گنجور

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱

 

جهانا چون دگر شد حال و سانت؟دگر گشتی چو دیگر شد زمانت!
زمانت نیست چیزی جز که حالتچرا حالت شده است از دشمنانت؟
چو رخسار شمن پرگرد و زردستهمان چون بت ستانی بوستانت
عروسی پرنگار و نقش بودیرخ از گلنار و از لاله دهانت
پر از چین زلف و، رخ پر نور گفتینشینندی مشاطه چینیانت
به چشمت کرد بدچشمی، هماناز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵

 

ز جور لشکر خرداد و مردادتواند داد ما را هیچ‌کس داد؟
محال است این طمع هیهات هیهاتکس دیدی که دادش داد خرداد
ز بهر آنکه تا در دامت آردچو مرغان مر تو را خرداد خور داد
کرا خورداد گیتی مرد بایدشازان آید پس خرداد مرداد
همی خواهی که جاویدان بمانیدر این پرباد خانهٔ سست بنیاد
تو تا این بادپیمائی شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶۲

 

در درج سخن بگشای بر پندغزل را در به دست زهد در بند
به آب پند باید شست دل راچو سالت بر گذشت از شست و ز اند
چو بردل مرد را از دیو گمرههمی بینی فگنده بند بر بند
بده پندش که بگشاید سرانجامزبنده بند ملعون دیو را پند
حرارت‌های جهلی را حکیمانزعلم و پند گفته‌ستند ریوند
چو صبرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۳

 

نبینی بر درخت این جهان بارمگر هشیار مرد، ای مرد هشیار
درخت این جهان را سوی داناخردمند است بار و بی‌خرد خار
نهان اندر بدان نیکان چنانندکه خرما در میان خار بسیار
مرا گوئی «اگر دانا و حریبه یمگان چون نشینی خوار و بی یار؟»
به زنهار خدایم من به یمگاننکو بنگر، گرفتارم مپندار
نگوید کس که سیم و گوهر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۷

 

کسی پر خانه دشتی دید هرگزنه دیوار و نه در بل پست و موجز؟
دو لشکر صف‌زده در خانه‌هاشانپس هر لشکری یکی مجاهز
وزیر و شاه و پیلان و سوارانستاده بر طرف‌ها دو مبارز
پیاده با سواران جمله بی‌جانوزیر و شاه بی‌فرمان و عاجز
به زخم و بند و کشتن گشته مشغولنه آنجا گرد و خون و نه هزاهز
نه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۹

 

ز من معزول شد سلطان شیطانندارم نیز شیطان را به سلطان
سرم زیرش ندارم، مر مرا چهاگر بر برد شیطان سر به سرطان؟
همی دانم که گر فربه شود سگنه خامم خورد شاید زو نه بریان
نگوید کس که ناکس جز به چاه استاگرچه برشود ناکس به کیوان
به مهمانیش نایم زانکه ناکسبخماند به منت پشت مهمان
گر او از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۱

 

که پرسد زین غریب خوار محزونخراسان را که بی‌من حال تو چون؟
همیدونی چو من دیدم به نوروز؟خبر بفرست اگر هستی همیدون
درختانت همی پوشند مبرمهمی بندند دستار طبرخون؟
نقاب رومی و چینی به نیسانهمی بندد صبا بر روی هامون؟
نثار آرد عروسان را به بستانز گوهرهای الوان ماه کانون؟
همی سازند تاج فرق نرگسبه زر حقه و لولوی مکنون؟
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۶

 

غریبی می چه خواهد یارب از من؟که با من روز و شب بسته است دامن
غریبی دوستی با من گرفته‌استمرا از دوستی گشته‌است دشمن
ز دشمن رست هر کو جست لیکناز این دشمن بجستن نیست رستن
غریبی دشمنی صعب است کز تونخواهد جز زمین و شهر و مسکن
چو خان و مان بدو دادی بخواهدبه خان و مانت چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۴

 

بسی کردم گه و بیگه نظارهندیدم کار دنیا را کناره
نیابد چشم سر هرچند کوشیهمی زین نیلگون چادر گذاره
همی خوانند و می‌رانند ما رانیابد کس همی زین کار چاره
گر از این خانه بیرون رفت بایدندارد سودشان خواهش نه زاره
مگر کایشان همی بیرون کشندتاز این هموار و بی‌در سخت باره
نه خواننده نه راننده نبینمهمی بینم ستاره چون […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱۶

 

به فرش و اسپ و استام و خزینهچه افزاری چنین ای خواجه سینه؟
به خوی نیک و دانش فخر بایدبدین پر کن به سینه اندر خزینه
شکر چه نهی به خوان بر چون نداریبه طبع اندر مگر سرکه و ترینه؟
چو نیکو گشته باشد، خوت، بر خوانتچه میده است و چه کشکینهٔ جوینه
اگر نبود دگر چیزی، نباشدز گفتار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۳

 

جهان را نیست جز مردم شکارینه جز خور هست کس را نیز کاری
یکی مر گاو بر پروار را کسجز از قصاب ناید خواستاری
کسی کو زاد و خورد و مرد چون خرازین بدترش باشد نیز عاری؟
چه دزدی زی خردمندان چه موشیچه بدگوئی سوی دانا چه ماری
خلنده‌تر ز جاهل بر نرویدهگرز، ای پور، ز آب و خاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۵

 

نماند کار دنیا جز به بازیبقائی نیستش هر چون طرازی
تو کبگ کوه و روز و شب عقابانتو اهل روم و گشت دهر غازی
سر و سامان این میدان نیابدنه غازی و نه جامی و نه رازی
وزین خیمهٔ معلق برنپرداگر بازی تو از اندیشه‌سازی
بر این میدان در این خیمه همیشههمی تازی نهانی وانفازی
سوی بستی نیازد جز تواناسوی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۲

 

دگر ره باز با هر کوهساریبخار آورد پیدا خار خاری
همان شخ که‌ش حریرین بود قرطههمی از خر بر بندد ازاری
به ابر اندر حصاری گشت کهسارشنوده‌ستی حصاری در حصاری
همی فرش پرندین برنورددشمال اکنون زهر کوهی و غاری
خزان از مهرگان دارد پیامیسوی هر باغ و دشت مرغزاری
پر از بادست که را سر دگر بارگران‌تر زو ندیدم بادساری
چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶۸

 

چنین زرد و نوان مانند نالینکرده‌ستم غم دلبر غزالی
نه آنم من که خنبانید یاردمرا هجران بدری چون هلالی
نه مالیده است زیر پا چو خوستهمرا چون جاهلان را آز مالی
غم خوبان و آز مال دنیاکجا باشد همال بی‌همالی؟
همه شب گرد چشم من نگرددز خیل خواب و آرامش خیالی
همی تابد ز چرخ سبز عیوقچو ز آتش بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷۸

 

چنین در کارها بسیار مندیشمگو ورنه بکن کاری که گفتی
نباید کز چنین تدبیر بسیارز تاریکی به تاریکی درافتی


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو