گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶

 

مکن حجاب وجودت لباس دیبا راکه نیست حاجت دیبا وجود زیبا را
تو را برهنه در آغوش باید آوردنگرفتی از همه عضوت مراد اعضا را
ز پای تا به سرت می‌مکم چو نیشکربه دستم ار بسپارند آن سر و پا را
هنوز اهل صفا پرده در میان دارندبیار ساقی مجلس می مصفا را
ز گریهٔ سحری گرد دیده پاک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷

 

زره ز زلف گره گیر بر تن است تو رابه روز رزم چه حاجت به جوشن است تو را
سزاست گر صف ترکان به یکدگر شکنیکه صف شکن مژهٔ لشگر افکن است تو را
توان شناختن از چشم مست کافر توکه خون ناحق مردم به گردن است تو را
چگونه روز جزا دامنت به دست آرمکه دست خلق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶

 

چنین که برده شراب لبت ز دست مرامگر به دامن محشر برند مست مرا
چگونه از سرکویت توان کشیدن پایکه کرده هر سر موی تو پای بست مرا
کبود شد فلک از رشک سربلندی منکه عشق سرو بلند تو ساخت پست مرا
بدین امید که یک لحظه با تو بنشینمهزار ناوک حسرت به دل نشست مرا
به نیم بوسه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰

 

گرفت خط رخ زیبای گل عذار مرافغان که دهر، خزان کرد نوبهار مرا
کشیدسرمه به چشم و فشاند طره به روبدین بهانه سیه کرد روزگار مرا
فرشته بندگیش را به اختیار کندپری رخی که ز کف برده اختیار مرا
ربود هوش مرا چشم او به سرمستیکه چشم بد نرسد مست هوشیار مرا
چگونه کار من از کار نگذرد شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱

 

نه دست آن که بگیریم زلف ماهی رانه روز روشنی از پی شب سیاهی را
فغان که بر در شاهی است دادخواهی ماکه از ستم ندهد داد دادخواهی را
گدای شهرم و بر سر هوای آن دارمکه سر نهم به کف پای پادشاهی را
ز خسروان ملاحت کجا روا باشدکه در پناه نگیرند بی‌پناهی را
به راه عشق به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱

 

به هر غمی که رسد از تو خاطرم شاد استکه بندهٔ تو ز بند کدورت آزاد است
چگونه پیش تو ناید پری به شاگردیکه مو به موی تو در علم غمزه استاد است
ز سیل حادثه غم نیست میگساران راکه آستانه می‌خانه سخت بنیاد است
غم زمانه مرا سخت در میانه گرفتبیا فدای تو ساقی که وقت امداد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴

 

طبیب اهل دل آن چشم مردم آزار استولی دریغ که آن هم همیشه بیمار است
نگار مست شراب است و مدعی هشیارفغان که دوست به خواب است و خصم بیدار است
چگونه در غم او دعوی وفا نکنمکه شاهدم دل مجروح و چشم خون‌بار است
هنوز قابل این فیض نیستم در عشقوگرنه از پی قتلم بهانه بسیار است
پی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹

 

پیام باد بهار از وصال جانان استبیار باده که هنگام مستی جان است
قدم به کوچهٔ دیوانگی بزن چندیکه عقل بر سر بازار عشق حیران است
وجود آدمی از عشق می‌رسد به کمالگر این کمال نیابی، کمال نقصان است
بقای عاشق صادق ز لعل معشوق استحیات خضر پیمبر ز آب حیوان است
به راستی همه کس قدر وصل کی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰

 

چنان ز وحشت عشقت دلم هراسان استکه اولین نفسم جان سپردن آسان است
اگر به جان منت صدهزار فرمان استخلاف رای تو کردن خلاف امکان است
میان به کشتن من بسته‌ای و خرسندمکه در میانه نخستین حجاب ما جان است
به عشق زلف و رخت فارغم ز دیر و حرمکه این معامله بیرون ز کفر و ایمان است
مجاور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵

 

شب جدایی تو روز واپسین من استکه نالهٔ هم نفس و گریه هم نشین من است
میان گبر و مسلمان از آن سرافرازمکه زلف و روی تو آیات کفر و دین من است
به عرصه‌ای که درآیند خیل سوختگانمنم که داغ تو آرایش جبین من است
فتاده تا نظرم بر کمان ابروی توچه دیده‌ها که ز هر گوشه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸

 

کسی که در سر او چشم مصلحت بین استبجز رخ تو نبیند که مصلحت این است
من از حدیث دهان تو لب نخواهم بستکه نقل مجلس فرهاد نقل شیرین است
به تلخ‌کامی عشاق تنگ‌دل رحمیتو را که تنگ شکر در دهان شیرین است
ز می کشان تهی کاسه، من دریغ مدارکنون که بادهٔ عیشت به جام زرین است
ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱

 

نخست نغمهٔ عشاق فصل گل این استکه داغ لاله‌رخان به ز باغ نسرین است
فغان ز دامن باغی که باغبان آنجاهمیشه چشم امیدش به دست گل‌چین است
سپرده مرهم زخمم فلک به دست مهیکه صاحب خط خوش‌بوی و خال مشکین است
علاج نیست خلاص از کمند او ورنهز پای تا به سرم چشم مصلحت بین است
به عهد عارض […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴

 

مرا زمانه در آن آستانه جا داده‌ستچنین مقام کسی را بگو کجا داده‌ست
خوشم به آه دل خسته خاصه در دل شبکه این معامله را هم به آشنا داده‌ست
تو مست گردش پیمانه‌اش چه می‌دانیکه دور نرگس ساقی به ما چه‌ها داده‌ست
به خون من صنمی پنجه را نگارین ساختکه کشته را ز لب لعل خون بها داده‌است
چنان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰

 

خوش است اگر ز تو ما را دل غمینی هستکه عاقبت پی هر زهر انگبینی هست
ز زلف و روی تو تا عشقم آگهی دردادخبر نی‌ام که در آفاق کفر و دینی است
حدیث نافهٔ چین می‌کنند مردم شهرمگر که جز شکن طرهٔ تو چینی هست
به دیده تا نکشم خاک آستان تو رامرا به خون دل آلوده […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹

 

دلم به کوی تو هر شام تا سحر می‌گشتسحر چو می‌شد از آن کو به ناله بر می‌گشت
پس از مجاهده چون همدم تو می‌گشتمدل از مشاهده مدهوش و بی خبر می‌گشت
به آرزوی تو یک قوم کو به کو می‌رفتبه جستجوی تو یک شهر در به در می‌گشت
به طرهٔ تو کسی می‌کشید دست مرادکه هم چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶

 

رسید قاصد و پیغام وصل جانان گفتنوید رجعت جان را به جسم بی جان گفت
چرا به سر ننهد هدهد صبا افسرکه وصف شهر سبا را بر سلیمان گفت
ز عنبرین دم باد سحر توان دانستکه داستانی از آن زلف عنبرافشان گفت
حکایت غم او من نگفته‌ام تنهاکه این مقدمه هم گبر و هم مسلمان گفت
فغان که کام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳

 

مدام ذکر ملک این کلام شیرین بادکه خسرو ملکان شاه ناصرالدین باد
کبوتری که نیاید به زیر پنجهٔ شاهسرش ز دست قضا پایمال شاهین باد
سمند چرخ که بی‌تازیانه می‌رقصدپی سواری او زیر زین زرین باد
کفش همیشه به شمشیر جوهرافشان استسرش هماره به دیهیم گوهر آگین باد
نشیب حضرت او سجده‌گاه خورشید استفراز رایت او بوسه‌گاه پروین باد
بساط […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵

 

مصوری که تو را چین زلف مشکین دادز مشک زلف تو ما را سرشک خونین داد
فدای خامهٔ صورت گری توان گشتنکه زیب عارضت از خط عنبرآگین باد
گره‌گشایی کارم کسی تواند کردکه تار زلف خم اندر تو را چین داد
من از دو زلف پراکندهٔ تو حیرانمکه جمع دل شدگان را چگونه تسکین داد
همان که سکهٔ شاهی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶

 

همان که چشم تو را طرز دل‌ربایی داددل مرا به نگاه تو آشنایی داد
پس از شکستن دل کام دادی‌ام آریبه تن درست نباید که مومیایی داد
به یاد شمع رخت آهی از دلم سر زدکه در دل شب تاریک روشنایی داد
نهاد عمر من آن روز زد به کوتاهیکه کام بوالهوسان زلفت از رسایی داد
چه شاهدی تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱

 

نظر ز روی تو صاحب نظر نمی‌بنددکه هیچ کس به چنین روی در نمی‌بندد
دلم ز صورت خوب تو پی به معنی بردکه چرخ نقشی ازین خوب تر نمی‌بندد
زمانه زان لب شیرین اگر خبر گرددبه راستی کمر نیشکر نمی‌بندد
به خاک کوی تو شب نیست کاب دیدهٔ منره گذرگه باد سحر نمی‌بندد
ز قامت تو چنان پایمال شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲

 

کسی به زیر فلک دست بر قضا داردکه اعتکاف به سر منزل رضا دارد
مریض شوق کی اندیشهٔ دوا داردشهید عشق کجا فکر خون بها دارد
به دور لعل می‌آلود دوست دانستمکه باده این همه کیفیت از کجا دارد
ز خاک میکده در عین بی خودی دیدمهمان خواص که سرچشمهٔ بقا دارد
من و صراحی من بعد ازین و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵

 

جهان عشق ندانم چه زیر سر داردکه زیر هر قدمی یک جهان خطر دارد
دریده تا نشود پرده‌ات نمی‌دانیکه حسن پرده‌نشینان پرده در دارد
ز روی و موی بتان می‌توان یقین کردنکه شام اهل محبت ز پی سحر دارد
بهای بوسه او نقد جان دریغ مکنکه این معامله نفع از پی ضرر دارد
گدا چگونه کند سجده آستانی راکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۶

 

کسی ز فتنهٔ آخر زمان خبر داردکه زلف و کاکل و چشم تو در نظر دارد
نه دیده از رخ خوب تو می‌توان برداشتنه آه سوختگان در دلت اثر دارد
نه دل از طره خم برخمت توان برکندنه شام تیره هجران ز پی سحر دارد
ز سحر نرگس جادوی تو عیانم شدکه فتنه‌های نهانی به زیر سر دارد
هزار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹

 

گهی به دیر و گهی جلوه در حرم داردندانم این چه جمال است کان صنم دارد
کسی است صاحب بخت بلند و عمر درازکه دست بر سر آن زلف خم به خم دارد
حیات بخشد اگر خاک مقدمش نه عجبکه جان زنده‌دلی زیر هر قدم دارد
کسی که تکیه زند بر عنایت ساقیاگر غلط نکنم تکیه‌گاه جم دارد
غلام […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱

 

کسی که در دل شب چشم خون فشان داردبیاض چهره‌اش از خون دل نشان دارد
ز پرده راز دلم عشق آشکارا کردکه شعله را نتواند کسی نهان دارد
به سختی از سر بازار عشق نتوان رفتکه این معامله هم سود و هم زیان دارد
به تیره‌روزی من چشم روزگار گریستندانم آن مه تابان چه در کمان دارد
کشاکش دلم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی