گنجور

 
قطران تبریزی
 

ای شکنج زلف جانان بر پرند ششتری

سایبان آفتابی یا نقاب مشتری

توده توده مشک داری ریخته بر پرنیان

حلقه حلقه زلف داری بافته بر ششتری

گاه بر گلنار تازه شاخهای سنبلی

گاه بر کافور ساده حلقه های عنبری

چنبری از عنبری دارند خم و شم تو

مغزها را عنبری و پشتها را چنبری

مانده زیر حلقه تو این دل فیروزه گون

همچو فیروزه فراز حلقه انگشتری

با رخ جانان ترا باشد همیشه آشتی

با روان من ترا باشد همیشه داوری

گر ز من گردی جدا شادی ز من گردد جدا

ور ز من گردی بری شادی ز من گردد بری

شاید ار گویا نگردد کی بود گویا نگار

شاید ار پیدا نگردد کی بود پیدا بری

لاغری نیکوتر آید با میانش از فربهی

فر بهی نیکوتر آید با سرینش از لاغری

گر ببینی قامتش نندیشی از سرو روان

ور ببینی رفتنش نندیشی از کبک دری

مشتری روئی بتا گر مشتری بیند ترا

مشتری گردد بدیده دیدنت را مشتری

جاودان را چشمت آموزد همیشه جادوئی

دلبران را زلف آموزد همیشه دلبری

گرچه دشوار است بوسیدن ترا آسان شود

بر من از بوسیدن خاک امیر کشوری

بوالحسن تاج خداوندان و شاهان و سران

آن کزو نازد خداوندی و شاهی و سری

نیکنامی را روانی شادکامی را دلی

شهریاری را ستونی بختیاری را دری

کافری بیشی کند با مهر تو با مومنی

مؤمنی کمی کند با کین تو از کافری

گر نگار ایزدی با طبع تو گردد نفور

ور نگار آذری با رای تو گردد مری

چون نگار آذری گردد نگار ایزدی

چون نگار ایزدی گردد نگار آذری

ای خداوندی که روز بزم شمع مجلسی

وی جهانداری که روز رزم پشت لشگری

روز بخشیدن در گنج نهانی بشکنی

روز کوشیدن دل شیر شکرای بشکری

بخت بد یاد آورد آن را که تو فرمش کنی

بخت بد فرمش کند آن را که تو یاد آوری

چون برزم بزم بر خیل ولی احسان کنی

چون بروز رزم بر خیل عدو حمله بری

بزم را یاد آید از تو جودهای حاتمی

رزم را یاد آمد از تو حمله های حیدری

قیصر رومی همی خواهد خداوندا که تو

هر زمان بر چهره و بر دیده او بنگری

صورت خویش از بر دیبا از آن فرسوده کرد

کو همی داند که تو جز فرش دیبا نسپری

کام او باشد بفال تو همه وقتی روا

امر تو باشد بخیل او همه جائی جری

نحس گردون بر بداندیشان تو پیوسته شد

سعد پیوسته همی بر شهرهای گرگری

تا نگردد انده از بی دولتان هرگز جدا

تا نگردد شادی از نیک اختران هرگز بری

دشمنان تو همه بادند با بی دولتی

دوستان تو همه بادند با نیک اختری