گنجور

 
واعظ قزوینی

بر ما سخن سرد عزیزان نه گران بود

کان بر دل ما، چون نفس شیشه گران بود

دشنام به جان منت، ازین منفعلم من

کآزار منش، باعث تصدیع زبان بود

دیگر نتواند بلب آورد فغانم

یاد خوش آن روز، که درد تو جوان بود

از عمر چه دیدیم، بجز فوت جوانی

زیبا گل این باغ، همین رنگ خزان بود

ز آن عمر رسانید مرا زود به پیری

کاین ابلق سرکش ز نفس گرم عنان بود

از گلشن ایام، ز دم سردی پیری

در دست ز آیینه مرا برگ خزان بود

واعظ نه عبث جان به بها داد سخن را

هر معنی آن جوهری ارزنده به جان بود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

از هر چه گمان برد دلم یار نه آن بود

پندار بد آن عشق و یقین جمله گمان بود

آن ناز تکلف بد و آن مهر فسون بود

وان عشق مجازی بد و آن سود زیان بود

بر روی رقم شد شرری کز دل و جان تافت

[...]

جمال‌الدین عبدالرزاق

یاری که رخش ماه و قدش سرو روان بود

دادیم بدو جان و دل و مصلحت آن بود

چون دیدمش از دور بدانشکل و بدان قد

گفتم که جفاکار بود راست چنان بود

فی الجمله مرا زیروزبر کرد که در عشق

[...]

خواجوی کرمانی

دیشب همه شب منزل من کوی مغان بود

وز ناله ی من مرغ صراحی بفغان بود

همچون قدحم تا سحر از آتش سودا

خون جگر از دیده ی گرینده روان بود

با طلعت آن نادره ی دور زمانم

[...]

کمال خجندی

زآن پیش که جان در تتق غیب نهان بود

عکس رخ دلدار در آئینه جان بود

از خواب عدم دیده دل نا شده بیدار

در دیده و دل نقش خیال تو عیان بود

آن دم که نبود از دل و جان هیچ نشانی

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

آن لحظه که جان در تتق غیب نهان بود

در دیدهٔ ما نقش خیال تو عیان بود

بودیم نشان کردهٔ عشق تو در آن حال

هر چند در آن حال نه نام و نه نشان بود

عشق تو خیالی است که ما زنده از آنیم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه