گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۸

 

چه دل‌ها بردی ای ساقی به ساق فتنه‌انگیزتدریغا بوسه چندی بر زنخدان دلاویزت
خدنگ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کیسپر انداخت عقل از دست ناوک‌های خونریزت
برآمیزی و بگریزی و بنمایی و برباییفغان از قهر لطف اندود و زهر شکرآمیزت
لب شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتنبر او شکرانه بودی گر بدادی ملک پرویزت
جهان از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۷۰

 

غلام آن سبک روحم که با من سر گران داردجوابش تلخ و پنداری شکر زیر زبان دارد
مرا گر دوستی با او به دوزخ می‌برد شایدبه نقد اندر بهشتست آن که یاری مهربان دارد
کسی را کاختیاری هست و محبوبی و مشروبیمراد از بخت و حظ از عمر و مقصود از جهان دارد
برون از خوردن و خفتن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۹۶

 

سر جانان ندارد هر که او را خوف جان باشدبه جان گر صحبت جانان برآید رایگان باشد
مغیلان چیست تا حاجی عنان از کعبه برپیچدخسک در راه مشتاقان بساط پرنیان باشد
ندارد با تو بازاری مگر شوریده اسراریکه مهرش در میان جان و مهرش بر دهان باشد
پری رویا چرا پنهان شوی از مردم چشممپری را خاصیت آنست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۰۷

 

تو را خود یک زمان با ما سر صحرا نمی‌باشدچو شمست خاطر رفتن به جز تنها نمی‌باشد
دو چشم از ناز در پیشت فراغ از حال درویشتمگر کز خوبی خویشت نگه در ما نمی‌باشد
ملک یا چشمه نوری پری یا لعبت حوریکه بر گلبن گل سوری چنین زیبا نمی‌باشد
پری رویی و مه پیکر سمن بویی و سیمین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۸۷

 

نه چندان آرزومندم که وصفش در بیان آیدو گر صد نامه بنویسم حکایت بیش از آن آید
مرا تو جان شیرینی به تلخی رفته از اعضاالا ای جان به تن بازآ و گر نه تن به جان آید
ملامت‌ها که بر من رفت و سختی‌ها که پیش آمدگر از هر نوبتی فصلی بگویم داستان آید
چه پروای سخن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۴۵

 

گرم بازآمدی محبوب سیم اندام سنگین دلگل از خارم برآوردی و خار از پا و پا از گل
ایا باد سحرگاهی گر این شب روز می‌خواهیاز آن خورشید خرگاهی برافکن دامن محمل
گر او سرپنجه بگشاید که عاشق می‌کشم شایدهزارش صید پیش آید به خون خویش مستعجل
گروهی همنشین من خلاف عقل و دین منبگیرند آستین من که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۶۴

 

من اندر خود نمی‌یابم که روی از دوست برتابمبدار ای دوست دست از من که طاقت رفت و پایابم
تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقیوگر جانم دریغ آید نه مشتاقم که کذابم
بیار ای لعبت ساقی نگویم چند پیمانهکه گر جیحون بپیمایی نخواهی یافت سیرابم
مرا روی تو محراب است در شهر مسلمانانوگر جنگ مغول […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۷۶

 

خرامان از درم بازآ کت از جان آرزومندمبه دیدار تو خوشنودم به گفتار تو خرسندم
اگر چه خاطرت با هر کسی پیوندها داردمباد آن روز و آن خاطر که من با جز تو پیوندم
کسی مانند من جستی زهی بدعهد سنگین دلمکن کاندر وفاداری نخواهی یافت مانندم
اگر خود نعمت قارون کسی در پایت اندازدکجا همتای من باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۴

 

اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانمقضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتدتو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نهدگر ره دیده می‌افتد بر آن بالای فتانم
تو را در بوستان باید که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۲۳

 

ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینمبه جز رویت نمی‌خواهم که روی هیچ کس بینم
من اول روز دانستم که با شیرین درافتادمکه چون فرهاد باید شست دست از جان شیرینم
تو را من دوست می‌دارم خلاف هر که در عالماگر طعنه است در عقلم اگر رخنه است در دینم
و گر شمشیر برگیری سپر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۲۵

 

منم یا رب در این دولت که روی یار می‌بینمفراز سرو سیمینش گلی بر بار می‌بینم
مگر طوبی برآمد در سرابستان جان منکه بر هر شعبه‌ای مرغی شکرگفتار می‌بینم
مگر دنیا سر آمد کاین چنین آزاد در جنتمی بی درد می‌نوشم گل بی خار می‌بینم
عجب دارم ز بخت خویش و هر دم در گمان افتمکه مستم یا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۲۶

 

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آیددمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پروردهولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم
قناعت می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابمتحمل می‌کنم با زخم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۵۱

 

دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاراندو خواب آلوده بربودند عقل از دست بیداران
نصیحتگوی را از من بگو ای خواجه دم درکشچو سیل از سر گذشت آن را چه می‌ترسانی از باران
گر آن ساقی که مستان راست هشیاران بدیدندیز توبه توبه کردندی چو من بر دست خماران
گرم با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرندهمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۶۰

 

خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتننبایستی نمود این روی و دیگر باز بنهفتن
گدایی پادشاهی را به شوخی دوست می‌داردنه بی او می‌توان بودن نه با او می‌توان گفتن
هزارم درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارملبم با هم نمی‌آید چو غنچه روز بشکفتن
ز دستم بر نمی‌خیزد که انصاف از تو بستانمروا داری گناه خویش و آنگه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۹۷

 

خلاف سرو را روزی خرامان سوی بستان آیدهان چون غنچه بگشای و چو گلبن در گلستان آی
دمادم حوریان از خلد رضوان می‌فرستندتکه ای حوری انسانی دمی در باغ رضوان آی
گرت اندیشه می‌باشد ز بدگویان بی معنیچو معنی معجری بربند و چون اندیشه پنهان آی
دلم گرد لب لعلت سکندروار می‌گرددنگویی کآخر ای مسکین فراز آب حیوان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۰۱

 

تو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیباییدری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی
ملامتگوی بی‌حاصل ترنج از دست نشناسددر آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی
به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان راتو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی
چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آیدمرا در رویت از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۰۴

 

چه روی است آن که دیدارش ببرد از من شکیباییگواهی می‌دهد صورت بر اخلاقش به زیبایی
نگارینا به هر تندی که می‌خواهی جوابم دهاگر تلخ اتفاق افتد به شیرینی بیندایی
دگر چون ناشکیبایی ببینم صادقش خوانمکه من در نفس خویش از تو نمی‌بینم شکیبایی
از این پس عیب شیدایان نخواهم کرد و مسکینانکه دانشمند از این صورت بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۱۰

 

نه من تنها گرفتارم به دام زلف زیباییکه هر کس با دلارامی سری دارند و سودایی
قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشدهزاران سرو بستانی فدای سروبالایی
مرا نسبت به شیدایی کند ماه پری پیکرتو دل با خویشتن داری چه دانی حال شیدایی
همی‌دانم که فریادم به گوشش می‌رسد لیکنملولی را چه غم دارد ز حال ناشکیبایی
عجب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۲۵

 

اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستیزمین را از کمالیت شرف بر آسمانستی
چو سرو بوستانستی وجود مجلس آرایتاگر در بوستان سروی سخنگوی و روانستی
نگارین روی و شیرین خوی و عنبربوی و سیمین تنچه خوش بودی در آغوشم اگر یارای آنستی
تو گویی در همه عمرم میسر گردد این دولتکه کام از عمر برگیرم و گر خود یک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۲۶

 

تعالی الله چه رویست آن که گویی آفتابستیو گر مه را حیا بودی ز شرمش در نقابستی
اگر گل را نظر بودی چو نرگس تا جهان بیندز شرم رنگ رخسارش چو نیلوفر در آبستی
شبان خوابم نمی‌گیرد نه روز آرام و آسایشز چشم مست میگونش که پنداری به خوابستی
گر آن شاهد که من دانم به هر کس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۳۶

 

مکن سرگشته آن دل را که دست آموز غم کردیبه زیر پای هجرانش لگدکوب ستم کردی
قلم بر بی‌دلان گفتی نخواهم راند و هم راندیجفا بر عاشقان گفتی نخواهم کرد و هم کردی
بدم گفتی و خرسندم عفاک الله نکو گفتیسگم خواندی و خشنودم جزاک الله کرم کردی
چه لطفست این که فرمودی مگر سبق اللسان بودتچه حرفست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۳۹

 

نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندیکه ما را بیش از این طاقت نماندست آرزومندی
غریب از خوی مطبوعت که روی از بندگان پوشیبدیع از طبع موزونت که در بر دوستان بندی
تو خرسند و شکیبایی چنینت در خیال آیدکه ما را همچنین باشد شکیبایی و خرسندی
نگفتی بی‌وفا یارا که از ما نگسلی هرگزمگر در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۸۶

 

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیبه صد دفتر نشاید گفت حسب الحال مشتاقی
کتاب بالغ منی حبیبا معرضا عنیان افعل ما تری انی علی عهدی و میثاقی
نگویم نسبتی دارم به نزدیکان درگاهتکه خود را بر تو می‌بندم به سالوسی و زراقی
اخلایی و احبابی ذروا من حبه مابیمریض العشق لا یبری و لا یشکو الی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۰۹

 

بر آنم گر تو بازآیی که در پایت کنم جانیو زین کمتر نشاید کرد در پای تو قربانی
امید از بخت می‌دارم بقای عمر چندانیکز ابر لطف بازآید به خاک تشنه بارانی
میان عاشق و معشوق اگر باشد بیابانیدرخت ارغوان روید به جای هر مغیلانی
مگر لیلی نمی‌داند که بی دیدار میمونشفراخای جهان تنگست بر مجنون چو زندانی
دریغا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱۱

 

بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانیبه غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی
دم عیسیست پنداری نسیم باد نوروزیکه خاک مرده بازآید در او روحی و ریحانی
به جولان و خرامیدن درآمد سرو بستانیتو نیز ای سرو روحانی بکن یک بار جولانی
به هر کویی پری رویی به چوگان می‌زند گوییتو خود گوی زنخ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی