گنجور

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴۳

 

عیب رندان مکن این زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴۳

 

مطبخی باز مگر طینت ماهیچه سرشت

که شد از نکهت قیمه همه عالم چو بهشت

می رسد سرکه به بغرا و به کاچی دوشاب

«هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت»

گرده میده مکن جمع تو با نان شعیر

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴۴ - و ایضا له

 

سحر به خاطرم آمد پلونی شیره

عجب عجب که ز شوقش کسی نمی‌میره

خوش است کاسه گلریزه پر از قیمه

ولی به شرط که ترشی او بود تیره

شنوده ای تو به مثلش که بر درند به مشک

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴۵

 

گرده های میده و ماس بقر

گر به صد جان می فروشندش بخر

مرهم دلهای ریش صائمان

هست نان گرم و حلوای شکر

با پنیر خشک می گفت آن یکی

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴۵

 

یارب آن روی است یا قرص قمر

یارب آن لبهاست یا شهد و شکر

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴۶

 

دل مرا چو هوس کرد قلیه زنگی

برنج گشت پریشان زعین بی ننگی

خوش است صحنک حلوای تر به نیم شبان

به نان میده اگر آدمی بود بنگی

مگر که دختر ترکی است بکسمات این دم

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴۶

 

مرا که سینه هبا شد ز عین دلتنگی

اثر نمی کند این دم در آن دل سنگی

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴۷

 

چند گاهی است که دل می کشدم سوی برنج

لله الحمد که دیدم به جهان روی برنج

حبشی گشته دعاگوی مزعفر شب و روز

آن سیه چرده بلی هست چو هندوی برنج

می زند بر من سودازده روغن چشمک

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴۸

 

دارم هوس جمال بغرا

دورم چو من از وصال بغرا

تا چند پزیم روز تا شام

در دیگ هوس خیال بغرا

مالیده شد او، به خویش پیچید

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۴۹

 

دلی دارم پر از...بغرا

ندارم طاقت هجران بغرا

ز دست گشنگی من داد خواهم

اگر بینم رخ سلطان بغرا

به دست من اگر افتد زمانی

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۵۰

 

بوی سنبل ز دم باد صبا می آید

خوش دلم هر چه از آن یار به ما می آید

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۵۰

 

بوی حلوای تر این دم ز کجا می آید

که مشام من از آن بو به نوا می آید

تکه گوشت نهادم به دهن دل گفتا

شاه بنگر که به سر وقت گدا می آید

می رسد کاسه اکرای عدس، نان تنک

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۵۱

 

بیار باده گلرنگ ساقیا حالی

که تا دل خود را کنم ز غم خالی

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۵۱

 

اگر به دست تو افتد طغار چنگالی

محقرست ز بهر چه دست بر مالی

دو گرده باید و یک کله ای به نیمشبان

که تا دل پر خود را به او کنم خالی

نهار ماست چو یک گوسفند پارینه

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۵۲

 

چه گونه عرضه کنم با تو داستان فراق

قلم مگر بدهد شرح از زبان فراق

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۵۲

 

فتاده در سر من تا هوای آش سماق

بجز خیال وی این دم نمی پزم به وثاق

به غیر اطعمه چون در سرم خیالی نیست

نصیب من «چه کنم»، این شدست در میثاق

هوس کند من بیچاره را، چه چاره کنم

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۵۳

 

برد دل از من سودا زده گیپا و کدک

گر چه با قلیه کباب است مرا حق نمک

به برنج و عسل و دنبه، برو آرد به هم

گر بود مال من بی سر و پا را، لک لک

ز تمنای کباب و هوس نان تنک

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۵۳

 

ای ز سودای لب لعل تو شور ی به نمک

وز فروغ رخ تو تافته خورشید فلک

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۵۴

 

دارم هوس امروز بلونی خمیری

جای است اگر در هوسش زار بمیری

گر صحن برنجی فتد امروز، به دستت

زنهار بنوشی همه را بر سر سیری

باید که بود معده پر امروز، به هر حال

[...]

صوفی محمد هروی
 

صوفی محمد هروی » دیوان اطعمه » بخش ۵۴

 

ای دل اگر از خویشتن امروز بمیری

جاوید شوی زنده چو از من بپذیری

صوفی محمد هروی
 
 
۱
۳
۴
۵
۶
۷
۱۴
sunny dark_mode