گنجور

 
بیدل دهلوی

هستی به‌تپش رفت واثرنیست نفس را

فریادکزین قافله بردند جرس را

دل مایل تحقیق نگردید وگرنه

ازکسب یقین عشق توان‌کرد هوس را

هر دل نبرد چاشنی داغ محبت

این آتش بی‌رنگ نسوزد همه‌کس را

رفع هوس زندگی‌ام باد فناکرد

اندیشهٔ خاک آب زد این آتش خس را

آزادی ما سخت پرافشان هوا بود

دل عقده شد وآبله پاگرد نفس را

تا رمزگرفتاری ما فاش نگردد

چون صبح به پرواز نهفتیم قفس را

بیدل نشوی بیخبر از سیرگریبان

اینجاست‌که عنقا ته بال است مگس را

 
sunny dark_mode