گهر بر خویشتن پیچد ز فکر عقد دندانش
صدف دندان فشارد بر جگر از رشک مرجانش
چه سان دل میتوان کندن، ز چشم سرمهسای او؟
که قامت میکشد رو بر قفا برگشته مژگانش!
ز گل گشت چمن آن شوخ هرگه بازمیگردد
ز غیرت هر گلی دستیست پندارم بدامانش
چه سان هم عهد بینم با کسانش من که از غیرت
نمیخواهم که باشد با درستی عهد و پیمانش
رسید ایام پیری، دل ز اوضاع جهان کندم
به چوگان خمیدن، گوی دل بردم ز میدانش
پریشانی است حاصل دانه دل را همین واعظ
مگر پروردهای در آب و خاک ملک ایرانش؟!
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهٔ عشق و احساسات عمیق شاعر نسبت به معشوقش صحبت میکند. شاعر به زیباییهای چهره و دندانهای دلربا اشاره میکند و بیان میکند که چطور چشمها و مژههای معشوقش او را جذب کردهاند. همچنین به تضادهایی اشاره دارد که در رابطه با عهد و پیمان وجود دارد و احساس ناامیدی از اوضاع دنیا و پیری را حس میکند. در نهایت، این شعر نشاندهندهٔ پریشانی دل و عشق عمیق شاعر به معشوقش است.
هوش مصنوعی: گوهر در درون خود میچرخد و از فکر دندانش، صدفی دندانهایش را به شدت میفشارد و از حسادت مرجانش به او آسیب میزند.
هوش مصنوعی: چطور میتوان دل را از دیدن او دور کرد؟ وقتی که زیباییاش با مژگان بلندش مثل سایهای بر روی من افتاده است!
هوش مصنوعی: بهار و زیبایی چمن به خاطر گلهاست و هر بار که به آنجا برمیگردم، به خاطر زیبایی هر گل، ممکن است احساس حسادت یا محافظت نسبت به آن داشته باشم.
هوش مصنوعی: من نمیتوانم با کسانی که به خاطر غیرت و آبروشان به وعده و پیمان خود وفادار نیستند، همعهد و همپیمان باشم.
هوش مصنوعی: زمان پیری فرا رسیده است و من از وضعیت دنیا دلم گرفته. در این حال مثل کسی که در بازی چوگان خم میشود، احساس میکنم که قلبم را از میدان زندگی دور کردهام.
هوش مصنوعی: این شعر به حس پریشانی و ناراحتی درونی اشاره دارد و میپرسد آیا این حالت نتیجه تربیت و پرورش نیست که در سرزمین ایران رخ داده است؟ به نظر میرسد گوینده به نوعی انتقاد از شرایط اجتماعی و فرهنگی این سرزمین دارد و به دنبال دلیل این حالات است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چه بود این چرخ گردان را که دیگر گشت سامانش؟
به بستان جامهٔ زربفت بدریدند خوبانش
منقش جامههاشان را کهشان پوشید فروردین
فرو شست از نگار و نقش ماه مهر و آبانش
همانا با خزان گل را به بستان عهد و پیمان بود
[...]
نبرده بوالحسن کافاق آباد است ز احسانش
علی کز همت عالی بزیبد تخت کیوانش
چو اندر بزم بنشیند همی ماه سما دانش
چو اندر صف بخواهد کین همی پیل دمان خوانش
نیاید روز کوشیدن برابر چرخ و کیوانش
[...]
سخا زریست کز همت زند رای تو بر سنگش
سخن نظمی است کز معنی دهد رای تو سامانش
ازین اندک هنر خاطر همی امید بگسستم
چو در مدح تو پیوستم هنر دیدم فراوانش
مرا دانی که آن باید که هر کو نیک شعر آید
[...]
همی جویم نگاری را که دارم چون دل و جانش
همی خواهم که یک ساعت توانم دیدن آسانش
اگر پیمان کند با من منم در خط پیمانش
وگر فرمان دهد بر من منم در بند فرمانش
نهاد اندر سرم ابری که پیدا نیست بارانش
[...]
دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش
هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش
پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش
زره مویی که چون تیرست بر عشاق مژگانش
به یک دم میکند زنده چو عیسی مرده را زان لب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.