گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷

 

باز جهان تیز پر و خلق شکار استباز جهان را جز از شکار چه کار است؟
نیست جهان خوار سوی ما، ز چه معنیخوردن ما سوی باز او خوش و خوار است؟
قافله هرگز نخورد و راه نزد بازباز جهان ره زن است و قافله‌خوار است
صحبت دنیا مرا نشاید ازیراکصحبت او اصل ننگ و مایهٔ عار است
صحبت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۶

 

سفله جهان، ای پسر، چو چشمه شور استچشمهٔ شور از در نفایه ستور است
خانهٔ تاری است این جهان و بدو درره‌گذر دیده نی چو دیدهٔ مور است
فردا جانت به علم زور نمایدچونان کامروز کار تنت به زور است
دانا گر چشم سر ندارد بیناستنادان گر چشم هشت یابد کور است
آتش با عاقلان برابر آب استبستان با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۶

 

خوب یکی نکته یادم است زاستادگفت «نگشت آفریده چیز به از داد»
جان تو با این چهار دشمن بدخونگرفت آرام جز به داد و به استاد
جانت نمانده‌است جز به داد در این بندداد خداوند را مدار به بیداد
بند نهادند بر تو تا بکشی رنجتا نکشد رنج بنده کی شود آزاد؟
نیزهٔ کژ در میان کالبد تنگجز ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸۳

 

مردم سفله به سان گرسنه گربهگاه بنالد به زار و گاه بخرد
تاش همی خوار داری و ندهی چیزاز تو چو فرزند مهربانت نبرد
راست چو چیزی به دست کرد و قوی گشتگر تو بدو بنگری چو شیر بغرد


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۲

 

بر ره مکر و حسد مپوی ازیراکهر که به راه حسد رود بتر آید
چون به حسد، بنگری به خوان کسان برلقمهٔ یارت به چشم خوبتر آید


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰۱

 

ای به هوا و مراد این تن غدارمانده به چنگال باز آز گرفتار
در غم آزت چو شیر شد سر چون قیروان دل چون تازه شیر تو شده چون قار
آز تو را گل نماید ای پسر از دورلیک نباشد گلش مگر همه جز خار
آز، گر او را امین کنی، بستانداو نه به بسیار چی ز عمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۸

 

گنبد پیروزه‌گون پر ز مشاعلچند بگشته است گرد این کرهٔ گل؟
علت جنبش چه بود از اول بودش؟چیست درین قول اهل علم اوایل؟
کیست مر این قبه را محرک اول؟چیست از این کار کرد شهره به حاصل؟
از پس بی‌فعلی آنکه فعل ازو بوداز چه قبل گشت باز صانع و فاعل؟
جز که به حاجت نجنبد آنکه بجنبدوین نشود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۵

 

لشکر پیری فگند و قافله ذلناگه بر ساعدین و گردن من غل
غلغل باشد به هر کجا سپه آیدوین سپه از من ببرد یکسر غلغل
شاد مبادا جهان هگرز که او کردشادی و عز مرا بدل به غم و ذل
نفسم چون نال بود و جسمم چون کوهکوه شد آن نال و نال که به تبدل
نیک نگه کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۶

 

من دگرم یا دگر شده‌است جهانمهست جهانم همان و من نه همانم
تاش همی جستم او به طبع همی جستاز من و من زو کنون به طبع جهانم
پس نه همانم من و جهان نه همان استزانکه جهان چون من است من چو جهانم
عالم کان بود و منش زر و کنون منزر سخن را به نفس ناطقه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۳

 

ای تن تیره اگر شریفی اگر دوننبسهٔ گردونی و نبیرهٔ گردون
نیست به نسبت بس افتخار که هرگزنبسهٔ گردون دون نبود مگر دون
آنکه شریف است همچو دون نه به ترکیباز رگ و موی است و استخوان و پی و خون؟
گر تو شریفی و بهتری تو ز خویشانچونکه بری سوی خویش خویش شبیخون؟
بلکه به جان است، نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۴

 

دیر بماندم در این سرای کهن منتا کهنم کرد صحبت دی و بهمن
خسته ازانم که شست سال فزون استتا به شبانروزها همی بروم من
ای به شبان خفته ظن مبر که بیاسودگر تو بیاسودی این زمانه ز گشتن
خویشتن خویش را رونده گمان برهیچ نشسته نه نیز خفته مبر ظن
گشتن چرخ و زمانه جانوران راجمله کشنده است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۰

 

درد گنه را نیافتند حکیمانجز که پشیمانی، ای برادر، درمان
چیست پشیمانی؟ آنکه باز نگرددمرد به کاری کزان شده‌است پشیمان
نیست پشیمان دلت اگر تو بر انیتات چه گوید فلان فقیه و بهمان
قول فلان و فلان تو را نکند سودگرت بشخشد قدم ز پایهٔ ایمان
ملت اسلام ضیعتی است مبارککشت و درختش ز مؤمن است و مسلمان
برزگری کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۳

 

ای شده مفتون به قول‌های فلاطون،حال جهان باز چون شده است دگرگون؟
پاره که کرد و به زعفران که فرو زدقرطهٔ گلبن به باغ و مفرش هامون؟
گر نه هوا خشمناک و تافته گشته استگرم چرا شد چنین چو تافته کانون؟
گرم شود شخص هر که تافته گرددتافته زی شد هوای تافته ایدون
هرچه برآمد زخاک تیره به نوروزمخنقه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۲

 

گشت جهان کودکی دوازده سالهاز سمنش روی وز بنفشه گلاله
آمد نازان ز هند مرغ بهاریروی نهاده به ما جغاله جغاله
بی‌سلب و مفرش پرندی و رومیدشت نماند و جبال و نه بساله
تا گل در کله چون عروس نهان شدابر مشاطه شده است و باد دلاله
نرگس جماش چون به لاله نگه کردبید بر آهخت سوی لاله کتاله
طرفه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۷

 

مکر جهان را پدید نیست کرانهدام جهان را زمانه بینم دانه
دانه به دام اندرون مخور که شوی خوارچون سپری گشت دانه چون خر لانه
طاعت پیش آرو علم جوی ازیراکطاعت و علم است بند و فند زمانه
با تو روان است روزگار حذر کنتا نفریبد در این رهت بروانه
سبزه جوانی است مر تو را چه شتابیاز پس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۰

 

سفله جهانا چو گرد گرد بنائیهم بسر آئی اگر چه دیر بپائی
گرچه سرای بهایمی، حکما راتو نه سرائی چو بی‌گمان بسر آئی
شهره سرائی و استوار ولیکنچون بسر آئی همی نه شهره سرائی
جود خدای است علت تو و، ما راسوی حکیمان تو از خدای عطائی
گرچه تورا نیست علم و، نیز بقا نیستسوی من الفنج گاه علم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو