گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵

 

درد غم عشق را طبیب نباشدمکتب عشاق را ادیب نباشد
کشور تحقیق را امیر نخیزدخطبهٔ توحید را خطیب نباشد
با نفحات نسیم باد بهاراندر دم صبح احتیاج طیب نباشد
در گذر از عمر آنکه پیش محبانعمر گرامی به جز حبیب نباشد
ایکه مرا باز داری از سر کویشترک چمن کار عندلیب نباشد
ساکن بتخانه‌ئی ز خرقه برون آیمعتکف کعبه را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷

 

روی نکو بی وجود ناز نباشدناز چه ارزد اگر نیاز نباشد
راه حجاز ار امید وصل توان داشتبر قدم رهروان دراز نباشد
مست می عشق را نماز مفرمایکانکه نمیرد برو نماز نباشد
مطرب دستانسرای مجلس او راسوز بود گر چه هیچ ساز نباشد
حیف بود دست شه به خون گدایانصید ملخ کار شاهباز نباشد
بنده چو محمود شد خموش که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱

 

ماه فرو رفت و آفتاب برآمدشاهد سرمست من ز خواب برآمد
نرگس مستانه چون ز خواب برانگیختولوله از جان شیخ و شاب برآمد
پیش جمالش ز رشک ماه فروشدوز شکن زلفش آفتاب برآمد
صبحدم از لاله چون گلاله برافشاندقرص مه از عنبرین حجاب برآمد
از شکن زلف روز پوش قمر ساشچشمهٔ خورشید شب نقاب برآمد
عکس رخش چون در آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳

 

وقت صبوح آن زمان که ماه برآمدشاه من از طرف بارگاه برآمد
کاکل عنبر شکن ز چهره برافشاندروز سپید از شب سیاه برآمد
از در خرگه برآمد آن مه و گفتمیوسف کنعان مگر ز چاه برآمد
پرده ز رخ برفکند و زهره فروشدطرف کله برشکست وماه برآمد
سرو ندیدم که در قبا بخرامیدمه نشنیدم که با کلاه برآمد
بسکه ببارید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷

 

کیست که با من حدیث یار بگویدبهر دلم حال آن نگار بگوید
پیش کسی کز خمار جان بلب آوردوصف می لعل خوشگوار بگوید
وز سر مستی به نزد باده گسارانرمزی از آن چشم پرخمار بگوید
لطف کند وز برای خاطر رامینشمه‌ئی از ویس گلعذار بگوید
ور گذری باشدش بمنزل لیلیقصهٔ مجنون دلفگار بگوید
دوست مخوانش که رخ ز دوست بتابدیار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۷

 

دامن خرگه برافکن ای بت کشمیرسرو قباپوش و آفتاب جهانگیر
چهرهٔ خوب تو رشک لعبت نوشادنرگس مستت بلای جادوی کشمیر
نقش جمالت نگارخانهٔ مانیخط سیاه تو روزنامهٔ تقدیر
ترک پری روی من ندانمت امروزخاطر صحراست یا عزیمت نخجیر
خط کله برشکن گلاله برافشانبند قبا برگشای و جام طرب گیر
از در خویشم مران که از خم گیسوحلق دلم بسته‌ئی بحلقهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۶

 

ای رخ تو قبلهٔ خورشید پرستانپرتو روی چو مهت شمع شبستان
تشنه به خون من بیچارهٔ مسکینسنبل سیراب تو برطرف گلستان
با گل رویت چه زند لاله و نسرینبا سر کویت چه کنم گلشن و بستان
طلعت خورشید و شست یا قمرست اینپستهٔ شکر شکنت یا شکرست آن
ای تنم از پای در آورده بافسوسوی دلم از دست برون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۱

 

کیست که گوید ببارگاه سلاطینحال گدایان دلشکستهٔ مسکین
سوخته‌ئی کو که خون ز دیده ببارداز سر سوزم چو شمع بر سر بالین
در گذر ای باغبان که بلبل سرمستباز نیاید به غلغل تو ز نسرین
با رخ بستان فروز ویس گلندامکس نبرد نام گل بمجلس رامین
کی برود گر هزار سال برآیداز سرفرهاد شور شکر شیرین
عاشق صادق کسی بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۰

 

آب رخ ما بری و باد شماریخون دل ما خوری و باک نداری
دست نگارین بروی ما چه فشانیساعد سیمین بخون ما چه نگاری
دل بسر زلف دلکش تو سپردیمگر چه تو با هیچ خسته دل نسپاری
اینهمه دلها بری ز دست ولیکنخاطر دلداده‌ئی بدست نیاری
چند کنی خواریم چو جان عزیزیشرط عزیزان نباشد اینهمه خواری
گر چه اسیر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۲

 

ای نفس مشک بیز باد بهاریغالیه بوئی مگر نسیم نگاری
بر سر زلفش گذشته‌ئی که بدینساننافه گشائی کنی و مشک نثاری
جان گرامی فدای خاک رهت بادکز من مسکین قدم دریغ مداری
گر گذری باشدت بمنزل آن ماهلطف بود گر پیام من بگذاری
گو چه شود گر خلاف قول بد اندیشکام دل ریش این شکسته برآری
ای ز سر زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۴

 

بادهٔ گلگون مرا و طلعت سلمیشربت کوثر ترا و جنت اعلی
صحبت شیرین طلب نه حشمت خسرومهر نگارین گزین نه ملکت کسری
دیو بود طالب نگین سلیمانطفل بود در هوای صورت مانی
چند کنی دعوتم بتقوی و توبهخیز که ما کرده‌ایم توبه ز تقوی
از سرمستی کشیده‌ایم چو مجنونرشتهٔ جان در طناب خیمهٔ لیلی
زلف کژش بین فتاده بر رخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی