گنجور

شعرهای مسعود سعد سلمان با وزن «فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)»

 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید (گزیدهٔ ناقص) » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱ - تواند چنین زیست جاناوری؟

 

جداگانه سوزم ز هر اختری

مگر هست هر اختری، اخگری

یکی سنگ سختم که بگشاد چرخ

ز چشم من آبی ز دل آذری

همه کار بازیچه گشته است از آنک

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۸ - که از رنج پیری تن آگه نبود

 

دریغا جوانی و آن روزگار

که از رنج پیری تن آگه نبود

نشاط من از عیش کمتر نشد

امید من از عمر کوته نبود

ز سستی مرا آن پدید آمده است

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۱۲ - نداند حقیقت که من کیستم

 

چه کین است با من فلک را به دل؟

که هر روز یک غم کند بیستم

از این زیستن هیچ سودم نبود

هوایی همی بیهده زیستم

اگر مهربانی بپرسد مرا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۳ - دریغ بر جوانی

 

دریغا جوانی و آن روزگار

که از رنج پیری تن آگه نبود

نشاط من از عیش کمتر نشد

امید من از عمر کوته نبود

ز سستی مرا آن پدید آمده ست

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۰ - ستایش خامه

 

چرا باشم از آز خسته جگر

که هستم توانگر بدین شاخ زر

که چون برگرفتمش بارد همی

ز منقار پر قار در و گهر

تن بی قرارش ز اندیشه خشک

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۴ - باز در ستایش او

 

چو روشن شد از نور خور باختر

شد از چشم سایه زمین زاستر

بر آورد خورشید زرین حسام

فرو رفت مه همچو سیمین سپر

چو خورشید تابان و سرو روان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۲ - ستایش یکی از بزرگان

 

زهی در بزرگی جهان را شرف

زهی از بزرگان زمان را خلف

نمایی به جود آنچه عیسی به دم

نمایی به رای آنچه موسی به کف

نه با دشمنان تو در آب نم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۴ - ستایش شاهزاده خسرو ملک

 

سپهریست ایوان خسرو ملک

ز دیدار تابان خسرو ملک

ببالد کمال و بنازد شرف

ز دعوی و برهان خسرو ملک

نهاده جهان و فلک چشم و گوش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۷ - ناله از گرفتاری

 

چو گوگرد زد محنتم آذرنگ

که در خاکم افکند چو بادرنگ

همی هر زمان اژدهای سپهر

ز دورم بدم درکشد چون نهنگ

برآورد بازم بر آن کوهسار

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۴ - به سلیمان اینانج بیک فرستاده است

 

خوشم کردی ای قاصد خوش پیام

درین چند روزی که کردی مقام

به نزد من از بس لطافت همی

فزون گشتت هر ساعتت احترام

همی داند ایزد که باید مرا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۳۷ - مدح محمد وزیر و شرح گرفتاری خویش

 

بیار آن مه دیده و مهر جان

که بنده ست و چاکرورا این و آن

از آن ماه پرورده مهر بخت

که از ماه تن دارد از مهر جان

چو بر کف گرفتیش گویی مگر

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۶۲ - ارسلان بن مسعود را ستاید

 

ز خورشید روی ملک ارسلان

شد این قصر روشنتر از آسمان

جهاندار شاهی که مانند او

ندیدست یک چشم شاه زمان

نبیند سر همتش را فلک

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۸۹ - هم در مدح او و شکوه از تیره بختی

 

جداگانه سوزم ز هر اختری

مگر هست هر اختری اخگری

یکی سخت سنگم که بگشاد چرخ

ز چشم من آبی ز دل آذری

همه کار بازیچه گشتست از آنک

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۹۱ - مدح دیگر از آن پادشاه

 

اگر مملکت را زبان باشدی

ثنا گوی شاه جهان باشدی

ملک بوالمظفر که گر قدر او

عیان گرددی آسمان باشدی

شه کامرانی که خواهد فلک

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۶۹ - ستایش و تشجیع خویش

 

تو ای تن برامش میا و مرو

تو ای سر به شادی مخسب و مخیز

تو ای دل دژم باش و هموار باش

تو ای دیده خون ریز و پیوسته ریز

نبینید پیری که جان مرا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۷۴ - نبشتن ز گفتن مهمتر شناس

 

نبشتن ز گفتن مهمتر شناس

به گاه نوشتن بجا آر هوش

سخن با قلم چون قلم راست دار

به نیک و به بد در سخن نیک کوش

دو نوک قلم را مدان جز دو چیز

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۸۹ - نداند حقیقت که من کیستم

 

چه کین است با من فلک را بدل

که هر روز یک غم کند نیستم

ازین زیستن هیچ سودم نبود

هوایی همی بیهده زیستم

اگر مهربانی بپرسد مرا

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۹۴ - هزل

 

بتی یافتم دوش گفتم به حرص

که امشب جماعی فراوان کنم

رگ من بخسبید و خفته بماند

ندانستمش تا چه درمان کنم

بدو گفتم ار چاره آن کنی

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴

 

بدم دوش با آن نیازی به هم

زده پیشم از بی نیازی علم

همه گوی از روی او لاله رنگ

همه حجره از موی او مشک شم

نشاط اندر آمد ز در چون نسیم

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان
 

مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰

 

چو مه روی نیکو برآراستی

سیه زلف مشکین بپیراستی

خرامان چو کبک دری از وثاق

برون آمدی بر زده آستی

چو آراسته روی نیکوی خویش

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

مسعود سعد سلمان