هوسم نیست که سنجاب کنم بستر خویش
اخگرم من که کنم خواب به خاکستر خویش
بردن نامهٔ ما سوختگان کار تو نیست
ای کبوتر نشوی دشمن مشت پر خویش
مور خط گرچه ستاند از شکرش داد مرا
میزنم دست همان همچو مگس بر سر خویش
گرهی بود که واگشت ز کارم چون سپند
رقص شادی کنم از سوختن اختر خویش
همچو شاهی که شود لشکر ازو روگردان
هست آزرده دلش از مژهٔ خودسر خویش
به قفس ماندم و شایستهٔ بسمل نشدم
میزنم خنجر ازین غصه به خود از پر خویش
حیرتم سوخت ندانم ز کدامین چمن است
گل داغی که تو ای شمع زدی بر سر خویش
گر دلش نیست به یاران لباسی چسبان
جامه را تنگ کشیده است چرا در بر خویش
ای پسر جلوهٔ مستانهٔ دلکش داری
سزد ار تاک کند نامزدت دختر خویش
میتوانی که بری گوی سعادت واقف
گر توانی شدن از تفرقه گردآور خویش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
خویش را غیر مینگار و مران از در خویش
سر و پا گم مکن از فتنهٔ بیپایانت
تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش
آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم
[...]
روشنی بخش دلم شد تن غم پرور خویش
روشنست آینه شمع ز خاکستر خویش
سگ آن رند قلندر صفت شاه وشم
کز سفال سگ او ساخته جام زر خویش
من بیمار چنان زار شدم کز تن من
[...]
تا کی از گریه توان منع دو چشم تر خویش
بعد از این ما و خجالت به نصیحت گر خویش
شود از گرمی داغ جگرم، خاکستر
گر شب هجر ز الماس کنم بستر خویش
بر زلیخا، به ره عشق، همین طعنه بس است
[...]
از پی رفع خمار دل غمپرور خویش
همه خون گردم و جوشم ز دل ساغر خویش
سینه شوقم و از داغ کنم پنبه داغ
زخم ناسورم و ز الماس کنم نشتر خویش
جگر تشنه که از شعله مبادا سیراب
[...]
دوش در بزم تو دیدم ز دل خود سر خویش
آنچه پروانه ندیدست زبال و پر خویش
منعام از ناله چرا فاش چو شد رازِ نهان
چیست در خانه که من قفل زنم بر در خویش
خانهزاد جگر سوخته ماست همان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.