گنجور

 
طبیب اصفهانی

از سر زلف نگاری دو سه تاری دارم

یادگاری ز سر زلف نگاری دارم

چه دهم دل بکسی تا غم یاری دارم

کاین دل خون شده را از پی کاری دارم

برد اندیشه یاری ز بس از کار مرا

خبرم نیست که اندیشه یاری دارم

به نگاهی که به سویم کند از گوشه چشم

قانعم گر هوس بوس و کناری دارم

سادگی بین که درین بحر که پایانش نیست

گشته ام غرقه و امید کناری دارم

گر نیارم بنظر تاج شهان معذورم

دیده بر گرد ره شاهسواری دارم

بیقرارم مکن از وعده وصلت زنهار

که همان با غم هجر تو قراری دارم

مزن از ناله بمن آتش ازین بیش طبیب

که دل سوخته و جان فگاری دارم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیرخسرو دهلوی

مدتی شد که نظر بر رخ یاری دارم

بلبلم، این همه افغان ز بهاری دارم

نازنینی ست که بهرش دل و دین می بازم

خوبرویی ست که با او سرو کاری دارم

مست دلدارم اگر می نبود، ورنه از آنک

[...]

جامی

گر چه بر دل ز غم عشق تو باری دارم

لله الحمد که باری چو تو یاری دارم

گردم از رخ مبر ای اشک که این عطر وفا

یادگاری ز سم اسب سواری دارم

باغ من آن سر کوی است و بهار آن گل روی

[...]

آشفتهٔ شیرازی

روزگاریست بمیخانه گذاری دارم

با سگان در آن خانه قراری دارم

هر کرا حصن حصینی است بربع مسکون

من هم از دیر خرابات حصاری دارم

ساکن خطه عشقیم که اقلیم بقاست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه