واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۶۰۰

بی‌برگ شد ز باد خزان شاخسار حیف

پاشید صحبت گل و بلبل هزار حیف

گم گشت لخت‌های دل داغدار حیف

برگی به‌جا نماند ازین لاله‌زار حیف

ای تیر یار تیز گذشتی ز پهلویم

ننشستی آن‌قدر که کنم جان نثار حیف

ای آن‌که بر گریستنم خنده می‌زنی

با درد دل تو را نفتاد است کار حیف

همراه بوالهوس چه قدر گرد می‌خورد

دامن‌کشان گشت ازین خاکسار حیف

ما آنچه کاشتیم ثمر داد بار دل

حاصل نگشت هیچ ازین کار و بار حیف

خجلت ز روی خامهٔنقاش می‌کشم

صورت نبسته است ز ما هیچ کار حیف

همچو حنا اگرچه فتادم به پای او

نگذشت واقف از سر خونم هزار حیف