گنجور

 
اوحدی مراغه‌ای

تو مشغولی به حسن خود، چه غم داری ز کار ما؟

که هجرانت چه می‌سازد همی با روزگار ما؟

چه ساغرها تهی کردیم بر یادت: که یک ذره

نه ساکن گشت سوز دل، نه کمتر شد خمار ما

به هر جایی که مسکینی بیفتد دست گیرندش

ولی این مردمی‌ها خود نباشد در دیار ما

ز رویت پردهٔ دوری زمانی گر برافتادی

همانا بشکفانیدی گل وصلی ز خار ما

تو همچون خرمن حسنی و ما چون خوشه‌چینانت

از آن خرمن چه کم گشتی که پر بودی کنار ما؟

ز دلبندان آن عالم دل ما هم ترا جوید

که از خوبان این گیتی تو بودی اختیار ما

نمی‌باید دل ما را بهار و باغ و گل بی‌تو

رخ و زلف و جبینت بس گل و باغ و بهار ما

ز مثل ما تهی‌دستان چه کار آید پسند تو؟

تو سلطانی، ز لطف خود نظر می‌کن به کار ما

چه دلداری؟ که از هجران دل ما را بیازردی

چه دمسازی؟ که از دوری بر آوردی دمار ما

به قول دشمنان از ما، خطا کردی که برگشتی

کزان روی این ستمکاری نبود اندر شمار ما

ز هجرت گر چه ما را پر شکایت‌هاست در خاطر

هنوزت شکرها گوییم، اگر کردی شکار ما

بگو تا: اوحدی زین پس نگرید در فراق تو

که گر دریا فرو بارد نیفشاند غبار ما

 
 
نسکبان اندروید
صائب

ندارد حاجت مشاطه روی گلعذار ما

پر طاوس مستغنی است از نقش و نگار ما

زمین از سایه ما گر شود نیلی، عجب نبود

که کوه قاف می بازد کمر در زیر بار ما

ز طوف ما دل بی درد صاحب درد می گردد

[...]

واعظ قزوینی

عرق ناکرده پاک، از محفل ما شد نگار ما

درین گلشن سبکتر خاست از شبنم بهار ما

بروی سخت ما گفتار ناصح برنمی آید

صدا را سرمه برگرداند از خود کوهسار ما

نمی آید ز ما اظهار هستی پیش کس کردن

[...]

حزین لاهیجی

جنون را کارها باقی ست با مشت غبار ما

که بان بکاه طفلان می‌شود خاک مزار ما

واقف لاهوری

سیه کرد از تغافل بس‌که چشمش روزگار ما

چو گرد سرمه خیزد تیره در محشر غبار ما

مزاج ما بدین‌سان در قفس تغییر اگر یابد

شود آب‌وهوای گلسِتان ناسازگار ما

به ما این گرم‌خویی‌ها که دیدی نیست امروزش

[...]

غالب دهلوی

به گیتی شد عیان از شیوه عجز اضطرار ما

ز پشت دست ما باشد قماش روی کار ما

به بیم افگنده می را چاره رنج خمار ما

قدح بر خویش می لرزد ز دست رعشه دار ما

خوشا جانی که اندوهی فرو گیرد سراپایش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه