گنجور

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۵

 

دو یار همدم و یک شیشه ای ز باده صاف

اگر رسد به تو این آرزو زهی الطاف

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۵

 

دلا چو می زنی این دم ز لوت خوردن لاف

رسید دعوت سلطان درآی خوش به مصاف

برنج رزد چو صاحب کرم نهد پیشم

اگر به قند مشرف بود زهی الطاف

خوش آن زمان که بود دیگ بورق اندر جوش

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۶

 

چو بیابی به دهر یار خلف

ننهی جام باده را از کف

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۶

 

چون برآید ز دیگ حلوا تف

لوت خواران کشند صف در صف

خرم آن ساعتی که باشم شاد

من و بغرا نهاده کف بر کف

ذوقها یافتم ز صحن برنج

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۷

 

دلی که در رخ جان پرور تو شیدا نیست

درین جهان نتوان یافت زان که پیدا نیست

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۷

 

کدام دل که در او آرزوی بغرا نیست

کدام سینه که در وی خود این تمنا نیست

چنان شدم زتمنای گوشت مستغرق

که از تفکرش این دم به خویش پروا نیست

مگر که قامت زناج سرو را ماند

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۸

 

اگر تو در غم یاری شبی به روز آری

به هیچ باب دل عاشقان نیازاری

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۸

 

اگر تو کاسه اوماج را هوس داری

به پیش اطعمه خواران ترا زهی خواری

بیا و بر سر سری بپوش گرده چند

که بس خراب شود آدمی ز بیکاری

میان آشپزان کله پز مقدم شد

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۹

 

مرا ز حال مگس آرزو کند ای واخ

که می پرد به سوی لعل آن لبان گستاخ

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۶۹

 

تروش وا که به شیرین رخی پزد طباخ

به شورباش کند میل خاطر من آخ

چه خوش بود به لب آب و سایه های درخت

نشسته باشی و امروت می فشاند شاخ

ز تیر آه دل من در اشتیاق برنج

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷۰

 

میان مجلس رندان حدیث فردا نیست

بیار باده که حال زمانه پیدا نیست

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷۰

 

چو در ضمیر من این دم به غیر گیپا نیست

ز شوق کله بریان به هیچ پروا نیست

به خوان اطعمه از خود مگوی نان شعیر

که ناز را نخرند از کسی که زیبا نیست

میان دعوت سلطان نگاه می کردم

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷۱

 

اگر به جانب غربت کشد دلم شاید

که بوی خیر از این همدمان نمی آید

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷۱

 

اگر به جانب بغرا کشد دلم شاید

که بوی قلیه زاکرا و نان نمی آید

بود که کله پز از حال من شود آگاه

در آن زمان که سر دیگ خویش بگشاید

اگر چه گوشت بود در جهان نوای نعیم

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷۲

 

در سر زلف تو تنها نه دل شیدا رفت

جان و سر نیز به هم در سر این سودا رفت

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷۲

 

در پی صحنک کاچی، نه دل شیدا رفت

جان سودا زده هم در سر این سودا رفت

دل سودا زده چون بوی مزعفر بشنید

پیش ازو روح، روان از پی خوردنها رفت

بهر پالوده که آیند به استقبالش

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷۳

 

وه چه خوش باشد در ایام بهار

باده گلگون و ساقی گلعذار

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷۳

 

صحن بغرائی که باشد سیر دار

گر بیابی وقت را فرصت شمار

گرده های میده محبوب من است

خوش بود محبوب یاران در کنار

شد نهان در قند رخسار برنج

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷۴

 

گر ترا روی زمین جمله مسلم گردد

تو مپندار که حرص از دل تو کم گردد

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۷۴

 

گر مرا اطعمه دهر مسلم گردد

اشتهایم عجب ار یک نفسی کم گردد

زلبیای عسل این دم چه مرادی به از آن

که در انگشت من خسته چو خاتم گردد

چو شود گرسنه همکاسه مرا بر سر خوان

[...]

صوفی محمد هروی
 
 
۱
۵
۶
۷
۸
۹
۱۴