گنجور

 
واقف لاهوری

از دل چه می‌پرسی که من در عشق مجنون کردمش

وز بیم سنگ کودکان از شهر بیرون کردمش

جامی که می‌خوردم ز وی در پهلوی دلدار می

تا شد زمان وصل طی پیمانهٔ خون کردمش

از فرط ناز و خودسری رامم نگردید آن پری

با این همه جادوگری هرچند افسون کردمش

زخمی که شد روزی مرا از تیغ آن خورشید رو

چون صبح تا دم داشتم از مهر افزون کردمش

دارند خوبان آرزو چون غازه خاک کلبه‌ام

از بس به یاد عارضت از گریه گلگون کردمش

دل بر سر راه کسی دیدم شهید افتاده بود

جوشید واقف خون من در خاک مدفون کردمش

 
 
نامبردگان شاهنامه
جامی

دم زد دل از سر غمت از سرزنش خون کردمش

گرم از میان مردمان چون اشک بیرون کردمش

کردم عقیقین حقه ای پیدا به یاد آن دهان

یاد آمد آن دندان مرا پر در کنون کردمش

لیلی به خواب از من شبی پرسید وصف زلف تو

[...]

نظیری نیشابوری

مطرب به گوشم زد نوا از گریه محزون کردمش

ساقی به دستم داد می پیمانه پر خون کردمش

شد هرکه گاهی همرهم، بی خانمان شد همچو من

با هر که بنشستم دمی چون خویش مجنون کردمش

شد شورش سودای من در هر سرمه بیشتر

[...]

هاتف اصفهانی

دانی که دلبر با دلم چون کرد و من چون کردمش

او از جفا خون کرد و من از دیده بیرون کردمش

گفتا چه شد آن دل که من از بس جفا خون کردمش

گفتم که با خون جگر از دیده بیرون کردمش

گفت آن بت پیمان‌گسل جستم ازو چون حال دل

[...]

مشتاق اصفهانی

دیدم من از پهلوی دل از بس جفا خون کردمش

وآنگاه در عشق بتان از دیده بیرون کردمش

چون قطره‌ای نبود نصیب از چشمه وصلت مرا

زین پس من و چشم تری کز گریه جیحون کردمش

هرگز نشد استد مرا از چشمه دل جوش خون

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه