گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶

 

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا راالله الله تو فراموش مکن صحبت ما را
قیمت عشق نداند قدم صدق نداردسست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهیدوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
گر سرم می‌رود از عهد تو سر بازنپیچمتا بگویند پس از من که به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۴۹

 

چه لطیفست قبا بر تن چون سرو روانتآه اگر چون کمرم دست رسیدی به میانت
در دلم هیچ نیاید مگر اندیشه وصلتتو نه آنی که دگر کس بنشیند به مکانت
گر تو خواهی که یکی را سخن تلخ بگوییسخن تلخ نباشد چو برآید به دهانت
نه من انگشت نمایم به هواداری رویتکه تو انگشت نمایی و خلایق نگرانت
در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۷۷

 

بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآیدروی میمون تو دیدن در دولت بگشاید
صبر بسیار بباید پدر پیر فلک راتا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید
این لطافت که تو داری همه دل‌ها بفریبدوین بشاشت که تو داری همه غم‌ها بزداید
رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبدزهرم از غالیه آید که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۳۳۲

 

هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانشنگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش
آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویششوان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش
هر که از یار تحمل نکند یار مگویشوان که در عشق ملامت نکشد مرد مخوانش
چون دل از دست به درشد مثل کره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۰۲

 

من بی‌مایه که باشم که خریدار تو باشمحیف باشد که تو یار من و من یار تو باشم
تو مگر سایه لطفی به سر وقت من آریکه من آن مایه ندارم که به مقدار تو باشم
خویشتن بر تو نبندم که من از خود نپسندمکه تو هرگز گل من باشی و من خار تو باشم
هرگز اندیشه نکردم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۱۷

 

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالمبازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطرکه به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم
گر چنان است که روی من مسکین گدا رابه در غیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۴۰

 

کاش کان دلبر عیار که من کشته اویمبار دیگر بگذشتی که کند زنده به بویم
ترک من گفت و به ترکش نتوانم که بگویمچه کنم نیست دلی چون دل او ز آهن و رویم
تا قدم باشدم اندر قدمش افتم و خیزمتا نفس ماندم اندر عقبش پرسم و پویم
دشمن خویشتنم هر نفس از دوستی اوتا چه دید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۰۹

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادمباید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانهما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۶۶

 

نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاریعهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری
زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقتکشتن اولیتر از آن که‌م به جراحت بگذاری
تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشدمن گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری
کس چنین روی ندارد تو مگر حور بهشتیوز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۹۸

 

تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامیخون عشاق حلال است زهی شوخ حرامی
بیم آن است دمادم که چو پروانه بسوزماز تغابن که تو چون شمع چرا شاهد عامی
فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانتکه چه شیرین حرکاتی و چه مطبوع کلامی
مگر از هیئت شیرین تو می‌رفت حدیثینیشکر گفت کمر بسته‌ام اینک به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۶۱۸

 

همه کس را تن و اندام و جمال است و جوانیوین همه لطف ندارد تو مگر سرو روانی
نظر آوردم و بردم که وجودی به تو ماندهمه اسمند و تو جسمی همه جسمند و تو جانی
تو مگر پرده بپوشی و کست روی نبیندور همین پرده زنی پرده خلقی بدرانی
تو ندانی که چرا در تو کسی خیره […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل ۵۹

 

یارب از ما چه فلاح آید اگر تو نپذیریبه خداوندی و فضلت که نظر بازنگیری
درد پنهان به تو گویم که خداوند کریمییا نگویم که تو خود واقف اسرار ضمیری
گر برانی به گناهان قبیح از در خویشمهم به درگاه تو آیم که لطیفی و خبیری
گر به نومیدی ازین در برود بندهٔ عاجزدیگرش چاره نماند که تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۹۹

 

نجس ار پیرهن شبلی و معروف بپوشدهمه دانند که از سگ نتوان شست پلیدی
گرگ اگر نیز گنهکار نباشد به حقیقتجای آنست که گویند که یوسف تو دریدی


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی