چند برگردانیم با اشک و آه از کوی خویش
گرد سر کردم تو را گاهی بگردان خوی خویش
عافیت هرگز کسی از مردمآزاری ندید
نرگست بیمالر گردید است از جادوی خویش
در شب مولود گشتم پیر طالع را ببین
زادم و کردم چو ماه نو سپید ابروی خویش
میزبان جا میکند خالی برای میهمان
بهر پیکانش تهی کردم ز دل پهلوی خویش
طاقت برخاستن از درد زانویم نماند
پیش آن بیدرد ته کردم ز بس زانوی خویش
گر بدانی تا کجاها من دعاگوی توام
نامهام چون حرزخواهی بست بر بازوی خویش
عیشها در گوشهٔ تنهایی امشب کرد دل
تیر آن ابروکمان را دیده در پهلوی خویش
کی صفای قطرهٔ اشک مرا پیدا کند
شوید از گوهر به آب هفت دریا روی خویش
میرود واقف مرا از عرش بالاتر دماغ
چون به یادش سر نهم بر کرسی زانوی خویش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نوبهار تازه پیدا کرد رنگ و بوی خویش
برگرفت از باد مشکین گل نقاب از روی خویش
بوستان چون جلوه زد گل را بطرف جوی خویش
کرد گل عاشق جهانرا بر رخ نیکوی خویش
مرغ دستانزن بلحن حلق دستانگوی خویش
[...]
ای جفا آموخته، از غمزه بدخوی خویش
نیکویی ناموزی آخر از رخ نیکوی خویش
می روم در راه بیداد و جفا از خوی بد
بد نباشد گر دمی باز ایستی از خوی خویش
چون تنم از ناتوانی موی شد بی هیچ فرق
[...]
چون به خواری خواستی راند آخرم از کوی خویش
کاشکی بارم نمی دادی ز اول سوی خویش
آب رویم تا ز خاک پای توست ای سرو ناز
کس نبینم در همه عالم به آب روی خویش
با تو وصل ما همین باشد که از تیغ جفا
[...]
ای کجی آموخته پیوسته از ابروی خویش
راستی هم یادگیر از قامت دلجوی خویش
کعبه ما کوی تست، از کوی خود ما را مران
قبله ما روی تست، از ما مگردان روی خویش
سر ببالین فراغت هر کسی شب تا بروز
[...]
روزی این بیگانگی بیرون کند از خوی خویش
آشنای ما شود مارا بخواند سوی خویش
هم رسد روزی که در کار بد آموز افکند
این گره کامروز افکندهست بر ابروی خویش
لازم ناکامی عشق است استغنای حسن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.