گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴

 

چه شاهدی است که با ماست در میان امشبکه روشن است ز رویش همه جهان امشب
نه شمع راست شعاعی، نه ماه را تابینه زهره راست فروغی در آسمان امشب
میان مجلس ما صورتی همی تابدکه آفتاب شد از شرم او نهان امشب
بسی سعادت از این شب پدید خواهد شدکه هست مشتری و زهره را قران امشب
شبی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳

 

بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات استبیار باده که عاشق نه مرد طامات است
پیاله‌ای‌دو به من ده که صبح پرده دریدپیاده‌ای‌دو فرو کن که وقت شه‌مات است
در آن مقام که دلهای عاشقان خون شدچه جای دردفروشان دیر آفات است
کسی که دیرنشین مغانست پیوستهچه مرد دین و چه شایستهٔ عبادات است
مگو ز خرقه و تسبیح ازانکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴

 

ندای غیب به جان تو می‌رسد پیوستکه پای در نه و کوتاه کن ز دنیی دست
هزار بادیه در پیش بیش داری توتو این چنین ز شراب غرور ماندی مست
جهان پلی است بدان سوی جه که هر ساعتپدید آید ازین پل هزار جای شکست
به پل برون نشود با چنین پلی کارتبرو بجه ز چنین پل که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲

 

اگر ز پیش جمالت نقاب برخیزدز ذره ذره هزار آفتاب برخیزد
جهان ز فتنهٔ بیدار رستخیز شودچو چشم نیم‌خمارش ز خواب برخیزد
به مجلسی که زند خنده لعل میگونشخرد اگر بنشیند خراب برخیزد
اگر به خنده در آید لبش ز هر سوییهزار نعره‌زن بی شراب برخیزد
زمرد خط تو چون ز لعل برجوشدهزار جوش ز لعل خوشاب برخیزد
ز بس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶

 

اگر ز زلف توام حلقه‌ای به گوش رسدز حلق من به سپهر نهم خروش رسد
ز فرط شادی وصلش به قطع جان بدهماگر ز وصل توام مژده‌ای به گوش رسد
در آن زمان همه خون دلم به جوش آیدکه تو ز پس نگری زلف تو به دوش رسد
ز زلف تو به دلم چون هزار تاب رسیدکنون چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱

 

چو تاب در سر آن زلف دلستان فکندهزار فتنه و آشوب در جهان فکند
چو شور پستهٔ تو تلخیی کند به شکرهزار شور و شغب در شکرستان فکند
چو خلق را به سر آستین به خود خواندبه غمزه‌شان بکشد خون برآستان فکند
چون جشن ساخت بتان را چو خاتمی شد ماهکه بو که خاتم مه نیز در میان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۵

 

اگر دلم ببرد یار دلبری رسدشوگر بپروردم بنده‌پروری رسدش
ز بس که من سر او دارم از قدم تا فرقگرم چو شمع بسوزد به سرسری رسدش
سفید کاری صبح رخش جهان بگرفتچو شب به طره طلسم سیه‌گری رسدش
چو آفتاب رخش نور بخش اسلام استاگر ز زلف نهد رسم کافری رسدش
چو پشت لشکر حسن است روی صف شکنشاگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵

 

ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغچه یک دریغ که هر دم هزاربار دریغ
به هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوسبه هر نفس که زنم بی تو صد هزار دریغ
دلی که آب وصالش به جوی بود روانبسوخت زآتش هجر تو زار زار دریغ
چو لاله‌زار رخت شد ز چشم من بیرونز خون چشم رخم شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۷

 

سواد خط تو چون نافع نظر دیدمروایتی که ازو رفت معتبر دیدم
مرا چو زلف تو بر حرف می فرو گیردحروف زلف تو برخواندم و خطر دیدم
چه گویم از الف وصل تو که هیچ نداشتمن اینکه هیچ نداشت از همه بتر دیدم
تو را میان الف است و الف ندارد هیچکه من ورای الف هیچ در کمر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۳

 

درین نشیمن خاکی بدین صفت که منممیان نفس و هوا دست و پای چند زنم
هزار بار برآمد مرا که یکباریز دست چرخ فلک جامه پاره پاره کنم
گره چگونه گشایم ز سر خود که ز چرخهزار گونه گره در فتاده در سخنم
ز هر کسی چه شکایت کنم چو می‌دانمکه جرم من ز من است و بلای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۹

 

به وادییی که درو گوی راه سر بینیبه هر دمی که زنی ماتمی دگر بینی
ز هرچه می‌دهدت روزگار عمر بهستولی چه سود که آن نیز بر گذر بینی
ز دولتی به چه نازی که تا که چشم زنیاثر نبینی ازو در جهان اگر بینی
مساز قبهٔ زرین که تیز شمشیر استسزای قبهٔ زرین که بر سپر بینی
اگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴

 

خطاب هاتف دولت رسید دوش به ماکه هست عرصهٔ بی‌دولتی سرای فنا
ولی چو نفس جفاپیشه سد دولت شدطریق دولت دل بسته شد به سد جفا
هزار جوی روان کاب‌تر مزاج ازوزکات خواست همی خشک شد به نوبت ما
چو نفس سگ به جفا شام خورد بر دل مانفس چگونه برآید کنون ز صبح وفا
چگونه نافه‌گشایی کند صبا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵

 

اگر ز گلبن خلقش گلی به بار رسدبه حکم نیشکر آرد برون ز زهرگیا
خدایگانا امروز در سواد جهانبه قطع تیغ تو را دیده‌ام ید بیضا
چو اصل گوهر تیغت ز کوه می‌خیزدازین جهت جهد آتش ز صخره صما
ز سنگ لاله از آن می‌دمد که خونین شدز بیم خار سر رمح تو دل خارا
برو در آمده زان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹

 

دلا گذر کن ازین خاکدان مردم خوارکه دیو هست درو بس عزیز و مردم خوار
همان به است که شیران ز بیشه برنایندکه گربگان تنک‌روی می‌کنند شکار
همان به است که بازانش پر شکسته بوندز عالمی که کلنگش بود قطار قطار
همان به است که گل زیر غنچه بنشیندکه وقت هست که سر تیزیی نماید خار
همان به است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲

 

نه پای آنکه از کرهٔ خاک بگذرمنه دست آنکه پردهٔ افلاک بر درم
بی آب و دانه در قفسی تنگ مانده‌امپرها زنم چو زین قفس تنگ بر پرم
زان چرخ چنبری رسن و دلو ساخته استتا سر در آرد از رسن خود به چنبرم
سیرم ز روز و شب که درین حبس پر بلاروزی به صد زحیر همی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴

 

اگر به مدت جاوید ذره‌های جهانسخن‌سرای شوندی به صدر هزار زبان
صفات ذات جهان‌آفرین دهندی شرحز صد هزار یکی در نیایدی به بیان
سخن عرض بود اندر عرض کجا گنجدمنزهی که برون است از زمان و مکان
خدای پاک قدیم ازل که در ره اوبه چشم عقل کم از ذره است هر دو جهان
اگر بود دو جهان و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

عطار » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۷

 

مکن مدار برای من ای پسر روزهکه کرد عارض سیمین تو چو زر روزه
ز ماه روزه چو کاهی شد ای پسر ماهتچگونه ماهی، ماهی بود به سر روزه
تو را چو از شکرت بوی شیر می‌آیدسپید شد شکرت همچو شیر در روزه
ز لعل پر نمکت بوی خون همی‌آیدگشاده‌ای تو به خون دلی مگر روزه
ز روزه تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار