گنجور

 
واعظ قزوینی

در هر سخن، سخنور صد تاب میخورد

این بوستان ز خون جگر آب میخورد

کج تابی حسود همان میکند دراز

هرچند رشته سخنم تاب میخورد

گول زبان نرم، ز نارستان مخور

ماهی ز طعمه، بازی قلاب می خورد

شاداب خوبی است ز بس عارض خوشش

هرجا که میرسد دل من آب میخورد

چون غنچه ام، ز خانه خرابی شکسته دل

این باغ گویی آب ز سیلاب میخورد

دایم بود مدار بزرگان ز کوچکان

از دجله پشته آب به دولاب میخورد

خون میچکد چو تاک ز مد نگاه من

گویا ز چشمه سار رخت آب میخورد

باشد برای روزی ما گردش فلک

این چرخ بهر رشته ما تاب میخورد

باشد به یاد بستر خاکسترش اگر

واعظ فریب جامه سنجاب میخورد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
اهلی شیرازی

شوخی که خون من چو می ناب می‌خورد

شاخ گلی است کز دل من آب می‌خورد

هرگه فکند بر گل رخ زلف تابدار

ما را چو شمع رشته جان تاب می‌خورد

دل با خراش ناوک او خوش بود مرا

[...]

صائب تبریزی

پوشیده یار اگر نه می ناب می‌خورد

این رنگ لاله‌گون ز کجا آب می‌خورد

چون تشنه‌ای که آب خورد در میان خواب

خونم چو آب چشم تو در خواب می‌خورد

موی میانش از نگه گرم عاشقان

[...]

سلیم تهرانی

مژگان من وظیفهٔ خوناب می‌خورد

غواض نان ز سفرهٔ گرداب می‌خورد

داغم ز دست لاله که در موسم بهار

دارد شراب در قدح و آب می‌خورد

بی‌نغمه‌ای شکفته نگردد دل از شراب

[...]

فیاض لاهیجی

لعلت که باغ خنده ازو آب می‌خورد

خون هزار گوهر سیراب می‌خورد

رشک لب تو خون جگر می‌کند به کام

شیری که طفل غنچه ز مهتاب می‌خورد

در پیچشم ز موی میانی که چون نگاه

[...]

سیدای نسفی

هر کس که زین محیط دم آب می خورد

تا هست پیچ و تاب چو گرداب می خورد

شب زنده دار منت ساقی نمی کشد

تا صبح می ز ساغر مهتاب می خورد

مستی که ز احتساب نیاید به خویشتن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه