گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳

 

آن تن ماست یا میان شماوان دل ماست یا دهان شما
اگرآن ابرو است و پیشانینکشد هیچکس کمان شما
جز کمر کیست آنکه میگنجدیک سرموی در میان شما
آب رخ پیش ما کسی داردکه بود خاک آستان شما
میکند مرغ جان ما پروازدمبدم سوی آشیان شما
چه بود گر بما رساند بادبوئی از طرف بوستان شما
خواب خوش را بخواب میبینماز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸

 

طلع الصبح من وراء حجابعجلو بالرحیل یا اصحاب
کوس رحلت زدند و منتظرانبر سر راه میکنند شتاب
وقت کوچست و کرده مهجورانخاک ره را بخون دیده خضاب
نور شمعست یا فروغ جبینمی‌نمایند مه رخان ز نقاب
ناقه بگذشت و تشنگان در بندکاروان رفت و خستگان در خواب
من چنان بیخودم که بانگ جرسهست در گوش من خروش رباب
جگرم تشنه و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱

 

ساقی سیمبر بیار شرابمطرب خوش نوا بساز رباب
مست عشقیم عیب ما مکنیدفاتقوا الله یا اولی الالباب
عقل چون دید اهل میکده راگفت طوبی لهم و حسن مب
بی گل روی او چرا یکدمنشود چشم من تهی ز گلاب
همچو خالش که دید در بستانباغبانی نشسته بر سر آب
چشم او جز بخواب نتوان دیدگر چه بی او خیال باشد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸

 

ساقیا ساغر شراب کجاستوقت صبحست آفتاب کجاست
خستگی غالبست مرهم کوتشنگی بیحدست آب کجاست
درد نوشان درد را به صبوحجز دل خونچکان کباب کجاست
همه عالم غمام غم بگرفتخور رخشان مه نقاب کجاست
لعل نابست آب دیده ماآن عقیقین مذاب ناب کجاست
تا بکی اشک بر رخ افشانیمآخر آن شیشه گلاب کجاست
بسکه آتش زبانه زد در دلجگرم گرم شد لعاب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸

 

با تو نقشی که در تصور ماستبه زبان قلم نیاید راست
حاجت ما توئی چرا که ز دوستحاجتی به ز دوست نتوان خواست
ماه تا آفتاب روی تو دیداثر مهر در رخش پیداست
سخن باده با لبت بادستصفت مشک باخط تو خطاست
در چمن ذکر نارون می‌رفتقامتت گفت بر کشیدهٔ ماست
سرو آزاد پیش بالایتراستی را چو بندگان بر پاست
او […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱

 

عقل مرغی ز آشیانهٔ ماستچرخ گردی ز آستانهٔ ماست
شمس مشرق فروز عالمتابشمسهٔ طاق تا بخانهٔ ماست
خون چشم شفق که می‌بینیجرعه‌های می شبانه ماست
صید ما کیست آنک صیادستدام ما چیست آنچه دانهٔ ماست
تیر ما بگذرد ز جوشن چرخزانکه قلب فلک نشانهٔ ماست
ما به افسون کجا رویم از راهکه دو عالم پر از فسانهٔ ماست
گر چه ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳

 

کارم از دست دل فرو بستستعقلم از جام عشق سرمستست
زلف او در تکسرست ولیکدل شوریده حال من خستست
با دلم کس نمی کند پیوندبجز از حاجبش که پیوستست
هر کجا در زمانه دلبندیستدل در آن زلف دلگسل بستست
یا رب این حوری از کدام بهشتهمچو مرغ از چمن برون جستست
با منش هر که دید می‌گویدفتنه بنگر که با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷

 

جانم از غم بلب رسیدهٔ تستدلم از دیده خون چکیدهٔ تست
راستی را قد خمیدهٔ مننقشی از ابروی خمیدهٔ تست
طوطی جانم از پی شکرتزآشیان بدن پریدهٔ تست
با لب لعل روح پرور توجوهر روح پروریدهٔ تست
شاید ار سر نهند سردارانپیش رویت که برکشیدهٔ تست
دل شوریدگان بی آرامدر سر زلف آرمیدهٔ تست
دیده نادیده می‌کنی و مرادیده پیوسته در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴

 

برسر کوی عشق بازاریستکه رخی همچو زر بدیناریست
دل پرخون بسی بدست آیدزانکه قصاب کوچه دلداریست
نخرد هیچکس دلی بجویبنگر ای خواجه کاین چه بازاریست
برسر چار سوی خطهٔ عشقرو بهر سو که آوری داریست
سر که هست از برای پای اندازبر سر دوش عاشقان باریست
یوسف مصر را بجان عزیزبر سر هر رهی خریداریست
زلف را گر سرت نهد بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹

 

گرچه کاری چو عشقبازی نیستبگذر از وی که جای بازی نیست
بحقیقت بدان که قصه عشقپیش صاحبدلان مجازی نیست
چون نواهای دلکش عشاقهیچ دستان بدلنوازی نیست
ملک محمودی از کجا یابیاگرت سیرت ایازی نیست
توسن طبع را عنان درکشکه روانی به تیز تازی نیست
شمع را زان زبان برند که اوعادتش جز زبان درازی نیست
بادهٔ صاف کو که صوفی راجامه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵

 

ای قمر تابی از بناگوشتشکر آبی ز چشمهٔ نوشت
جاودان مست چشم می گونتواهوان صید خواب خرگوشت
خسرو آسمان حلقه نمایحلقه در گوش حلقه در گوشت
آن خط سبز هیچ دانی چیستکه دمید از عقیق در پوشت
از زمرد ز دست خازن حسنقفل بر درج لعل خاموشت
ایکه هرگز نمی‌کنی یادمنکنم یک نفس فراموشت
کاش کامشب بدیدمی در خوابمست از آنسان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲

 

سنبلش برگ ارغوان بگرفتسبزه‌اش طرف گلستان بگرفت
برشکر طوطیش نشیمن کردبر قمر زاغش آشیان بگرفت
دور از آن روی بوستان افروزلاله را دل ز بوستان بگرفت
چون شبش گرد ماه خرمن کردآه من راه کهکشان بگرفت
هندوی قیرگون او بکمندقیروان تا بقیروان بگرفت
چون زتنگ شکر شکر می‌ریختسخنش تنگ در دهان بگرفت
دل بیمار من بخونخواریخوی آن چشم ناتوان بگرفت
آتش طبع […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲

 

هر کرا یار یار می‌افتدمقبل و بختیار می‌افتد
ای بسا در که از محیط سرشکهر دمم در کنار می‌افتد
عقرب او چو حلقه می‌گرددتاب در جان مار می‌افتد
شام زلفش چو می‌رود در چینشور در زنگبار می‌افتد
گر نه مستست جادوش ز چه رویبریمین و یسار می‌افتد
گل صد برگ را دگر در دامهمچو بلبل هزار می‌افتد
در چمن ز آب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳

 

مه چنین دلستان نمی‌افتدسرو از اینسان روان نمی‌افتد
زان دهان نکته‌ئی نمی‌شنومکه یقین درگمان نمی‌افتد
هیچ از او در میان نمی‌آیدکه کمر در میان نمی‌افتد
عجب از پادشه که سایهٔ اوبر سر پاسبان نمی‌افتد
نام دل در نشان نمی‌آیدتیر از او برنشان نمی‌افتد
عشق سریست کافرینش راچشم فکرت برآن نمی‌افتد
کشتی ما چنان شکست کز اوتخته‌ئی بر کران نمی‌افتد
نرود یک نفس […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵

 

اگر آن ماه مهربان گرددغم دل غمگسار جان گردد
آنکه چون نامش آورم بزبانهمه اجزای من زبان گردد
ور کنم یاد ناوک چشمشمو بر اعضای من سنان گردد
چون کنم نقش ابرویش بردلقد چون تیر من کمان گردد
مه ز شرم جمال او هرماهدر حجاب عدم نهان گردد
یا رب این آسیاب دولابیچند برخون عاشقان گردد
چون دلم با غم تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱

 

جان توجه بروی مهوش کرددل تمسک بزلف دلکش کرد
مهر رویش که آب آتش بردخاک بر دست آب و آتش کرد
آنکه کارم چو طره برهم زدهمچو زلفم چرا مشوش کرد
ابرویش تا چه شد که پیوستهبر مه و مشتری کمانکش کرد
هر خدنگی که غمزه‌اش بگشودنسبتش دل بتیر آرش کرد
مردم دیده‌ام بخون جگرصفحهٔ چهره را منقش کرد
روز خواجو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲

 

باز عزم شراب خواهم کردساز چنگ و رباب خواهم کرد
آتش دل چو آب کارم بردچارهٔ کار آب خواهم کرد
جامه در پیش پیر باده فروشرهن جام شراب خواهم کرد
از برای معاشران صبوحدل پرخون کباب خواهم کرد
با بتان اتصال خواهم جستوز خرد اجتناب خواهم کرد
بسکه از دیده سیل خواهم راندخانهٔ دل خراب خواهم کرد
تا دم صبح دوست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲

 

گل نهالی به بوستان آوردمرغ را باز در فغان آورد
سخنی بلبل از لبش می‌گفتغنچه را آب در دهان آورد
نکهت نفحهٔ شمامهٔ صبحمژدهٔ گل ببوستان آورد
دوستان را نسیم باد صبابوی انفاس دوستان آورد
نفس باد صبحدم چو مسیحبا تن خاک مرده جان آورد
هم عفا الله صبا که عاشق راخبر یار مهربان آورد
درد خواجو بصبر به نشودزانکه با […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۸

 

مرغ در راه او پر اندازدشمع در پای او سر اندازد
پستهٔ شور شکر افشانششور در تنگ شکر اندازد
هر که چون افعیش کمر گیردخویش را از کمر در اندازد
گرد مه جادویش فسون در باغخواب در چشم عبهر اندازد
چون لبش عکس در قدح فکندتاب در جان ساغر اندازد
نیم شب راه نیمروز زندچون ز شب سایه بر خور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸

 

ساقیان چون دم از شراب زنندمطربان چنگ در رباب زنند
گلعذاران به آب دیدهٔ جامبس که بر جامها گلاب زنند
مهر ورزان به آه آتش باردود در دیدهٔ سحاب زنند
صبح خیزان بنغمهٔ سحریهر نفس راه شیخ و شاب زنند
پسته خندان بفندق مشکیندرشکنج نغوله تاب زنند
چون بگردش در آورند هلالتاب در جان آفتاب زنند
هر دمم خونیان لشکر عشقخیمه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴

 

تا ترا برگ ما نخواهد بودکار ما را نوا نخواهد بود
از دهانت چنین که می‌بینیمکام جانم روا نخواهد بود
چین زلف ترا اگر بمثلمشک خوانم خطا نخواهد بود
سر پیوند آرزومندانخواهدت بود یا نخواهد بود
می صافی بده که صوفی راهسچ بی می صفا نخواهد بود
آنکه بیگانه دارد از خویشمبا کسی آشنا نخواهد بود
چند را نیم اشک در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۷

 

صبح چون گلشن جمال تو دیدبرعروسان بوستان خندید
نام لعلت چو بر زبان راندماز لبم آب زندگانی بچکید
صبحدم حرز هفت هیکل چرخاز سر مهر بر رخ تو دمید
مرغ جان در هوات پر می‌زدبال زد وز پیت روان بپرید
هر که شد مشتری مهر رختخرمن مه به نیم جو نخرید
وانکه چون دیده دید روی تراخویشتن را بهیچ روی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱

 

ماه یا جنتست یا رخسارشهد یا شکرست یا گفتار
آهوان صید مردمند و دلمصید آن آهوان مردمدار
کار ما با ستمگری افتادکه به جز قصد ما ندارد کار
گل صد برگ را بباید ساختفصل نوروز با نوای هزار
پیش عشاق لطف باشد قهرنزد مشتاق فخر باشد عار
دل بی مهر کی شود روشنمرغ بی بال کی بود طیار
چه زند عقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۶

 

ای خوشا وصل یار و فصل بهارنغمهٔ بلبل و گل و گلزار
شب و شمع و شراب و نالهٔ چنگلب ساقی و جام نوشگوار
کاشکی گل نقاب بگشودیتا بکندی ز غصه دیدهٔ خار
گر برآرم فغان به صد دستانگل صد برگ را چه غم ز هزار
غم نبودی ز غم اگر ما راشادی روی او شدی غمخوار
گر چه دینار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۴

 

بوستان جنتست و سروم حورتیره شب ظلمتست و ما هم نور
آب در پیش و ما چنین تشنهباده در جام و ما چنین مخمور
دلبر از ما جدا و دل بر اوما ز می مست و می ز ما مستور
بگذر از نرگسش که نتوان داشتچشم بیمار پرسی از رنجور
هیچ غمخور مباد بی غمخوارهیچ ناظر مباد بی منظور
ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی