گنجور

شعرهای مسعود سعد سلمان با وزن «مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)» - صفحهٔ ۱

 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱

 

چون نای بی‌نوایم از این نای بینوا

شادی ندید هیچ کس از نای بینوا

با کوه گویم آنچه از او پر شود دلم

زیرا جواب گفتهٔ من نیست جز صدا

شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - بر هیچ آدمی دل نامهربان نداشت

 

این عقل در یقین زمانه گمان نداشت

کز عقل راز خویش زمانه نهان نداشت

در گیتی‌ای شگفت کران داشت هرچه داشت

چون بنگرم عجایب گیتی کران نداشت

هرگونه چیز داشت جهان تا بنای داشت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - دوشم شبی گذشت چه گویم چگونه بود؟

 

عمرم همی قصیر کند این شب طویل

وز انده کثیر شد این عمر من قلیل

دوشم شبی گذشت چه گویم چگونه بود؟

همچون نیاز تیره و همچون امل طویل

کف‌الخضیب داشت فلک ورنه گفتمی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - من در مرنجم و سخن من به قیروان

 

مقصور شد مصالح کار جهانیان

بر حبس و بند این تن رنجور ناتوان

در حبس و بند نیز ندارندم استوار

تا گرد من نگردد ده تن نگاهبان

هر ده نشسته بر در و بر بام سمج من

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - بس باشد این قصیدهٔ ترا یادگار من

 

ای حیدر ای عزیز گرانمایه یار من

ای نیکخواه عمر من و غمگسار من

رفتی تو وز غم تو نیابم همی قرار

با خویشتن ببردی مانا قرار من

مهجورم و به روز، فراق تو جفت من

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵

 

بر عمر خویش گریم یا بر وفات تو؟

واکنون صفات خویش کنم یا صفات تو؟

رفتی و هست بر جا از تو ثنای خوب

مردی و زنده ماند ز تو مکرمات تو

دیدی قضای مرگ و برون رفتی از جهان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - پستی گرفت همت من زین بلند جای

 

نالم ز دل چو نای من اندر حصار نای

پستی گرفت همت من زین بلندجای

آرد هوای نای مرا ناله‌های زار

جز ناله‌های زار چه آرد هوای نای؟

گردون به درد و رنج مرا کشته بود اگر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۹ - با من چگونه بودی و بی من چگونه‌ای؟

 

ای لاوهور ویحک بی من چگونه‌ای

بی‌آفتاب روشن، روشن چگونه‌ای

ای باغ طبع نظم من آراسته ترا

بی‌لاله و بنفشه و سوسن چگونه‌ای

ناگه عزیز فرزند از تو جدا شده است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۴

 

آگاه نیست آدمی از گشت روزگار

شادان همی نشیند و غافل همی رود

دل بستهٔ هواست گزیند ره هوا

تن بندهٔ دل آمد و با دل همی رود

هر باطلی که بیند گوید که هست حق

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۶ - چندین هزار بیت بدیع بلند ماند

 

پنجاه و هفت رفت ز تاریخ عمر من

شد سودمند مدت و نا سودمند ماند

وامروز بر یقین و گمانم ز عمر خویش

دانم که چند رفت و ندانم که چند ماند

فهرست حال من همه با رنج و بند بود

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱ - در مدح محمد بن علی خاص از سرداران سلطان ابراهیم غزنوی

 

چون نای بینوایم ازین نای بینوا

شادی ندید هیچ کس از نای بینوا

با کوه گویم آنچه ازو پر شود دلم

زیرا جواب گفته من نیست جز صدا

شد دیده تیره و نخورم غم ز بهر آنک

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲ - در ستایش محمود شاه

 

شاهان جهان شاهی و شاه جهانیا

در چشم جور و عدل پدید و نهانیا

بایسته تر به خسروی اندر ز دیده ای

شایسته تر به مملکت اندر زجانیا

عقل و روان به لطف نیابد همی تو را

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴ - مدح صاحب اجل العمید منصور بن سعید بن احمد

 

خردم نمود گردش چرخ چو آسیا

واکنون به خون دیده به سر شد همی مرا

از درد و رنج فرقت جانان شدم چنانک

باد هوا نیم من و شد باد من هوا

چون کهربا به رنگم و آن قوتم نماند

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۱ - در شرح گرفتاری و مدح عبدالحمید احمد بن عبدالصمد

 

چون از فراق دوست خبر دادم آن غراب

رنگ غراب داشت زمانه سیاه ناب

چونانکه از نشیمن بر بانگ تیر و زه

بجهد غراب ناگه جستم ز جای خواب

از گریه چون غرابم آواز در گلو

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۲ - اندرز

 

کس را بر اختیار خدای اختیار نیست

بر دهر و خلق جز او کامگار نیست

قسمت چنان که باید کردست در ازل

و اندیشه را بر آنچه نهادست کار نیست

بر یک درخت هست دو شاخ بزرگ و این

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۴ - در ستایش یمین الدوله بهرامشاه

 

ای بت لبت ملیست که آن را خمار نیست

وی مه رخت گلیست که رسته ز خار نیست

دیده ست کس گلی و ملی چون رخ و لبت

کانرا چنین که گفتم خار و خمار نیست

آورد نوبهار بتان را و هیچ بت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۷ - مدح ملک ارسلان بن مسعود و ذکر خیر بونصر پارسی

 

این عقل در یقین زمانه گمان نداشت

کز عقل را ز خویش زمانه نهان نداشت

در گیتی ای شگفت کران داشت هر چه داشت

چون بنگرم عجایب گیتی کران نداشت

هر گونه چیز داشت جهان تا به پای داشت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۲ - هم در مدح سطان مسعود

 

مسعود پادشاه جهان کامگار باد

بنیاد دین و دولت او پایدار باد

جاهش به فر و دولت و رایش به نور عدل

گیتی فروز باد و زمانه نگار باد

ای شاه تا بهار و خزانست در جهان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۵۳ - باز هم ثنای او

 

شاها بنای ملک به تو استوار باد

در دست جاه تو ز بقا دستوار باد

مسعود شاه نامی و تا سعد کوکب است

با طالع تو کوکب مسعود یار باد

بر اوج پادشاهی و بر تخت خسروی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۶ - در مدح علائالدوله سلطان مسعود

 

هر ساعتی ز عشق تو حالم دگر شود

وز دیدگان کنارم همچون شمر شود

از چشم خون فشانم نشگفت اگر مرا

از خون سر مژه چو سر نیشتر شود

راز من و تو اشگ دو چشم آشکار کرد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]