سیه کرد از تغافل بسکه چشمش روزگار ما
چو گرد سرمه خیزد تیره در محشر غبار ما
مزاج ما بدینسان در قفس تغییر اگر یابد
شود آبوهوای گلسِتان ناسازگار ما
به ما این گرمخوییها که دیدی نیست امروزش
به طفلی روی ما میشست چشم اشکبار ما
ازین سختی رهایی نیست ما را بعد مردن هم
که باشد پارهای از کوه غم سنگ مزار ما
نداریم از کسی در گریه امید مددکاری
دل خون گشته شاید ساعتی آید به کار ما
به صد خون جگر کردیم دل را پرورش لیکن
چو طفل شوخ رفت آخر برون از اختیار ما
ثبات بندگی بنگر که نقش سجده در کویش
پس از ما همچو خاتم ماند عمری یادگار ما
چه بیرون میکنی از کوی خود ما خاکساران را
که آداب نشست و خاست میداند غبار ما
تمام سال از تأثیر اشک و آه خود واقف
هوای سرد و آب گرم باشد در دیار ما