گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸

 

روی تو که اختر زمین استرشگ مه آسمان نشین است
قدت که بلای راستان استکاهندهٔ سرو راستین است
اندام تو زیر پیرهن نیزسوزندهٔ برگ یاسمین است
چشم سیهت به تیغ مژگانگردنزن آهوان چین است
خال تو که هست نقطهٔ کفرانگشت نمای اهل دین است
دشنام تو زان لبان شیرینزهریست که غرق انگبین است
آن غمزه که گرم چشم‌بندی استبازی ده عقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۹

 

زلف سیه تو مشک چین است
بالای تو سرو راستین است
لعل تو نگین خاتم حسن
وان خط تو نقش آن نگین است
گر موم بود میان خاتم
در خاتم لعل انگبین است
ماهست رخت در آن سخن نیست
قندی است لبت سخن در این است
هر لحظه کشد بکشتنم تیغ
چشم تو که شوخ و نازنین است
گفتم که ترا کمین غلامم
گر هست گناه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷

 

آنجا همه شیر و انگبین است
این جا بنگر که همچنین است
ساقی غِلمانِ ماه روی اند
شیر و می و شهد و حور عین است
از مجلس ما اگر درآیی
بینی که بهشت راستین است
ما را مشمر ز خودپرستان
شک ممتنع از پی یقین است
آن قوم که برفکندگان اند
آن شیوه برون از آن و این است
خودبینی و خود پرستی یار
این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری