گنجور

 
سلیم تهرانی

آتش به باغ زد ز خزان روزگار حیف

داغ چمن نه ایم، ز بلبل هزار حیف

تأثیر نیست در دل ما فیض عشق را

بر گلخن است سایه ی ابر بهار حیف

از ورطه ای که مقصد ما جز خطر نبود

نشکسته رفت کشتی ما برکنار حیف

از خار پا چو شعله به رقصند رهروان

در راه او پیاده خورد بر سوار حیف

از موج اضطراب دلم آرمیده نیست

آیینه ام چو آب ندارد قرار حیف

عاقل به ماتم است رود هرکس از جهان

مجنون این خرابه خورد بر غبار حیف

بیکار نیستیم، ولی در جهان سلیم

کاری نمی کنیم که آید به کار حیف

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
واعظ قزوینی

عهد شباب رفت و، نشد هیچ کار حیف!

دست طلب نچید گلی زین بهار حیف!

عمر دراز رفت و، نشد فکر توشه یی

از دست شد طناب و، نبستیم بار حیف!

با این سیاه رویی و آلوده دامنی

[...]

آذر بیگدلی

رفتی و رفت بیتو ز جانم قرار حیف

نومید گشت خاطر امیدوار حیف

رفتی بمرغزار جنان و نیامدت

زین مرغزار یاد در آن مرغزار حیف

ابری دمید و روی نهفت آفتاب آه

[...]

سحاب اصفهانی

ز اطراف گلستان تو روئیده خار حیف

آورده خار گلبن حسنت به بار حیف

از بس حذر نکردیم از آه دل کنون

از دود آهم آئینه ات گشته تار حیف

شد غنچه ی لب و گل رویت نهان ز خط

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه