گنجور

 
واعظ قزوینی

میبرد هر دم دلم را، غمزه غارتگری

میرود هر قطره خونم، بجوی خنجری

درد خود را گر کنم قسمت، جهانی را بس است

میتواند شد شکست من، شکست لشکری

کشتی دل، چون ز دریا غمت بیرون رود؟

همچو یاد کوه تمکین تو، دارد لنگری؟!

بسکه لبریزم ز یاد غمزه خونریز او

هر رگی گردیده بر جسم ضعیفم نشتری

خویش را برداشت از خاک مذلت روز حشر

هرکه در راه خدا بگرفت دست دیگری

غم چنان بر کشور هستی هجوم آورده است

هرکه در راه خدا بگرفت دست دیگری

غم چنان بر کشور هستی هجوم آورده است

کز دلم تنها توانی دید عرض لشکری

درد اگر باشد کسی را، پادشاهی گو مباش

واعظ از حق نان خشکی خواهد و، چشم تری!

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
عنصری

ای جهان را دیدن تو فال مشتری

کیست آن کو نیست فال مشتری را مشتری

گر ز عنبر بر سمن عمدا تو افکندی زره

آن زره که کاشته است از غالیه بر ششتری

آهوی بزمی تو با کبر پلنگانت چکار

[...]

ازرقی هروی

ای شکسته تیره شب بر روی ، روشن مشتری

تیره شب بر روی روشن مشتری در ششتری

از شکر بر نقره داری دانۀ یاقوت سرخ

وز شبه بر عاج داری حلقۀ انگشتری

زلف مشکین تو پنداری که آزر بر نگاشت

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ازرقی هروی
قطران تبریزی

ای شکنج زلف جانان بر پرند ششتری

سایبان آفتابی یا نقاب مشتری

توده توده مشک داری ریخته بر پرنیان

حلقه حلقه زلف داری بافته بر ششتری

گاه بر گلنار تازه شاخهای سنبلی

[...]

امیر معزی

ای به رخسار و به عارض آفتاب و مشتری

آفتاب و مشتری را من به جانم مشتری

داری از سنبل نهاده سلسله بر آفتاب

داری از عنبر کشیده دایره بر مشتری

از سر زلف سیه با حلقه‌های سنبلی

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از امیر معزی
سنایی

ای پدیدار آمده همچون پری با دلبری

هر که دید او مر ترا با طبع شد از دل بری

آفتاب معنی از سایت بر آید در جهان

زان که از هر معنیی چون آفتاب خاوری

زهره مزهر بر تو سازد کز عطارد حاصلی

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه