گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸

 

طالب جانان به جان خریده الم راعاشق صادق کرم شمرده ستم را
صف زده مژگان چشم خیمه نشینیاز پی قتلم کشیده خیل حشم را
قبلهٔ خود ساختم بتی که جمالشپرده نشین ساخت صد هزار صنم را
خرمی شادی فزا که مایهٔ مستی استهیچ دوایی نکرده چارهٔ غم را
کشتهٔ شاهی شدم به جرم محبتکز خم ابرو کشید تیغ دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴

 

دوش در آغوشم آمد آن مه نخشبکاش که هرگز سحر نمی‌شدی این شب
مهوشی از مهر در کنار من آمدچون قمر اندر میان خانهٔ عقرب
عشق به جایی مرا رساند که آنجاگردش گردون نبود و تابش کوکب
هست به سر تا هوای کعبه مقصودکوشش راکب خوش است و جنبش مرکب
تا کرم ساقی است و باده باقیکام دمادم بگیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲

 

آن که لبش مایهٔ حلاوت قند استکاش بگوید که نرخ بوسه به چند است
دوش اسیر کسی شدم که ندانمترک سمرقند یا سوار خجند است
از پی جولان چو بر سمند نشیندچشمهٔ خورشید بر فراز سمند است
گر شب وصلش کشد به روز قیامتدیده هنوز از شمایلش گله مند است
پیکر زیبا به زیر جامهٔ دیباآتش سوزنده در میان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰

 

قصد همه وصل حور و خلد برین استغایت مقصود ما نه آن و نه این است
بر سر آزاده‌ام نه صلح و نه جنگ استدر دل آسوده‌ام نه مهر و نه کین است
شیخ و برهمن، مرید کعبه و دیرندهمت ما فارع از هم آن و هم این است
ره به خدا یافتم ز بی خودی آخرلیک ره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲

 

حور تویی، بوستان بهشت برین استباده به من ده که سلسبیل همین است
حادثه‌ها را ز چشم مست تو بیندبر سر هر کس که چشم حادثه بین است
کس نستاند به هیچ نافهٔ چین راتا سر زلف تو سر به سر همه چین است
تا که دو زلف تو بر یسار و یمین استچشم دو عالم بدان یسار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷

 

مهره توان برد، مار اگر بگذاردغنچه توان چید، خار اگر بگذارد
با همه حسرت خوشم به گوشهٔ چشمیچشم بد روزگار اگر بگذارد
کام توان یافتن ز نرگس مستشیک نفسم هوشیار اگر بگذارد
سر خوشم از دور جام و گردش ساقیگردش لیل و نهار اگر بگذارد
فصل گل از باده توبه داده مرا شیخغیرت باد بهار اگر بگذارد
بوسه توان زد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹

 

هر دل شیدا که شد به روی تو مایلباز نگردد به صدهزار دلایل
سرو فرازنده از قیام تو بی پامهر فروزنده از جمال تو زایل
حلقهٔ گیسوی تو کمند مجانینجلوهٔ بالای تو بلای قبایل
پردهٔ تن را به دست شوق دریدیمتا نشود در میان ما و تو حایل
واسطه را با تو هیچ رابطه‌ای نیستکس به وصال تو چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴

 

بر در می‌خانه تا مقام گرفتماز فلک سفله انتقام گرفتم
خدمت مینا علی الصباح رسیدمساغر صهبا علی الدوام گرفتم
در ره ساقی به انکسار فتادمدامن مطرب به احترام گرفتم
خرقه نهادم به رهن و باده خریدمسبحه فکندم ز دست و جام گرفتم
هیچ نشد حاصلم ز رشتهٔ تسبیححلقهٔ آن زلف مشک فام گرفتم
پرده برانداختم از ان رخ و گیسوکام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۳

 

ما دل خود را به دست شوق شکستیمهر شکنش را به تار زلف تو بستیم
تا ننشیند به خاطر تو غباریاز سر جان خاستیم و با تو نشستیم
از پی پیوند حلقهٔ سر زلفترشتهٔ الفت ز هر چه بود گسستیم
از سر ما پا مکش که با تو به یاریبر سر مهر نخست و عهد الستیم
پیک صباگر پیامی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸

 

تیغ به دست آمدی و مست شرابیتشنهٔ خون کدام خانه خرابی
حسن تو بدرید پرده‌های وجودمعشق تو نگذاشت در میانه حجابی
آه منی یا جهنده شعلهٔ آتشاشک منی یا ز دیده چشمهٔ آبی
ای که به برهان عقل، منکر عشقیبا تو چه گویم که در شمار دوابی
دل ز غمت آخرم به ناله درآمدمن که ننالیده‌ام ز هیچ عذابی
زان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۰

 

ای که هم آغوش یار حور سرشتیعیش ابد کن که در میان بهشتی
صاحب این حسن را سزد که بگویدماه فلک را که مه بهیم و تو زشتی
دل ز تو غافل نگشت یک نفس اماهم نفسش در تمام عمر نگشتی
خون غزالان کعبه ریخته چشمتچون ندیدم صنم به هیچ کنشتی
لازم عشق آمد آن جمال، خدا راعاشق بی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » تضمین‌ها » شمارهٔ ۶

 

زیب غزل کردم این سه بیت ملک راتا غزلم صدر هر مراسله باشد
«ده دله از بهر چیست عاشق معشوقعاشق معشوق به که یکدله باشد
با گله خوش نیست روی خوب تو دیدندیدن رویت خوش است بی گله باشد
طاقت و صبرم نمانده‌ست دگر هیچدر شب هجرم چه قدر حوصله باشد»
دوست نشاید ز دوست در گله باشدمرد نباید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی