گنجور

آمار شعرها

 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۱۰

 

نبود طلوع از برج ما، آن ماه مهر افروز را

تغییر طالع چون کنم این اختر بد روز را

کی باشد از تو طالعم کاین بخت اختر سوخته

گرداند از تأثیر خود ، سد اختر فیروز را

دل رام دستت شد ولی بر وی میفشان آستین

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۱۲

 

عزت مبردر کار دل این لطف بیش از پیش را

این بس که ضایع می‌کنی برمن جفای خویش را

لطفی که بد خو سازدم ناید به کار جان من

اسباب کین آماده کن خوی ملال اندیش را

هر چند سیل فتنه گر چون بخت باشد ور رسی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۱

 

مهرم ز حرمان شد فزون شوقی ز حسرت کم نشد

هر چند حسرت بیش شد شوق و محبت کم نشد

تخم امید ما از و نارسته ماند از بی‌نمی

اما به کشت دیگران باران رحمت کم نشد

خوش بخت تو ای مدعی کاینجا که من خوارم چنین

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۱۵۵

 

ترسم در این دلهای شب از سینه آهی سرزند

برقی ز دل بیرون جهد آتش به جایی درزند

از عهده چون آید برون گر بر زمین آمد سری

آن نیمه‌های شب که او با مدعی ساغر زند

کوس نبرد ما مزن اندیشه کن کز خیل ما

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۱۷۱

 

اغیار را آسان کشد عاشق چو ترک جان کند

هر کس که از جان بگذرد بسیار خون آسان کند

ای دل به راه سیل غم جان را چه غمخواری کنی

این خانهٔ اندوه را بگذار تا ویران کند

جان صرف پرکاری که او چون رو به بازار آورد

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۱۷۳

 

در اول عشق و جنون آهم ز گردون بگذرد

آغاز کردم اینچنین، انجام آن چون بگذرد

لیلی که شد مجنون ازو دور از خرد سد مرحله

کو تا ز عشق روی تو سد ره ز مجنون بگذرد

ای آنکه پرسی حال من وه چون بود حال کسی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۲۰۵

 

خونخواره راهی می‌روم تا خود به پایان کی رسد

پایی که این ره سر کند دیگر به دامان کی رسد

سهل است کار پای من گو در طلب فرسوده شو

این سر که من می‌بینمش لیکن به سامان کی رسد

گر چه توانی چاره‌ام سهل است گو دردم بکش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۲۷۴

 

شد وقت آن دیگر که من ترک شکیبایی کنم

ناموس را یک سو نهم بنیاد رسوایی کنم

چندی بکوشم در وفا کز من نپوشد راز خود

هم محرم مجلس شوم هم باده پیمایی کنم

گر خواهیم در بند غم پای وفا در سلسله

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۳۱۲

 

گو جان ستان از من که من تن در بلای او دهم

پیکر به خون اندر کشم جان خونبهای او دهم

بزم فراغ آراست دل کو بی محابا غمزه‌ای

کش من ز راه چشم خود سر در سرای او دهم

جانی به حسرت می‌کنم بهرعیادت گو میا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۳۱۳

 

صد دشنه بر دل می‌خورم وز خویش پنهان می‌کنم

جان گریه بر من می‌کند من خنده بر جان می‌کنم

خون قطره قطره می‌چکد تا اشک نومیدی شود

وز آه سرد اندر جگر آن قطره پیکان می‌کنم

دست غم اندر جیب جان پای نشاط اندر چمن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۳۱۴

 

آورده اقبالم دگر تا سجدهٔ این در کنم

شکرانهٔ هر سجده‌ای سد سجدهٔ دیگر کنم

کردم سراپا خویش را چشم از پی طی رهت

کز بهر سجده بر درت خود را تمامی سرکنم

گوگرد احمر کی کند کار غبار راه تو

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۳۳۲

 

شد صرف عمرم در وفا بیداد جانان همچنان

جان باختم در دوستی او دشمن جان همچنان

هر کس که آمد غیر ما در بزم وصلش یافت جا

ما بر سر راه فنا با خاک یکسان همچنان

عمریست کز پیش نظر بگذشت آن بیدادگر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۳۴۰

 

ما را میازار اینهمه چندین جفا بر ما مکن

آغاز عشق است ای پسر اینها مکن اینها مکن

ول یاری بدان رسمی‌ست خوبان را کهن

ای از همه بی رحم تر رسم نوی پیدا مکن

گاهی نگاهی می‌کنی آن هم به چندین خشم و ناز

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۳۴۴

 

می‌یابم از خود حسرتی باز از فراق کیست این

آمادهٔ سد گریه‌ام از اشتیاق کیست این

سد جوق حسرت بر گذشت اکنون هزاران گرد شد

گر نیست هجران کسی پس طمطراق کیست این

رطل گران و اندر او دریای زهری موج زن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۳۴۷

 

تو پاک دامن نوگلی من بلبل نالان تو

پاک از همه آلایشی عشق من و دامان تو

زینسان متاز ای سنگدل ترسم بلغزد توسنت

کز خون ناحق کشتگان گل شد سر میدان تو

از جا بجنبد لشکری کز فتنه عالم پرشود

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۳۵۱

 

ترسم جنون غالب شود طغیان کند سودای تو

طوقم به گردن برنهد عشق جنون فرمای تو

می‌آیی و می‌افکند چا کم به جیب عافیت

شاخ گلی دامن کشان یعنی قد رعنای تو

وقتی نگاهی رسم بود از چشم سنگین دل بتان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۳۶۵

 

صاف طرب آماده کن ترتیب عشرتخانه ده

بنشین و بنشان غیر را ، پیمانه خور ، پیمانه ده

نقل وفا در بزم نه تا رام گردد مدعی

مرغی که نبود در قفس او را فریب دانه ده

تا گرم گردد هر زمان هنگامه‌ای در کوی تو

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۳۷۴

 

شوقیست غالب بر دلم ازنو، به دل جا کرده‌ای

جانم گرفته در میان عشق هجوم آورده ای

ای صید کش صیاد من تاب کمندت بازده

تا چند دست و پا زند صید گلو افشرده‌ای

ای عقل برچین این دکان از چار سوی عافیت

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » غزل ۳۸۲

 

چون کوه غم تاب آورد جسمی بدین فرسودگی

غم بر نتابد بیش ازین باید تن فرمودگی

نی ناله‌ای نزدیک لب نی گریه‌ای در دل گره

یارب نصیب من مکن اینست اگر آسودگی

گفتی به عشق دیگری آلوده‌ای تهمت مکن

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

وحشی بافقی