گنجور

 
واقف لاهوری

گر نسوزد شام مرگم کس به خاک من چراغ

کرده‌ام در زندگی از داغ دل روشن چراغ

خانه نتوان ز آتش همسایه روشن‌ساختن

می‌روم تا آورم از وادی ایمن چراغ

آتشین داغ دلم از رخنهٔ پهلوی من

می‌نماید آن‌چنان خود را که از روزن چراغ

می‌روی غمخانه‌ام تاریک می‌ماند مرو

باش تا از آتش رویت کنم روشن چراغ

تا تو رفتی از گلستان تیره احوال است گل

این چنین باشد بلی در مجلس شیون چراغ

خون من بر خاک می‌ریزی نمی‌دانی که هست

رنگ رخسار تو را روشن ازین روغن چراغ

یار دلسوزی درین ظلمت‌سرا چون چراغ

سوخت بر سر همچو شمعم تا دم مردن چراغ

بس که روزم شد سیه شب‌ها تعجب می‌کنم

چون برد از سیلی هجران ز چشم من چراغ

بسته‌ام از لاله و گل دیده بی‌دیدار دوست

زان‌که با چشم رمد دیده بود دشمن چراغ

کی توانم خانهٔ احباب را تاریک دید

من که واقف می‌برم بر تربت دشمن چراغ

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

هر سرایی را که باشد از دل روشن چراغ

می‌جهد شب‌های تار از دیده روزن چراغ

می‌خورد خون از فروغ سینه من داغ عشق

می‌کشد خجلت ز خود در وادی ایمن چراغ

سوختم ز افسردگی یارب درین محفل، کجاست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
سلیم تهرانی

چون کند در انجمن تاب رخش روشن چراغ

پرتو خود را به دور اندازد از روزن چراغ

بس که بعد از سوختن هم گرم دارد تب مرا

می کند آیینه از خاکسترم روشن چراغ

گر گریبان را گشاید بر نسیم، از عقل نیست

[...]

طغرای مشهدی

از چه رو دارد شب زلفت به تاریکی سری؟

ای که از مهتاب حسنت می شود روشن چراغ

عاشقی بیش از جوانی کرد در پیری دلم

می دهد طغیان آتش دردم رفتن چراغ

سیدای نسفی

مه بود در کلبه ام چون در ته دامن چراغ

خانه من ز آتش گل می کند روشن چراغ

جوهر شمشیر او را کرد خون من علم

می رساند تیغ بر خورشید از روغن چراغ

پشت بام خانه اش سیلی زند مهتاب را

[...]

جویای تبریزی

بود از سوز دلم هر قطره خون در تن چراغ

پیش ازان دم کز شرر در سنگ شد روشن چراغ

آهم از سوزت چراغ دودمان شعله است

می توانم کردن از باد نفس روشن چراغ

برقع افکندیز رخسار و بسی شرمنده است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه