گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱

 

اول دفتر به نام ایزد داناصانع پروردگار حی توانا
اکبر و اعظم خدای عالم و آدمصورت خوب آفرید و سیرت زیبا
از در بخشندگی و بنده نوازیمرغ هوا را نصیب و ماهی دریا
قسمت خود می‌خورند منعم و درویشروزی خود می‌برند پشه و عنقا
حاجت موری به علم غیب بدانددر بن چاهی به زیر صخره صما
جانور از نطفه می‌کند […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳

 

روی تو خوش می‌نماید آینه ماکآینه پاکیزه است و روی تو زیبا
چون می روشن در آبگینه صافیخوی جمیل از جمال روی تو پیدا
هر که دمی با تو بود یا قدمی رفتاز تو نباشد به هیچ روی شکیبا
صید بیابان سر از کمند بپیچدما همه پیچیده در کمند تو عمدا
طایر مسکین که مهر بست به جاییگر بکشندش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۴

 

سرو چمن پیش اعتدال تو پست استروی تو بازار آفتاب شکسته‌ست
شمع فلک با هزار مشعل انجمپیش وجودت چراغ بازنشسته‌ست
توبه کند مردم از گناه به شعباندر رمضان نیز چشم‌های تو مست است
این همه زورآوری و مردی و شیریمرد ندانم که از کمند تو جسته‌ست
این یکی از دوستان به تیغ تو کشته‌ستوان دگر از عاشقان به تیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۸۶

 

بخت جوان دارد آن که با تو قرینستپیر نگردد که در بهشت برینست
دیگر از آن جانبم نماز نباشدگر تو اشارت کنی که قبله چنینست
آینه‌ای پیش آفتاب نهادستبر در آن خیمه یا شعاع جبینست
گر همه عالم ز لوح فکر بشویندعشق نخواهد شدن که نقش نگینست
گوشه گرفتم ز خلق و فایده‌ای نیستگوشه چشمت بلای گوشه نشینست
تا نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۴۳

 

این که تو داری قیامتست نه قامتوین نه تبسم که معجزست و کرامت
هر که تماشای روی چون قمرت کردسینه سپر کرد پیش تیر ملامت
هر شب و روزی که بی تو می‌رود از عمربر نفسی می‌رود هزار ندامت
عمر نبود آن چه غافل از تو نشستمباقی عمر ایستاده‌ام به غرامت
سرو خرامان چو قد معتدلت نیستآن همه وصفش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۸۲

 

زنده شود هر که پیش دوست بمیردمرده دلست آن که هیچ دوست نگیرد
هر که ز ذوقش درون سینه صفاییستشمع دلش را ز شاهدی نگزیرد
طالب عشقی دلی چو موم به دست آرسنگ سیه صورت نگین نپذیرد
صورت سنگین دلی کشنده سعدیستهر که بدین صورتش کشند نمیرد


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۲۲

 

حسن تو دایم بدین قرار نماندمست تو جاوید در خمار نماند
ای گل خندان نوشکفته نگه دارخاطر بلبل که نوبهار نماند
حسن دلاویز پنجه‌ایست نگارینتا به قیامت بر او نگار نماند
عاقبت از ما غبار ماند زنهارتا ز تو بر خاطری غبار نماند
پار گذشت آن چه دیدی از غم و شادیبگذرد امسال و همچو پار نماند
هم بدهد دور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۴۸

 

چشم خدا بر تو ای بدیع شمایلیار من و شمع جمع و شاه قبایل
جلوه کنان می‌روی و باز می‌آییسرو ندیدم بدین صفت متمایل
هر صفتی را دلیل معرفتی هستروی تو بر قدرت خدای دلایل
قصه لیلی مخوان و غصه مجنونعهد تو منسوخ کرد ذکر اوایل
نام تو می‌رفت و عارفان بشنیدندهر دو به رقص آمدند سامع و قایل
پرده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۳۴

 

ما در خلوت به روی خلق ببستیماز همه بازآمدیم و با تو نشستیم
هر چه نه پیوند یار بود بریدیموآنچه نه پیمان دوست بود شکستیم
مردم هشیار از این معامله دورندشاید اگر عیب ما کنند که مستیم
مالک خود را همیشه غصه گدازدملک پری پیکری شدیم و برستیم
شاکر نعمت به هر طریق که بودیمداعی دولت به هر مقام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ستایش حضرت رسول (ص)

 

ماه فروماند از جمال محمدسرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتی نیستدر نظر قدر با کمال محمد
وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامتلیلهٔ اسری شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسیآمده مجموع در ظلال محمد
عرصهٔ گیتی مجال همت او نیستروز قیامت نگر مجال محمد
وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوسبو که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - در ستایش اتابک سعدبن ابوبکر بن سعدبن زنگی بن مودود

 

مطرب مجلس بساز زمزمهٔ عودخادم ایوان بسوز مجمرهٔ عود
قرعهٔ همت برآمد آیت رحمتیار درآمد ز در به طالع مسعود
دوست به دنیا و آخرت نتوان دادصحبت یوسف به از دراهم معدود
وه که ازو جور و تندیم چه خوش آیدچون حرکات ایاز بر دل محمود
روز گلستان و نوبهار چه خسبیخیز مگر پر کنیم دامن مقصود
باغ مزین چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۰

 

وه که چه آزار بود من از مهر تو

لیک چو باز آمدی آن همه برداشتی

سر چو برآورد صبح بپوشد گناه

روز همه روز جنگ شب همه شب آشتی


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » ملحقات و مفردات » تکه ۱۳ - خسرو من چون به بارگاه (برآید)

 

خسرو من چون به بارگاه برآیدنعره و فریاد از سپاه برآید
عاشق صادق ز خان و مان بگریزدمرد توانگر ز مال و جاه برآید
بر سر کویش نظاره کن که هزارانیوسف مصری ز قعر چاه برآید
صبح چنان صادقست در طلب اوکز هوس روی او پگاه‌برآید
صومعه داران چو …از همگان وافضیحتاه برآید
غمزهٔ او مست و …هر که برون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۱۴

 

حاجت خلق از در خدای برآیدمرد خدایی چکار بر در والی؟
راغب دنیا مشو که هیچ نیرزدهر دو جهان پیش چشم همت عالی


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی