گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۷

 

جانا منم ز مستی سر در جهان نهادهچون شمع آتش تو بر فرق جان نهاده
تو همچو آفتابی تابنده از همه سومن همچو ذره پیشت جان در میان نهاده
من چون طلسم و افسون بیرون گنج ماندهتو در میان جانم گنجی نهان نهاده
گر یک گهر از آن گنج آید پدید بر منبینی مرا ز شادی سر در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۸

 

ای اشتیاق رویت از چشم خواب بردهیک برق عشق جسته صد سد آب برده
بر نطع کامرانی نور رخت به یک دمدست هزار عذرا از آفتاب برده
چندین هزار عاشق بر روی تو درین رهدر خاک و خون فتاده سر در نقاب برده
ای در غرور دل را داده شراب غفلتپس دل بده که او را مست خراب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۰

 

ای یک کرشمهٔ تو صد خون حلال کردهروی چو آفتابت ختم جمال کرده
نیکوییی که هرگز نی روز دید نی شبهر سال ماه رویت با ماه و سال کرده
خورشید طلعت تو ناگه فکنده عکسیاجسام خیره گشته ارواح حال کرده
ماهی که قاف تا قاف از عکس اوست روشنچون روی تو بدیده پشتی چو دال کرده
اول چو بدرهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۵

 

ای ز شراب غفلت مست و خراب ماندهبا سایه خو گرفته وز آفتاب مانده
تا چند باشی آخر از حرص نفس کافرایمان به باد داده در خورد و خواب مانده
اندیشه کن تو روزی کین خفتگان ره راگه در حجاب بینی گه در عذاب مانده
آنجا که نقدها را ناقد عیار خواهدمردان مرد بینی در اضطراب مانده
وانجا که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۱

 

ای روی تو زهر سو رویی دگر نمودهلطف تو از کفی گل گنجی گهر نموده
دریای در عشقت در اصل لطف پاک استاما نخست هیبت چندین خطر نموده
در قرن‌ها فلک‌ها در راه تو شب و روزاز سر به پای رفته وز پای سر نموده
طاوس چرخ پیشت پروانه‌وار رفتهوز نور شمع رویت بی بال و پر نموده
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۲

 

ای جان ما شرابی از جام تو کشیدهسرمست اوفتاده دل از جهان بریده
وی جان ما به یک دم صد زندگی گرفتهتا از رخت نسیمی بر جان ما وزیده
ای جان پاکبازان در قعر هر دو عالممثل تو هیچ گوهر نه دیده نه شنیده
جان‌های عاشقانت چون مرغ بال بستهدر زیر دام دنیا بر بویت آرمیده
آنجا که آتش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴۹

 

ای از شکنج زلفت هرجا که انقلابیهرگز نتافت بر کس چون رویت آفتابی
در پیش عکس رویت شمس و قمر خیالیدر جنب طاق چشمت نیل فلک سرابی
بی تنگی دهانت جان مانده در مضیقیبی آتش رخ تو دل گشته چون کبابی
چون چشم نیم خوابت بیدار کرد فتنهناموس شوخ چشمان آنجا نمود خوابی
آن چشمه‌ای که لعلت سیراب شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۶

 

جانا دلم ببردی در قعر جان نشستیمن بر کنار رفتم تو در میان نشستی
گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جانچون تو بجای جانم بر جای جان نشستی
گرچه تو را نبینم بی تو جهان نبینمیعنی تو نور چشمی در چشم از آن نشستی
چون خواستی که عاشق در خون دل بگردددر خون دل نشاندی در لامکان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۹

 

گر مرد راه عشقی ره پیش بر به مردیورنه به خانه بنشین چه مرد این نبردی
درمان عشق جانان هم درد اوست دایمدرمان مجوی دل را گر زنده دل به دردی
گفتی به ره سپردن گردی برآرم از رهنه هیچ ره سپردی نه هیچ گرد کردی
گرچه ز قوت دل چون کوه پایداریدر پیش عشق سرکش چون پیش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۱

 

تا تو ز هستی خود زیر و زبر نگردیدر نیستی مطلق مرغی بپر نگردی
زین ابر تر چو باران بیرون شو و سفر کنزیرا که بی سفر تو هرگز گهر نگردی
این پردهٔ نهادت بر در ز هم که هرگزدر پرده ره نیابی تا پرده‌در نگردی
گر با تو خلق عالم آید برون به خصمیگر مرد این حدیثی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۶

 

گر مرد این حدیثی زنار کفر بندیدین از تو دور دور است بر خویشتن چه خندی
از کفر ناگذشته دعوی دین مکن توگر محو کفر گردی بنیاد دین فکندی
اندر نهاد گبرت پنجه هزار دیوستزنار کفر تو خود گبری اگر نبندی
هر ذره‌ای ز عالم سدی است در ره تواز ذره ذره بگذر گر مرد هوشمندی
چون گویمت که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۷

 

ای کاش درد عشقت درمان‌پذیر بودییا از تو جان و دل را یک‌دم گزیر بودی
در آرزوی رویت چندین غمم نبودیگر در همه جهانت مثل و نظیر بودی
می‌خواستم که جان را بر روی تو فشانمور بر فشاندمی جان چیزی حقیر بودی
عشقت مرا نکشتی گر یک‌دمی وصالتیا پایمرد گشتی یا دستگیر بودی
کی پای دل به سختی در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۰

 

ای آنکه هیچ جایی آرام جان ندیدیرنج جهان کشیدی گنج جهان ندیدی
هرچند جهد کردی کاری به سر نبردیچندان که پیش رفتی ره را کران ندیدی
زان گوهری که گردون از عشق اوست گردانقانع شدی به نامی اما نشان ندیدی
مرد شنو چه باشی مردانه رو سخن دانچه حاصل از شنیدن چون در عیان ندیدی
می‌دان که روز معنی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۳

 

گر مرد این حدیثی زین باده مست باشیصد توبه در زمانی بر هم شکست باشی
نه مست بودن از می کار تنگدلان استگر هوشیار عشقی از دوست مست باشی
تا کی ز ناتمامی در حلقهٔ تمامانگه خودنمای گردی گه خود پرست باشی
آخر دمی چنان شو کز دست ساقی جانجامی بخورد باشی وز خود برست باشی
ای بر کنار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۶

 

ای جان جان جانم تو جان جان جانیبیرون ز جان جان چیست آنی و بیش از آنی
پی می‌برد به چیزی جانم ولی نه چیزیتو آنی و نه آنی یا جانی و نه جانی
بس کز همه جهانت جستم به قدر طاقتاکنون نگاه کردم تو خود همه جهانی
گنج نهانی اما چندین طلسم داریهرگز کسی ندانست گنجی بدین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹۹

 

ای در میان جانم وز جان من نهانیاز جان نهان چرایی چون در میان جانی
هرگز دلم نیارد یاد از جهان و از جانزیرا که تو دلم را هم جان و هم جهانی
چون شمع در غم تو می‌سوزم و تو فارغدر من نگه کن آخر ای جان و زندگانی
با چون تو کس چو من خس هرگز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۲

 

ای یک کرشمه تو غارتگر جهانیدشنام تو خریده ارزان خران به جانی
آشفتهٔ رخ تو هرجا که ماهروییدلداهٔ لب تو هر جا که دلستانی
گر از دهان تنگت بوسی به من فرستیجان‌های تنگ بسته برهم نهم جهانی
تو خود دهان نداری چون بوسه خواهم از توهرگز برون نگنجد بوس از چنین دهانی
چون تو میان نداری من با کنار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۲

 

بس نادره جهانی ای جان و زندگانیجان و دلم نماند گر تو چنین بمانی
شاهی خوب رویان ختم است بر تو اکنونبستان خراج خوبی در ملک کامرانی
از چشم نیم مستت پر فتنه شد جهانیآخر بدین شگرفی چه فتنهٔ جهانی
نه گفته‌ای کزین پس فتنه نخواهم انگیختپس طره نیز مفشان گر فتنه می‌نشانی
تا دید آب حیوان لعل چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۲

 

ای آفتاب رویت از غایت نکوییافزون ز هرچه دانی برتر ز هرچه گویی
گر نیکویی رویت یک ذره رخ نمایددو کون مست گردد از غایت نکویی
یارب چه آفتابی کاندر دو کون هرگزدر چشم جان نیاید مثلت به خوبرویی
چون از کمال غیرت بر جان کمین گشاییاز خون عاشقانت روی زمین بشویی
عطار در ره او از هر دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار