گنجور

 
واعظ قزوینی

عرق ناکرده پاک، از محفل ما شد نگار ما

درین گلشن سبکتر خاست از شبنم بهار ما

بروی سخت ما گفتار ناصح برنمی آید

صدا را سرمه برگرداند از خود کوهسار ما

نمی آید ز ما اظهار هستی پیش کس کردن

بزور آیینه از دست نفس گیرد غبار ما

بدستش رنگ خون خویشتن میخواستم، اما

حنا کی دست برمیدارد از دست نگار ما؟

به رنگ لاله، سودای تو ما را کرد صحرائی

خیال چهره ات شد آتش جوش بهار ما

پناه از خصم تا بردیم سوی خاکساریها

بگرد ما نمی گردد کسی غیر از حصار ما

شب مرگست، روز عشرت ما بی کسان واعظ

بدل دارد چراغان از شرر سنگ مزار ما

 
 
اوحدی مراغه‌ای

تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟

که هجرانت چه می‌سازد همی با روزگار ما؟

چه ساغرها تهی کردیم بر یادت: که یک ذره

نه ساکن گشت سوز دل، نه کمتر شد خمار ما

به هر جایی که مسکینی بیفتد دست گیرندش

[...]

صائب

ندارد حاجت مشاطه روی گلعذار ما

پر طاوس مستغنی است از نقش و نگار ما

زمین از سایه ما گر شود نیلی، عجب نبود

که کوه قاف می بازد کمر در زیر بار ما

ز طوف ما دل بی درد صاحب درد می گردد

[...]

حزین لاهیجی

جنون را کارها باقی ست با مشت غبار ما

که بان بکاه طفلان می‌شود خاک مزار ما

واقف لاهوری

سیه کرد از تغافل بس‌که چشمش روزگار ما

چو گرد سرمه خیزد تیره در محشر غبار ما

مزاج ما بدین‌سان در قفس تغییر اگر یابد

شود آب‌وهوای گلسِتان ناسازگار ما

به ما این گرم‌خویی‌ها که دیدی نیست امروزش

[...]

غالب دهلوی

به گیتی شد عیان از شیوه عجز اضطرار ما

ز پشت دست ما باشد قماش روی کار ما

به بیم افگنده می را چاره رنج خمار ما

قدح بر خویش می لرزد ز دست رعشه دار ما

خوشا جانی که اندوهی فرو گیرد سراپایش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه