گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۹

 

آن صبح سعادت‌ها چون نورفشان آیدآن گاه خروس جان در بانگ و فغان آید
خور نور درخشاند پس نور برافشاندتن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید
مسکین دل آواره آن گمشده یک بارهچون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید
جان به قدم رفته در کتم عدم رفتهبا قد به خم رفته در حین به میان آید
دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

ملک‌الشعرای بهار » غزلیات » شمارهٔ ۳۵

 

خیزید و به پای خم مستانه سر اندازید
وان راز نهانی را از پرده براندازند
این طرح کج گیتی شایان تماشا نیست
شایان تماشا را طرح دگر اندازید
ذوق بشریت را این عشق کهن گم کرد
عشقی نو و فکری نو اندر بشر اندازید
تا عشق دگرگونی پیدا شود اندر دل
آن زلف چلیپا را در یکدگر اندازید
تا یار که‌را خواهد تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات (گزیدهٔ ناقص) » گزیدهٔ غزل ۱۸۰

 

دل بازبهوش آمد جانان که می‌آید؟بیمار به هوش آمد درمان که می آید ؟
ای دل تو نمی‌گفتی که اینک ز پی مردناسباب مهیا کن آن جان که می آید ؟
خود نامهٔ خویش آورد از بهر قصاص آمدسرخاک ره قاصد فرمان که می آید ؟
گفتم که بسوزم جان برآتش روی توگفتا که چرا غم را پروانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

شاه نعمت‌الله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۶

 

گر در طلب اوئی ناگه به برت آید
ور گرد درش گردی او در به تو بگشاید
گر آینهٔ روشن اندر نظری آری
تمثال جمال او در آینه بنماید
آن به که تو عمر خود در عشق کنی صرفش
چون عمر عزیز تو پیوسته نمی پاید
ای عقل تو مخموری ، ما عاشق سرمستیم
در مجلس سرمستان وعظ تو نمی یابد
در هر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شاه نعمت‌الله ولی