هوسم نیست که سنجاب کنم بستر خویش
اخگرم من که کنم خواب به خاکستر خویش
بردن نامهٔ ما سوختگان کار تو نیست
ای کبوتر نشوی دشمن مشت پر خویش
مور خط گرچه ستاند از شکرش داد مرا
میزنم دست همان همچو مگس بر سر خویش
گرهی بود که واگشت ز کارم چون سپند
رقص شادی کنم از سوختن اختر خویش
همچو شاهی که شود لشکر ازو روگردان
هست آزرده دلش از مژهٔ خودسر خویش
به قفس ماندم و شایستهٔ بسمل نشدم
میزنم خنجر ازین غصه به خود از پر خویش
حیرتم سوخت ندانم ز کدامین چمن است
گل داغی که تو ای شمع زدی بر سر خویش
گر دلش نیست به یاران لباسی چسبان
جامه را تنگ کشیده است چرا در بر خویش
ای پسر جلوهٔ مستانهٔ دلکش داری
سزد ار تاک کند نامزدت دختر خویش
میتوانی که بری گوی سعادت واقف
گر توانی شدن از تفرقه گردآور خویش