گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۲

 

جامه سیه کرد کفر نور محمد رسیدطبل بقا کوفتند ملک مخلد رسید
روی زمین سبز شد جیب درید آسمانبار دگر مه شکافت روح مجرد رسید
گشت جهان پرشکر بست سعادت کمرخیز که بار دگر آن قمرین خد رسید
دل چو سطرلاب شد آیت هفت آسمانشرح دل احمدی هفت مجلد رسید
عقل معقل شبی شد بر سلطان عشقگفت به اقبال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۳

 

جان من و جان تو بود یکی ز اتحاداین دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد
فرد چرا شد عدد از سبب خوی بدز آتش بادی بزاد در سر ما رفت باد
گشت جدا موج‌ها گر چه بد اول یکیاز سبب باد بود آنک جدایی بزاد
جام دوی درشکن باده مده باد راچون دو شود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۴

 

پرده دل می‌زند زهره هم از بامدادمژده که آن بوطرب داد طرب‌ها بداد
بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوشآنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد
عشق همایون پیست خطبه به نام ویستاز سر ما کم مباد سایه این کیقباد
روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهاروان دگرش زینهار او هو رب العباد
ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۵

 

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاددولت بار دگر در رخ ما رو گشاد
سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ماگشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد
عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفتعقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد
مریم عشق قدیم زاد مسیحی عجبداد نیابد خرد چونک چنین فتنه زاد
باز دو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۶

 

از رسن زلف تو خلق به جان آمدندبهر رسن بازیش لولیکان آمدند
در دل هر لولیی عشق چو استاره‌ایرقص کنان گرد ماه نورفشان آمدند
در هوس این سماع از پس بستان عشقسروقدان چون چنار دست زنان آمدند
بین که چه ریسیده‌ایم دست که لیسیده‌ایمتا که چنین لقمه‌ها سوی دهان آمدند
لولیکان قنق در کف گوشه تتقوز تتق آن عروس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۷

 

روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بودجان نبرد خود ز شیر روبه کور و کبود
قاصد ره داد شیر ور نه کی باور کنداین چه که روباه لنگ دنبه ز شیری ربود
گوید گرگی بخورد یوسف یعقوب راشیر فلک هم بر او پنجه نیارد گشود
هر نفس الهام حق حارس دل‌های ماستاز دل ما کی برد میمنه دیو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۸

 

زهره من بر فلک شکل دگر می‌روددر دل و در دیده‌ها همچو نظر می‌رود
چشم چو مریخ او مست ز تاریخ اوجان به سوی ناوکش همچو سپر می‌رود
ابروی چون سنبله بی‌خبرست از مهشگر خبرستش چرا فوق قمر می‌رود
ذره چرا شد سوار بر سر کره هواچون سوی تو آفتاب جمله به سر می‌رود
آن زحل از ابلهی جست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۹

 

روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدیدای خنک آن را که او روی شما را ندید
من شده مهمان تو در چمن جان توپای پر از خار شد دست یکی گل نچید
ای مثل خارپشت گرد تو خار درشتخار تو ما را بکشت مار تو ما را گزید
با تو موافق شدم با تو منافق شدمبر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۰

 

صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت دریدنیم شبی ناگهان صبح قیامت دمید
واسطه‌ها را برید دید به خود خویش راآنچ زبانی نگفت بی‌سر و گوشی شنید
پوست بدرد ز ذوق عشق چو پیدا شودلیک کجا ذوق آن کو کندت ناپدید
فقر ببرده سبق رفته طبق بر طبقباز کند قفل را فقر مبارک کلید
کشته شهوت پلید کشته عقلست پاکفقر زده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۱

 

دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسیدجلوه گلشن به باغ همچو نگاران رسید
زحمت سرما و دود رفت به کور و کبودشاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید
باغ ز سرما بکاست شد ز خدا دادخواستلطف خدا یار شد دولت یاران رسید
آمد خورشید ما باز به برج حملمعطی صاحب عمل سیم شماران رسید
طالب و مطلوب را […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۲

 

آمد شهر صیام سنجق سلطان رسیددست بدار از طعام مایده جان رسید
جان ز قطیعت برست دست طبیعت ببستقلب ضلالت شکست لشکر ایمان رسید
لشکر والعادیات دست به یغما نهادز آتش والموریات نفس به افغان رسید
البقره راست بود موسی عمران نمودمرده از او زنده شد چونک به قربان رسید
روزه چو قربان ماست زندگی جان ماستتن همه قربان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۳

 

نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بددل سبد آمد مکن هر سقطی در سبد
آنک تواضع کند نگذرد از حد خویشیابد او هستی باقی بیرون ز حد
وا کن صندوق زر بر سر ایمان فشانکآخر صندوق تو نیست یقین جز لحد
تو لحد خویش را پر کن از زر صدقپر مکنش از مس شهوت و حرص […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۴

 

نعره آن بلبلان از سوی بستان رسیدصورت بستان نهان بوی گلستان بدید
باد صبا می‌وزد از سر زلف نگارفعل صبا ظاهرست لیک صبا را که دید
این دم عیسی به لطف عمر ابد می‌دهدعمر ابد تازه کرد در دم عمر قدید
مژده دولت رسید در حق هر عاشقیآتش دل می‌فروخت دیگ هوس می‌پزید
نور الست آشکار بر همه عشاق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۵

 

وسوسه تن گذشت غلغله جان رسیدمور فروشد به گور چتر سلیمان رسید
این فلک آتشی چند کند سرکشینوح به کشتی نشست جوشش طوفان رسید
چند مخنث نژاد دعوی مردی کندرستم خنجر کشید سام و نریمان رسید
جادوکانی ز فن چند عصا و رسنمار کنند از فریب موسی و ثعبان رسید
درد به پستی نشست صاف ز دردی برستگردن گرگان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۶

 

غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلندزانک بلندت کند تا بتواند فکند
قطره آب منی کز حیوان می‌زهدلایق قربان نشد تا نشد آن گوسفند
توده ذرات ریگ تا نشود کوه سختکس نزند بر سرش بیهده زخم کلند
تا نشود گردنی گردن کس غل ندیدتا نشود پا روان کس نشود پای بند
پس سبقت رحمتی در غضبی شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۷

 

شرح دهم من که شب از چه سیه دل بودهر کی خورد خون خلق زشت و سیه دل شود
چون جگر عاشقان می‌خورد این شب به ظلمدود سیاهی ظلم بر دل شب می‌دمد
عاقله شب تویی بازرهانش ز ظلمنیم شبی بر فلک راه بزن بر رصد
تا برهد شب ز ظلم ما برهیم از ظلامای که جهان فراخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۸

 

بانگ زدم من که دل مست کجا می‌رودگفت شهنشه خموش جانب ما می‌رود
گفتم تو با منی دم ز درون می‌زنیپس دل من از برون خیره چرا می‌رود
گفت که دل آن ماست رستم دستان ماستسوی خیال خطا بهر غزا می‌رود
هر طرفی کو رود بخت از آن سو رودهیچ مگو هر طرف خواهد تا می‌رود
گه مثل آفتاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۲

 

یا شبه الطیف لی انت قریب بعیدجمله ارواحنا تغمس فیما ترید
نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسیدطبل قیامت زدند خیز که فرمان رسید
انت لطیف الفعال انت لذیذ المقالانت جمال الکمال زدت فهل من مزید
از پس دور قمر دولت بگشاد دردلق برون کن ز سر خلعت سلطان رسید
جاء اوان السرور زال زمان الفتورلیس لدنیا غرور یا سندی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۳

 

پرده خوش آن بود کز پس آن پرده داربا رخ چون آفتاب سایه نماید نگار
آید خورشیدوار ذره شود بی‌قرارکان رخ همچون بهار از پس پرده مدار
خیز که این روز ماست روز دلفروز ماستاز جهت سوز ماست عشق چنین پرشرار
خیز که رستیم ما بند شکستیم ماخیز که مستیم ما تا به ابد بی‌خمار
خیز که جان آمدست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۴

 

تاخت رخ آفتاب گشت جهان مست واربر مثل ذره‌ها رقص کنان پیش یار
شاه نشسته به تخت عشق گرو کرده رخترقص کنان هر درخت دست زنان هر چنار
از قدح جام وی مست شده کو و کیگرم شده جام دی سرد شده جان نار
روح بشارت شنید پرده جان بردریدرایت احمد رسید کفر بشد زار زار
بانگ زده آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۵

 

چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبرچونک ببردی دلی باز مرانش ز در
چشم تو چون رهزند ره زده را ره نمازلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر
عشق بود گلستان پرورش از وی ستاناز شجره فقر شد باغ درون پرثمر
جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شودخواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور
طبع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۶

 

سست مکن زه که من تیر توام چارپرروی مگردان که من یک دله‌ام نی دوسر
از تو زدن تیغ تیز وز دل و جان صد رضایک سخنم چون قضا نی اگرم نی مگر
گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدارنی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر
جان بسپارم به تیغ هیچ نگویم دریغاز جهت زخم تیغ ساخت حقم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۷

 

وجهک مثل القمر قلبک مثل الحجرروحک روح البقا حسنک نور البصر
دشمن تو در هنر شد به مثل دم خرچند بپیماییش نیست فزون کم شمر
اقسم بالعادیات احلف بالموریاتغیرک یا ذا الصلات فی نظری کالمدر
هر که به جز عاشقست در ترشی لایقستلایق حلوا شکر لایق سرکا کبر
هجرک روحی فداک زلزلنی فی هواککل کریم سواک فهو خداع غرر
چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۸

 

بر سر ره دیدمش تیزروان چون قمرگفتم بهر خدا یک دمه آهسته تر
یک دم ای ماه وش اسب و عنان را بکشای تو چو خورشید و خور سایه ز ما زو مبر
گفت منم آفتاب نیست تو را تاب تابزانک ز یک تاب من از تو نماند اثر
زانک تو در سردسیر داشته‌ای رخت خشکخشک لب و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۹

 

عمر که بی‌عشق رفت هیچ حسابش مگیرآب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر
هر که جز عاشقان ماهی بی‌آب دانمرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر
عشق چو بگشاد رخت سبز شود هر درختبرگ جوان بردمد هر نفس از شاخ پیر
هر که شود صید عشق کی شود او صید مرگچون سپرش مه بود کی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی