میتوانم ز سر هر دو جهان برخیزم
نتوانم ز در پیر مغان برخیزم
نام من بندهٔ عشق است و نشانم داغ است
روز محشر به همین نام و نشان برخیزم
هجر از پای فکندست ازان پیر شدم
گر دهد دست وصال تو جوان برخیزم
چند گویی که فلانی ز بر من خیز
در کنارم بنشین تا ز میان برخیزم
ای که گفتی به سر طرهٔ من سودا کن
باش تا من ز سر سود و زبان برخیزم
گر پی کشتن من یار ز جا برخیزد
من هم از روی ادب از سر جان برخیزم
هر کجا ذکر شهیدان تو آید به میان
از سر صبر و خرد مرثیهخوان برخیزم
گر کشی تیغ ز بزم تو نخیزم هرگز
من نه آنم که به تحریک زبان برخیزم
ندهم دامن دیوانگی از کف که به حشر
چون گل از خاک همان جامهدران برخیزم
در غمت بر سر آتش بنشینم خاموش
نه سپندم که ز جا گرم فغان برخیزم
این مکان پیر خرابات به من تعیین کرد
واقف از پای خم باده چسان برخیزم