خطاب هاتف دولت رسید دوش به ما
که هست عرصهٔ بیدولتی سرای فنا
ولی چو نفس جفاپیشه سد دولت شد
طریق دولت دل بسته شد به سد جفا
هزار جوی روان کابتر مزاج ازو
زکات خواست همی خشک شد به نوبت ما
چو نفس سگ به جفا شام خورد بر دل ما
نفس چگونه برآید کنون ز صبح وفا
چگونه نافهگشایی کند صبا به سحر
سپهر شعبده و نافه ورد جیب صبا!
هزار نامهٔ حاجت فرو فرستادم
به سوی عرش به دست کبوتران دعا
نه یک کبوتر از آن نامهام جواب آورد
نه شد دلم به مراد تمام کامروا
منم که هر شب پهنای این گلیم به من
سیه گلیم فلک مینماید از بالا
هزار بازی شیرین سپهر بازیگر
که از خوشی نتوان خورد بیش داد مرا
چو نقطهای است قضا ساکنم به یک حرکت
که بر گشاد چو پرگار صد دهن به بلا
به هایهای نیارم گریستن که فلک
به هایهوی درآید ز اشک من عمدا
ز بس که اشک فرو ریختم ز چشمهٔ چشم
به مد و جزر یکی شد دل من و دریا
محیط خون نقط دل ز چشم از آن دارم
که چون محیط تن آمد زچشم خون پالا
سزد که بر رخ چون زرفشانم اشک چو سیم
که روز و شب به زر و سیم میکنم سودا
ز خون دل همه اشک چو سیم میریزم
که گشت از گل سرخ اشک همچو سیم جدا
مرا که صد غم بیش است هیچ غم نبود
اگر مرا به غم خویشتن کنند رها
ز کار خویشتنم دست پاک و حقه تهی
که مهره چون بنشیند میان خوف و رجا
ز سرگرانی هر دون برون شدیم ز دست
ز چربدستی گردون درآمدیم ز پا
نه مونسی که شب انس او دهد نوری
نه همدمی که دمی همدمی کند به نوا
که را به دست شود یک رفیق یکتادل
که خفته در بنهد هفت چارطاق دو تا
به خنده دم دهدت صبح تا تو خوش بخوری
تو از کجا و دم ریشخند او ز کجا
اگرچه صبح کلهدار صادق است چه سود
که پردهٔ زربفت شب به تیغ قبا
وگرچه خوانچهٔ خورشید دایم است ولیک
چه فایده که همه خود همی خورد تنها
وگرچه کاسهٔ زرین ماه میبینی
سیاه کاسگیش در کسوف شد پیدا
چو داس ماه نو از بهر آن همیآید
که تا چو خوشه سر خلق بدرود ز قفا
گیاه میدمد از خاک گور و غم این است
که نیست هیچ غمی داس را ز رنج گیا
چو آسیا سر این خلق جمله در گردد
ز بس که بر سر ما گشت گنبد خضرا
کدام میر اجل دیدهای که با او هم
اجل نخورد دوچاری درین سپنج سرا
کدام مفلس سرگشته را شنیدی تو
که بر سرش بنگردید آسیای فنا
فرود حقهٔ چرخ و ورای مهرهٔ خاک
تو در میانهٔ این خوش بخفته اینت خطا
چه خواب دید ندانم سپهر بوالعجبت
که خوش به شعبدهای مست خواب کرد تو را
صفای دل طلب از بهر آب روی از آنک
ندید روی کسی تا نیافت آب صفا
ز اشک گرم و دم سرد خود مکن جو خشک
که معتدلتر ازین نیست هیچ آب و هوا
بسوز خون دل و همچو صبح زن دم صدق
چرا چو نافه شدی تا که دم زنی به ریا
به وقت صبح فرو میری و عجب این است
که زندهدل شوی از یک دروغ طال بقا
ز سر سینهٔ خود دم مزن ز پرده برون
که گل ز پرده اگر دم زند شود رسوا
ز زیر پرده اگر آگهی تو جان نبری
از آن سبب که ازین پرده کس نداد آوا
اسیر چون و چرایی ز کار پر علت
ولیک کار خدا را نه چون بود نه چرا
میان بیشهٔ بی علتی چرا مطلب
که آن ستور بود که فرو شود به چرا
اگر دلیل چو خورشید بایدت بنگر
که بر خدایی او هست ذره ذره گوا
ز انبیا و رسل دم زنی و پنداری
که همنشینی سلطانیان کنی تو گدا
در آن مقام که خورشید و ماه جمع شوند
نه ذره راست محل و نه سایه را یارا
اگر کمال طلب میکنی چو کار افتاد
قضای عمر کنی و رضا دهی به قضا
چو پیر گشتی و گهوارهٔ تو آمد گور
چو کودکان دغلباز تا به کی ز دغا
از آن به پیری در گاهواره خواهی شد
که گرچه پیر شدی طفل این رهی حقا
بدان خدای که در آفتاب معرفتش
به ذرهای نرسد عقل جملهٔ عقلا
که پختگان ره و کاملان موی شکاف
چو طفلکان به شیرند در طریق فنا
چو مرغ و ماهی ازین درد شب نمیخسبند
تو هم مخسب که این درد را تویی به سزا
نه مرغکی است که شب خویشتن در آویزد
چنان در دم نزند ساعتی ز بانگ و نوا
چو زار ناله کند جمله شب از سر درد
هزار درد بیفزایدش به بوی دوا
به صبح از سر منقار قطرهٔ خونش
فرو چکد که برآید ز نه فلک غوغا
اگرچه نوحه کند نوحهگر بسی آن به
که نوحه مادر فرزند کشته کرد ادا
اگر تو ماتم آن درد داشتی هرگز
پس این سخن را تو راهبر شو ای دانا
وگرنه از گهر و لعل تا به سنگ و سفال
تفاوتی نکند پیش چشم نابینا
چو روز روشن خفاش در شب تیره است
ز روز کوری خود شب رود ز بیم ضیا
کسی که چشمهٔ خورشید را ندارد چشم
جهان هر آینه مشغول داردش به سها
نفس مزن نفسی و خموش ای عطار
که بیش یک نفسی نیست عمر تو اینجا
اگر دمی به خموشی تو را میسر شد
زعمر قسم تو آن است روز عرض جزا
وگر بمیری از این زندگی بی حاصل
به عمر خویش نمیری از آن سپس حقا
به شعر خاطر عطار را دم عیسی است
از آنکه هست چو موسیش صد ید بیضا
گرم چو سوسن آزاده ده زبان خوانی
ز نه سپهر بر آید صدا که صدقنا
ز دور آدم تا این زمان نیافت کسی
نظیر این گهر اندر خزانهٔ شعرا
بزرگوار خدایا مرا مسوز که من
در اشتیاق درت پختهام بسی سودا
گناه کردهام و زیر پرده داشتهام
تو هم به پردهٔ فضلت بپوش روز لقا
ز آستان تو صد شیر چون تواند کرد
به سنگ چون سگ اصحاب کهف دور مرا
زبان که از پی ذکر توام همی بایست
به شعر بیهده فرسود چون زبان درا
هر آنچه هست ز نظمم هباء منثور است
مرا ز ملکت هب لی خلاص ده ز هبا
ز درگهت به مشام دلم رسان به کرم
به دست پیک صبا هر سحر نسیم رضا
در آن زمان بر خویشم رسان که میگویم
میان سجده که سبحان ربی الاعلی


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این قصیده به بیان چالشها و رنجهای زندگی میپردازد. او از وصول دعاهای خود به عرش و عدم پاسخگویی به آنها سخن میگوید و حس تنهایی و خاموشی را تجربه میکند. بخصوص به ناکامیهای خود در شناخت و دستیابی به حقیقت و معانی عمیق زندگی اشاره میکند. او به مفهوم فنا و موقتی بودن حیات اشاره کرده و درخواست آمرزش و محبت الهی میکند تا در روز قیامت رستگار شود. شاعر در نهایت از درد و رنج زندگی خویش میگوید و خواستار عطف نظر الهی برای رفع مشکلات و نجات از بیثباتیهای دنیوی است.
هوش مصنوعی: دیشب صدای هاتف به ما گفت که در این دنیا، جایی که بیدولتیم، همه چیز فانی و نابود خواهد شد.
هوش مصنوعی: اما وقتی که نفس بدخواه و جفاگر مانع نعمت و دولت شد، راه رسیدن به نعمت بسته گشت و دل نیز به مانع سختی و ظلمت وابسته شد.
هوش مصنوعی: هزار جوی روان، به دلیل نامناسب بودن مزاج (طبیعت) از ما زکات (خدمات یا خوبیها) طلب میکند، اما به نوبت ما دچار خشکی شده است.
هوش مصنوعی: چون نفس سگ به ما ظلم کرده و شب را با سختی گذراندهایم، دیگر چگونه ممکن است که از صبحِ وفا، نفس راحتی بکشیم؟
هوش مصنوعی: چگونه نسیم صبحگاهی میتواند در سحر با زیبایی و جادوگری آسمان، بوی خوشی را به مشام برساند در حالی که کلمههای جذاب و پر رمز و راز در دل نسیم پنهان است؟
هوش مصنوعی: هزار درخواست و نامهٔ نیاز را به سوی عرش (جایگاه خدا) فرستادم، به دست کبوتران دعا که نمایندهٔ آرزوها و دعاهای من هستند.
هوش مصنوعی: من از بین هزارانه نامهای که به سوی آسمان فرستادم، نه تنها هیچ کبوتر (دعا) جوابی نیاورد، بلکه دل من نیز به آرزویی که داشتم نرسید و کامیاب نشد.
هوش مصنوعی: من هر شب درازای این گلیم را میبینم و احساس میکنم که آسمان تیره و تار، به شکل زشت و ناامیدکنندهای بر من مینگرد.
هوش مصنوعی: زندگی پر از نیرنگ و زیباییهای ملایم است، اما این خوشیها آنقدر زیاد و روحانگیز هستند که نمیتوان از آنها بهرهمند شد و در واقع، به من هم بیش از حد فشار آمده است.
هوش مصنوعی: سرنوشت مانند یک نقطه است، و من به سرعت میتوانم آن را تغییر دهم. به گونهای که مثل پرگاری که چندین سر دارد، برای بلا و مشکلات تسری یابد.
هوش مصنوعی: نمیخواهم با صدای بلند گریه کنم، زیرا اگر اشکهای من بریزد، آسمان هم به خاطر آن به هیاهو میافتد.
هوش مصنوعی: به خاطر اشکهایی که به اندازهٔ زیاد از چشمانم ریختهام، دل من و دریا مانند هم در نوسان و افزایش و کاهش هستند.
هوش مصنوعی: چون اشکهای من همچون دریا به دور دل میپیچد و آن را غرق میکند، من هم به همین خاطر در وجودم حس میکنم که دل و چشمم به هم متصلند و از آن ها خون میریزد.
هوش مصنوعی: میتوان بر چهرهام اشک بریزم، مانند سیم، زیرا روز و شب به فکر زر و سیم (ثروت و زیبایی) هستم.
هوش مصنوعی: از دل دردناک خود اشکهایی همچون سیم میریزم، زیرا اشکها از گل سرخی جدا شدهاند که به خاطر آن میگریم.
هوش مصنوعی: برای من که صد غم دارم، هیچ غمای وجود ندارد، اگر مرا از غم خودم آزاد کنند.
هوش مصنوعی: از کار خودم دست کشیدهام و هیچ امید و حیلهای ندارم، زیرا اگر مهره شطرنج زندگیام در میانهی ترس و امید قرار بگیرد، دچار مشکل میشوم.
هوش مصنوعی: از گرفتاری و حواسپرتی دنیوی بیرون آمدهایم و از دست چابکبازی و نیرنگ دنیا رها شدهایم.
هوش مصنوعی: نه دوستی که شب را با او بگذرانم و نور و روشنی به زندگیام بیاورد، و نه یار و همدمی که حتی برای لحظهای با من همدمی کند و برایم آواز بخواند.
هوش مصنوعی: کسی که با او همچون رفیق یکتا ارتباط برقرار میشود، مانند کسی است که در آرامش و امنیت هفت چارطاق (نوعی بنای بزرگ و بلند) خوابیده است. این تصویر نشاندهندهٔ آرامش و دوستی عمیق است.
هوش مصنوعی: صبح با خندهاش تو را به حیات و زندگی نوید میدهد، اما تو از کجا آمدهای و این خنده که تو را به خوشی دعوت میکند، از کجا سرچشمه میگیرد؟
هوش مصنوعی: هرچند صبح راستگو و روشن است، اما چه فایده که پردهٔ زربفت شب (که نماد شب تاریک و نادانی است) با تیغ قبا (که شاید نشان از تیزی و جدیت باشد) برچیده نمیشود.
هوش مصنوعی: اگرچه نور خورشید همیشه در دسترس است و همیشه وجود دارد، اما چه سودی دارد وقتی که همه فقط برای خودشان از آن بهره میبرند و به دیگران توجهی ندارند.
هوش مصنوعی: اگرچه در آسمان کاسهای زیبا و زرنشانی از ماه را میبینی، اما سیاهی کاسهاش (و به طور کلی جهل یا مشکلات زندگی) در زمان کسوف (پنهان شدن آن) آشکار شده است.
هوش مصنوعی: در حالی که ماه نو مانند داسی به سمت آسمان میآید، هدفش این است که مانند خوشهای، سر مردم را در پایان زندگیشان از پشت برگرداند.
هوش مصنوعی: گیاه از زیر خاک قبر میروید و غم اینجاست که هیچ دردی نیست که داس (نماد مرگ) را از زحمت گیاه بازدارد.
هوش مصنوعی: آسیا (آسیاب) در اینجا نماد سرنوشت یا روزگار است که به دور این مردم میچرخد. به دلیل مشکلات و سختیهای بسیار، گنبد آسمان (گنبد خضرا) بر سر ما چرخیده و بر ما تاثیر میگذارد.
هوش مصنوعی: کدام انسان سرنوشتساز و مرگ را دیدهای که با او هممرگ نشده باشد و در این دنیا با مشکلات و دشواریها دست و پنجه نرم نکند؟
هوش مصنوعی: کدام آدم بیچاره و سرگشتهای را دیدهای که بر پیشانیاش نشانههای نابودی و فنا باشد؟
هوش مصنوعی: در این بیت، عطار به این نکته اشاره دارد که چرخ زمان و سرنوشت بر روی انسانها و دنیا تأثیر میگذارد و در واقع این نوعی بازی و حقه است. او همچنین میگوید که با وجود این تأثیرات، خواب خوش زندگی انسانها (خوشبختی و آرامش) در این میان میتواند خطا و غیرواقعی باشد.
هوش مصنوعی: نمیدانم سپهر (آسمان) با چه حیرت و شگفتی خواب میبیند که در خواب، به وسیلهٔ شعبدهای تو را به خوبی نمایان کرده است.
هوش مصنوعی: تنها دلیل جستجوی صفای دل، زیبایی چهره است؛ زیرا کسی را نمیبیند که به خاطر او به دنبال یافتن صفای آب و دل باشد.
هوش مصنوعی: از اشکهای گرم و نفسهای سرد خود، هوای خشک ایجاد نکن، چون هیچ چیز به اندازهٔ این حالت متعادل نیست، نه آب و نه هوا.
هوش مصنوعی: بخاطر درد دل و خون جگر خود بسوز و همچون صبح، با صداقت سخن بگو. چرا باید مثل نافه (گلی خوشبو) رفتار کنی تا زمانی که دم از نیرنگ زنی؟
هوش مصنوعی: در وقت صبح که نور و روشنی به زمین میافتد، تو در حال غفلت و شباهت به گلهای زنده سبب میشوی که از یک دروغ بزرگ و درازمدت حیات و زندگی پیدا کنی.
هوش مصنوعی: از دل خود سخن نگو و از پنهانکاری بیرون نیا، زیرا اگر گل (که نمادی از زیبایی و لطافت است) از پرده بیرون بیاید، رسوا خواهد شد.
هوش مصنوعی: اگر از زیر پرده خبر داری و رازهایی را میدانی، مواظب باش که جانت را از این آگاهی نبر. زیرا هیچ کس از این پرده حرفی نزده و صدایی درنیاورده است.
هوش مصنوعی: انسان در زندگی گرفتار سوالات و چراییهای زیادی در مورد علتها و حوادث است، اما در نهایت هیچکس نمیتواند به خودی خود برای کارهای خدا توجیه و دلیلی پیدا کند.
هوش مصنوعی: انسان در دنیایی که پر از سوال و علت است، باید به آنچه خداوند تعیین کرده است بیعلت ایمان داشته باشد. در واقع، همانطور که حیوانی در مرتع به دنبال چرا میگردد، انسان نیز باید به دنبال حقیقتی باشد که فراتر از دلیل و برهان است.
هوش مصنوعی: اگر دلیلی برای خداوند مانند خورشید میخواهی، باید توجه کنی که وجود او حتی در کوچکترین ذرات نیز دیده میشود.
هوش مصنوعی: تو از پیامبران و رسولان سخن میگویی و تصور میکنی که با پادشاهان نشستهای، در حالی که تو فقط یک گدا هستی.
هوش مصنوعی: در آن مقام که خورشید و ماه با هم جمع میشوند، نه ذرات کوچک میتوانند به آنجا برسند و نه سایهها قدرت حضور دارند.
هوش مصنوعی: اگر به دنبال کمال و رسیدن به اهداف والای زندگی هستی، وقتی که کارها به نتیجه نرسید و عمرت به پایان رسید، باید با تسلیم و راضی بودن به سرنوشت خود، با آن قضا و قدر کنار بیایی.
هوش مصنوعی: زمانی که پیر شدی و گهوارهات به سمت قبر میرود، همچون کودکان حقهباز تا کی میخواهی به فریب و نیرنگ ادامه دهی؟
هوش مصنوعی: زمانی که به پیری میرسی، در واقع به حالت کودکانهای وارد میشوی و اگرچه ظاهراً پیر شدهای، اما در درون همچنان مثل یک بچه بیتجربه هستی.
هوش مصنوعی: خداوندی را بشناس که معرفت او چنان بالاست که حتی عقلهای بزرگ و دانشمندان نیز به اندکی از آن نمیرسند.
هوش مصنوعی: پختهها و افراد کامل در مسیر عرفان مانند کودکانی هستند که به شیر وابستهاند و در واقع به نادانی خود در این مسیر پی بردهاند و در اثر این نادانی، به فنا نزدیک میشوند.
هوش مصنوعی: مرغ و ماهی به خاطر این درد شب را نمیخوابند، تو هم بخواب نرو، زیرا که این درد مخصوص توست و سزاوار توست.
هوش مصنوعی: نه مرغی است که در شب به تنهایی خود را بخواند و لحظهای از سر و صدای آواز و نغمه فارغ باشد.
هوش مصنوعی: هرگاه شب به خاطر دردها و اندوههایش ناله و زاری کند، هزار درد دیگر نیز به بوی دارو به آن افزوده میشود.
هوش مصنوعی: به صبح، از نوک پرندهای (پرندهای که به مرگ فرزندش نوحه میکند) قطرهای خون بریزد که ناشی از آن، غوغایی در آسمان (و در میان ستارهها) به وجود آید.
هوش مصنوعی: هرچند افراد زیادی هستند که بر کشتهشدگان نوحهخوانی میکنند، اما این نوحهخوانی به اندازهٔ نوحهٔ مادری که برای فرزند کشتهشدهاش عزاداری میکند، ارزش ندارد.
هوش مصنوعی: اگر تو خود دردی از این ماتم را احساس کردهای، هیچگاه نباید به این شکل صحبت کنی و باید آن را با درک و آگاهی بیشتری مطرح کنی، ای فرد آگاه.
هوش مصنوعی: اگر کسی بینا نباشد، فرقی میان جواهر و سنگ و سفال برای او وجود ندارد و همه چیز برایش یکسان است.
هوش مصنوعی: خفاش در روز، که به شدت ناتوان و کور است، در شب تیره به سر میبرد تا از ترس نور روز فرار کند. این تصویر به ما میگوید که کسایی که از حقیقت و روشنایی دورند، به ناچار در پندارهای نادرست و شبزده زندگی میکنند.
هوش مصنوعی: کسی که از روشنایی و درخشش خورشید بیبهره است، همیشه چشمش به زیباییهای اوست و دلخوش به جذابیتهای دنیای فانی است.
هوش مصنوعی: عطار به خودش میگوید که نباید نفس بیهودهای بکشد و باید خاموش باشد، چراکه در واقع تنها یک نفس بیشتر ندارد و عمرش در این دنیا محدود است.
هوش مصنوعی: اگر برای یک لحظه سکوت کنی و خاموش باشی، سوگند به عمرت که آن لحظه، روزی است که در آن به حساب عملهای خود رسیدگی میشود.
هوش مصنوعی: اگر از این زندگی بیفایده جان بدهی، به عمر واقعیات چیزی نخواهی افزود؛ پس به راستی، این مرگ، حقیقی نیست.
هوش مصنوعی: عطار در این بیت بیان میکند که شعر و هنر او همچون دم عیسی (نفس حیاتبخش) است و به خاطر این حالت روحانی و الهی دارد، زیرا کارش به مانند معجزهٔ موسی است که همواره درخشندگی و نورانی دارد.
هوش مصنوعی: اگر به مانند سوسن آزاد و خوشبو گرم و باصفا شوی، هر زبانی که بخواهد، صدای صدق و راستی از آسمان شنیده خواهد شد.
هوش مصنوعی: از زمان آدم تا امروز، هیچکس مانند این گوهر (شعر) را در میان شاعران نیافته است.
هوش مصنوعی: ای خدا، بزرگوار، مرا عذاب نکن و نسوزان، چون من به شدت در آرزوی درگاه تو و محبت تو دلتنگ و گداخته شدهام.
هوش مصنوعی: من مرتکب گناه شدهام و این کار را مخفی کردهام. تو نیز در روز ملاقات، با لطف و کرمت مرا بپوشان و نپوشان مرا از دید.
هوش مصنوعی: صد شیر از آستان تو نمیتوانند مرا دور کنند؛ همانطور که سگهای اصحاب کهف به دلیل وفاداری و حفاظت از آنها نمیتوانند دور شوند.
هوش مصنوعی: زبان من که برای یاد تو میکوشد، در بیان بیهوده و بیفایده خسته شده است، مانند زبان درا که به خاطر فقرش نمیتواند سخن بگوید.
هوش مصنوعی: هر چیزی که به واسطه نظم و ساماندهی من به وجود آمده، مانند ذراتی پراکنده و بیارزش است. از تو میخواهم که به من کمک کنی تا از این وضعیت رهایی یابم و از این بیارزشی نجات پیدا کنم.
هوش مصنوعی: از درگاه تو، با لطف و بخشش خود، بگذار بویی به دل من برسد که هر صبح نسیم رضایت تو را با خود بیاورد.
هوش مصنوعی: زمانی که در حال سجدهام و ذکر "سبحان ربی الاعلی" را میگویم، خودم را به تو برسان که میخواهم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به جمله خواهم یک ماهه بوسه از تو، بتا
به کیچ کیچ نخواهم که فام من توزی
دل مرا عجب آید همی ز کار هوا
که مشکبوی سلب شد ز مشکبوی صبا
ز رنگ و بوی همی دانم و ندانم از آنک
چنین هوا ز صبا گشت یا صبا ز هوا
درخت اگر عَلَم پرنیان گشاد رواست
[...]
بتی بروی چو لاله شکفته بر دیبا
تنم اسیر بلا کرد و دل اسیر هوا
دلم بصحبت او همچو پشت او شده راست
تنم ز فرقت او همچو زلف اوست دو تا
بدست دارد تیر و بغمزه دارد تیر
[...]
شب آمد و غم من گشت یک دو تا فردا
چگونه ده صد خواهد شد این عنا و بلا
چرا خورم غم فردا وزآن چه اندیشم
که نیست یک شب جان مرا امید بقا
چو شمع زارم و سوزان و هر شبی گویم
[...]
ایا ستارهٔ خوبان خَلُّخ و یغما
به دلبری دل ما را همی زنی یغما
چو تو نگار دل افروز نیست در خَلُّخ
چو تو سوار سرافراز نیست در یغما
غنوده همچو دل تنگ ماست دیدهٔ تو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.