گنجور

 
واقف لاهوری

بی‌برگ شد ز باد خزان شاخسار حیف

پاشید صحبت گل و بلبل هزار حیف

گم گشت لخت‌های دل داغدار حیف

برگی به‌جا نماند ازین لاله‌زار حیف

ای تیر یار تیز گذشتی ز پهلویم

ننشستی آن‌قدر که کنم جان نثار حیف

ای آن‌که بر گریستنم خنده می‌زنی

با درد دل تو را نفتاد است کار حیف

همراه بوالهوس چه قدر گرد می‌خورد

دامن‌کشان گشت ازین خاکسار حیف

ما آنچه کاشتیم ثمر داد بار دل

حاصل نگشت هیچ ازین کار و بار حیف

خجلت ز روی خامهٔنقاش می‌کشم

صورت نبسته است ز ما هیچ کار حیف

همچو حنا اگرچه فتادم به پای او

نگذشت واقف از سر خونم هزار حیف

 
 
نامبردگان شاهنامه
سلیم تهرانی

آتش به باغ زد ز خزان روزگار حیف

داغ چمن نه ایم، ز بلبل هزار حیف

تأثیر نیست در دل ما فیض عشق را

بر گلخن است سایه ی ابر بهار حیف

از ورطه ای که مقصد ما جز خطر نبود

[...]

واعظ قزوینی

عهد شباب رفت و، نشد هیچ کار حیف!

دست طلب نچید گلی زین بهار حیف!

عمر دراز رفت و، نشد فکر توشه یی

از دست شد طناب و، نبستیم بار حیف!

با این سیاه رویی و آلوده دامنی

[...]

مشتاق اصفهانی

سیدمحمد آنکه فلک از وفات او

پنهان دریغ میخورد و آشکار حیف

زین گلستان نچیده گلی شد برون دریغ

زین بوستان نخورده بری بست بار حیف

نخلش ز پا فتاد ز جور سپهر آه

[...]

آذر بیگدلی

رفتی و رفت بیتو ز جانم قرار حیف

نومید گشت خاطر امیدوار حیف

رفتی بمرغزار جنان و نیامدت

زین مرغزار یاد در آن مرغزار حیف

ابری دمید و روی نهفت آفتاب آه

[...]

سحاب اصفهانی

ز اطراف گلستان تو روئیده خار حیف

آورده خار گلبن حسنت به بار حیف

از بس حذر نکردیم از آه دل کنون

از دود آهم آئینه ات گشته تار حیف

شد غنچه ی لب و گل رویت نهان ز خط

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه