چو خواهم با سگانش گرم سازم آشنائی را
رقیب از رشگ آرد در میان حرف جدائی را
ز گلشن می رود آن شوخ بی پروا و می ترسم
که با گل تازه سازد باز عهد بی وفائی را
نه از رحمست اگر آید بسر وقتم، که می خواهد
شوم گریان چو آرد بر زبان حرف جدائی را
شبی آن ماه طلعت گر شود محفل فروز من
کند در یوزه خورشید از چراغم روشنائی را
مبادا یابد از ذوق اسیری آگهی هرگز
گرفتاری که از دام تو می خواهد رهائی را
طبیب از خلق رسم مردمی خواهی چه حالست این
که از بیگانگان خواهی طریق آشنائی را
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از حسرت و فاصلهای که بین او و معشوقش وجود دارد، صحبت میکند. او به مشکلاتی که ناشی از رقابت و حسادت است اشاره میکند و از نگرانیاش دربارهی بیوفایی معشوق میگوید. همچنین تردید و غم خود را بیان میکند، بهویژه زمانی که به یاد جدایی و فقدان معشوق میافتد. شاعر در پایان از حسرت فرار از این درد و تلاش برای برقراری ارتباط با معشوق صحبت میکند، هرچند که این مسیر دشوار است و به او احساس تنهایی و بیگانگی میدهد.
هوش مصنوعی: وقتی بخواهم با دوستانش رابطهای دوستانه برقرار کنم، رقیب به خاطر حس حسادت، در میانهی صحبت ما موضوع جدایی را پیش میکشد.
هوش مصنوعی: از باغ بهشت آن دلبر بیپروا میرود و من نگرانم که با گل جدید دوباره پیمان بیوفایی را تجدید کند.
هوش مصنوعی: اگر کسی به من محبت کند و در زمان مناسب به سراغم بیاید، به خاطر این محبت ممکن است ناراحت شوم و اشک ریزم زمانی که حرف جدایی مطرح شود.
هوش مصنوعی: شب هنگام که چهره آن ماه درخشان ظاهر میشود، محفل من را روشن میکند و نور خورشید را از چراغم بیشتر میکند.
هوش مصنوعی: مبادا که آن کسی که به شوق اسارت توست، متوجه شود؛ هرگز نمیخواهد از دامی که تو برایش درست کردهای، رهایی یابد.
هوش مصنوعی: در اینجا میگوید که اگر میخواهی رفتار و اصول انسانی را از مردم بگیرید، پس چه معنایی دارد که از بیگانگان برای آشنایی و یادگیری بهره ببرید؟ این به نوعی کنایه به اهمیت ارتباط و تعامل با جامعه خود دارد و اینکه باید از تجربیات و رفتارهای اطرافیان و همنوعان خود بیاموزیم.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نبودی دین اگر اقبال مرد مصطفایی را
نکردی هرگزی پیدا خدای ما خدایی را
رسول مرسل تازی که برزد با وی از کوشش
همین گنج زمینی را همان گنج سمایی را
گواهی بر مقامی ده که آنجا حاضران یابی
[...]
رسانیده است حسن او به جایی بی وفایی را
که عشاق از خدا خواهند تقریب جدایی را
مرا سرگشته دارد چشم بی پروا نگاه او
نگردد هیچ کس یارب هدف تیر هوایی را!
تویی کز آشنایان گرد بر می آوری، ورنه
[...]
خدایا رهنما شو بر دل ما رهنمایی را
که بنماید به ما خوشتر ازین گلزار، جایی را
دگر از بیم هرگز چشم نگذارد به هم گندم
اگر در خواب بیند همچو گردون آسیایی را
جهان آمیزشی با ذات حق دارد ولی فانی ست
[...]
بیا ساقیّ و آتش در زن این زهد ریائی را
چو زاهد تا به کی سازم بت خود پارسایی را
به کاه عشق کوهی برنیاید، زور بازو بین
که چون با ناتوانی میکند خیبر گشایی را!
سبک پروازتر در اوج همّت هر که فارغتر
[...]
جنون کو تا نثار دل کنم آشفته رایی را
زعریانی لباس تازه بخشم خود نمایی را
خورد نیش آنکه تأثیر محبت از هوس جوید
به شهد موم کی بخشند نفع مومیایی را
شوم نومیدتر چندانکه بینم بیشتر سویش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.