از دل چه میپرسی که من در عشق مجنون کردمش
وز بیم سنگ کودکان از شهر بیرون کردمش
جامی که میخوردم ز وی در پهلوی دلدار می
تا شد زمان وصل طی پیمانهٔ خون کردمش
از فرط ناز و خودسری رامم نگردید آن پری
با این همه جادوگری هرچند افسون کردمش
زخمی که شد روزی مرا از تیغ آن خورشید رو
چون صبح تا دم داشتم از مهر افزون کردمش
دارند خوبان آرزو چون غازه خاک کلبهام
از بس به یاد عارضت از گریه گلگون کردمش
دل بر سر راه کسی دیدم شهید افتاده بود
جوشید واقف خون من در خاک مدفون کردمش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.