گنجور

 
طبیب اصفهانی

جا در صف عشاق مده اهل هوس را

حیفست که از هم نشناسی گل و خس را

تا بر دلت از ناله غباری ننشیند

از بیم تو در سینه نهفتیم نفس را

زآهم که شبیخون بفلک میزند امشب

اندیشه کن ای صبح و نگهدار نفس را

گردیده بحسرت پی محمل بگشائی

دانی که چه خون می چکد از ناله جرس را

رنجید ز آواز طبیب آن مه و ترسم

یکباره چو اغیار شمارد همه کس را