لغتنامهابجدقرآن🔍گوگلوزنغیرفعال شود

گنجور

 
فروغی بسطامی

طالب جانان به جان خریده الم را

عاشق صادق کرم شمرده ستم را

صف زده مژگان چشم خیمه نشینی

از پی قتلم کشیده خیل حشم را

قبلهٔ خود ساختم بتی که جمالش

پرده نشین ساخت صد هزار صنم را

خرمی شادی فزا که مایهٔ مستی است

هیچ دوایی نکرده چارهٔ غم را

کشتهٔ شاهی شدم به جرم محبت

کز خم ابرو کشید تیغ دو دم را

بر مه رویش تعشقی است نگه را

بر سر کویش تعلقی است قدم را

چشم تو هر جا که جام باده چشاند

مست فشاند به خاک ساغر جم را

وه که به عهد میان و دور دهانت

جمع به هم کرده‌ای وجود و عدم را

دوش گشودی به چهره زلف شب آسا

شرح نمودی حدیث نور و ظلم را

گر گل روی تو از نقاب برآید

کس نستاند به هیچ باغ ارم را

گر مددی از مداد زلف تو باشد

نطق فروغی دهد زبان قلم را

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیر معزی

شهرگشایی که خسروست عجم را

کامروایی که داورست اُ‌مم را

آن که به خوارزم و نیمروز و خراسان

کوتهی از عدل اوست دست ستم را

آن‌که به هند و به چین ز هیبت تیغش

[...]

بلند اقبال

صاحب دیوان وحکمرانی در فارس

شاه غضب کرده است کشورجم را

نیست سزاوار حکمرانی آنکو

فرق نکرده است فربهی و ورم را

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه