گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۶

 

جور و جفا و دوریی کان کنکار می‌کندبر دل و جان عاشقان چون کنه کار می‌کند
هم تک یار یار کو راحت مطلقست اویار ز حکم و داوری با تو چه یار می‌کند
یک صفتی قرین شود چرخ بدو زمین شودیک صفتی خریف را فصل بهار می‌کند
از صفتی فرشته را دیو و بلیس می‌کندوز تبشی شب مرا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۷

 

دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بودجان ز لبت چو می‌کشد خیره و لب گزان بود
تن برود به پیش دل کاین همه را چه می‌کنیگوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود
جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکنزانک به نور دل همه شعله آن جهان بود
شیخ شیوخ عالمست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۸

 

یار مرا چو اشتران باز مهار می‌کشداشتر مست خویش را در چه قطار می‌کشد
جان و تنم بخست او شیشه من شکست اوگردن من به بست او تا به چه کار می‌کشد
شست ویم چو ماهیان جانب خشک می‌برددام دلم به جانب میر شکار می‌کشد
آنک قطار ابر را زیر فلک چو اشترانساقی دشت می‌کند برکه و غار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹

 

زهره عشق هر سحر بر در ما چه می‌کنددشمن جان صد قمر بر در ما چه می‌کند
هر که بدید از او نظر باخبرست و بی‌خبراو ملکست یا بشر بر در ما چه می‌کند
زیر جهان زبر شده آب مرا ز سر شدهسنگ از او گهر شده بر در ما چه می‌کند
ای بت شنگ پرده‌ای گر تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۰

 

عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بودچونک جمال این بود رسم وفا چرا بود
این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شوداین همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بود
درد فراق من کشم ناله به نای چون رسدآتش عشق من برم چنگ دوتا چرا بود
لذت بی‌کرانه ایست عشق شدست نام اوقاعده خود شکایتست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۱

 

طوطی جان مست من از شکری چه می‌شودزهره می پرست من از قمری چه می‌شود
بحر دلم که موج او از فلک نهم گذشتخیره بمانده‌ام که او از گهری چه می‌شود
باغ دلم که صد ارم در نظرش بود عدمنرگس تازه خیره شد کز شجری چه می‌شود
جان سپهست و من علم جان سحرست و من شبماین دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۰

 

ای تو نگار خانگی خانه درآ از این سفرپسته لعل برگشا تا نشود گران شکر
ساقی روح چون تویی کشتی نوح چون توییتا که تهیست ساغرم خون چه پرست این جگر
طعنه زند مرا ز کین رو صنمی دگر گزیندر دو جهان یکی بگو کو صنمی کجا دگر
آن قلمی که نقش کرد چونک بدید نقش توگفت که‌های […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۱

 

گرم درآ و دم مده باده بیار و غم ببرای دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر سحر
هم طرب سرشته‌ای هم طلب فرشته‌ایهم عرصات گشته‌ای پر ز نبات و نیشکر
خیز که رسته خیز شد روز نبات ریز شدبا خردم ستیز شد هین بربا از او خبر
خوش خبران غلام تو رطل گران سلام توچون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۵

 

سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بسگر چه ملول گشته‌ای کم نزنی ز هیچ کس
چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترشناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس
گر نکنی موافقت درد دلی بگیردتهمنفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس
ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خودما بپزیم هم به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۶

 

سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پسزانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس
روی ویست گلستان مار بود در او نهانجعد ویست همچو شب مجمع دزد و هر عسس
کان زمردی مها دیده مار برکنیماه دوهفته‌ای شها غم نخوریم از غلس
بی‌تو جهان چه فن زند بی‌تو چگونه تن زندجان و جهان غلام تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۰

 

دام دگر نهاده‌ام تا که مگر بگیرمشآنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش
آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمشگر چه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش
دل بگداخت چون شکر بازفسرد چون جگرباز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش
راه برم به سوی او شب به چراغ روی اوچون برسم به کوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۱

 

ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرفچون شتران رو به رو پوز نهاده در علف
از چپ و راست می‌رسد مست طمع هر اشتریچون شتران فکنده لب مست و برآوریده کف
غم مخورید هر شتر ره نبرد بدین اغلزانک به پستی‌اند و ما بر سر کوه بر شرف
کس به درازگردنی بر سر کوه کی رسدور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۲

 

ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرفچون شتران رو به رو پوز نهاده در علف
هر طرفی همی‌رسد مست و خراب جوق جوقچون شتران مست لب سست فکنده کرده کف
خوش بخورید کاشتران ره نبرند سوی مازانک بوادی اندرند ما سر کوه بر شرف
گر چه درازگردن‌اند تا سر کوه کی رسندور چه که عف عفی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳۶

 

حلقه دل زدم شبی در هوس سلام دلبانگ رسید کیست آن گفتم من غلام دل
شعله نور آن قمر می‌زد از شکاف دربر دل و چشم رهگذر از بر نیک نام دل
موج ز نور روی دل پر شده بود کوی دلکوزه آفتاب و مه گشته کمینه جام دل
عقل کل ار سری کند با دل چاکری کندگردن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۲

 

دوش چه خورده‌ای بگو ای بت همچو شکرمتا همه عمر بعد از این من شب و روز از آن خورم
ای که ابیت گفته‌ای هر شب عند ربکمشرح بده از آن ابا بیشتر ای پیمبرم
گر تو ز من نهان کنی شعشعه جمال تونوبت ملک می زند ای قمر مصورم
لذت نامه‌های تو ذوق پیام‌های تومی نرود سوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۳

 

آمده‌ام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمده‌ام چو عقل و جان از همه دیده‌ها نهانتا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده‌ام که ره زنم بر سر گنج شه زنمآمده‌ام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۴

 

کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنمچونک چشیدم از لبش یاد شکر چرا کنم
از گلزار چون روم جانب خار چون شوماز پی شب چو مرغ شب ترک سحر چرا کنم
باده اگر چه می خورم عقل نرفت از سرممجلس چون بهشت را زیر و زبر چرا کنم
چونک کمر ببسته‌ام بهر چنان قمررخیاز پی هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۵

 

میل هواش می کنم طال بقاش می زنمحلقه به گوش و عاشقم طبل وفاش می زنم
از دل و جان شکسته‌ام بر سر ره نشسته‌امقافله خیال را بهر لقاش می زنم
غیر طواشی غمش یا یلواج مرهمشهر چه سری برون کند بر سر و پاش می زنم
این دل همچو چنگ را مست خراب دنگ رازخمه به کف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۶

 

هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستمتا به چه شیوه‌ها تو را من ز خدا بخواستم
تا شوی از سجود من مونس این وجود منخود بشد این وجود من چون که تو را بخواستم
در پی آفتاب تو سایه بدم ضیاطلبپاک چو سایه خوردیم چون که ضیا بخواستم
آهنیم ز عشق تو خواسته نور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۷

 

دوش چه خورده‌ای بگو ای بت همچو شکرمتا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم
گر تو غلط دهی مرا رنگ تو غمز می کندرنگ تو تا بدیده‌ام دنگ شده‌ست این سرم
یک نفسی عنان بکش تیز مرو ز پیش منتا بفروزد این دلم تا به تو سیر بنگرم
سخت دلم همی‌تپد یک نفسی قرار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۸

 

تا به کی ای شکر چو تن بی‌دل و جان فغان کنمچند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم
از غم و اندهان من سوخت درون جان منجمله فروغ آتشین تا به کیش نهان کنم
چند ز دوست دشمنی جان شکنی و تن زنیچند من شکسته دل نوحه تن به جان کنم
مؤمن عشقم ای صنم نعره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰۹

 

ای تو بداده در سحر از کف خویش باده‌امناز رها کن ای صنم راست بگو که داده‌ام
گر چه برفتی از برم آن بنرفت از سرمبر سر ره بیا ببین بر سر ره فتاده‌ام
چشم بدی که بد مرا حسن تو در حجاب شددوختم آن دو چشم را چشم دگر گشاده‌ام
چون بگشاید این دلم جز به امید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۰

 

تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدمدیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم
برف بدم گداختم تا که مرا زمین بخوردتا همه دود دل شدم تا سوی آسمان شدم
نیستم از روان‌ها بر حذرم ز جان‌هاجان نکند حذر ز جان چیست حذر چو جان شدم
آنک کسی گمان نبرد رفت گمان من بدوتا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱۱

 

گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنملابه بنده گوش کن گوش مخار ای صنم
فوق فلک مکان تو جان و روان روان توهل طربی که برکند بیخ خمار ای صنم
این دو حریف دلستان باد قرین دوستانجیم جمال خوب تو جام عقار ای صنم
مرغ دل علیل را شهپر جبرئیل راغیر بهشت روی تو نیست مطار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲۱

 

آب حیات عشق را در رگ ما روانه کنآینه صبوح را ترجمه شبانه کن
ای پدر نشاط نو بر رگ جان ما بروجام فلک نمای شو وز دو جهان کرانه کن
ای خردم شکار تو تیر زدن شعار توشست دلم به دست کن جان مرا نشانه کن
گر عسس خرد تو را منع کند از این روشحیله کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی