گنجور

 
ادیب صابر
 

روی تو به حسن حور عین است

کوی تو بهشت راستین است

از بهر نثار خاک پایت

چون دست دلم در آستین است

رخسار تو لاله ربیع است

گفتار تو لولو ثمین است

زنبور گزنده ای به غمزه

گرچه دو لبت چو انگبین است

رویت ز گل و سمن سرشته است

زلفت ز شب و شبه عجین است

شکل دهنت به میم ماند

دندانت میان میم سین است

لاغر چو تن منت میان است

فربه چو غم منت سرین است

هر جا که تویی بهار باشد

کت ساعد و بر چو یاسمین است

تابنده تری به رخ زخورشید

کبر تو و ناز تو از این است

خورشید زمین تویی ولیکن

خورشید زمانه مجد دین است

نجمی که ز بهر رجم اعدا

تابنده شهاب را قرین است

هم نام امیرمومنین آنک

هم علم امیرمومنین است

عاجز ز یقین او گمان است

قاصر ز گمان او یقین است

در علم چو علم رهنمای است

در عدل چو عقل پیش بین است

بنیان کفایتش رفیع است

برهان هدایتش مبین است

ای ناموری که نام نیکت

سر دفتر کتب آفرین است

هم رای تو اختر منیر است

هم قدر تو گنبد برین است

سیاره که سعد و نحس دارد

با هر که به کین شوی به کین است

تیغ خردت زدوده زان شد

کاسب هنرت به زیر زین است

بر آب زمین از آن باستد

کز حلم تو لنگر زمین است

گر خاتم جود را نگینی است

از نام تو نقش آن نگین است

ور شکر و سپاس را نشانی است

با رسم و ره تو همنشین است

گردون ز خلل مسلم آمد

زیرا که چو عزم تو متین است

شد فضل منزه از معایب

زان کز تو حصار او حصین است

ذات تو به فضل ها ضمان است

جود تو به هر ثنا ضمین است

گر جهل طریق فتنه جوید

علم تو چو شیر در عرین است

دل را نکند خرد خیانت

تا لفظ تو بر خرد امین است

با آنکه تو را خلاف ورزد

گردون به خلاف در کمین است

وان را که وفاق تو سگالد

صدگونه یسار در یمین است

بس ترک رضای تو نجوید

هر کس که نه مدبر و لعین است

نوروز درآمد و برآورد

هر گنج که در زمین دفین است

طرف چمن از طرایف اکنون

با حسن و نگار روم و چین است

رخساره لاله چین ندارد

در زلف بنفشه چونکه چین است

چون لاله شود ز عکس لاله

انگشت کسی که لاله چین است

گر باغ بهشت گشت شاید

گلبن به جمال حور عین است

حلق همه قمریان گشاده ست

صوت همه بلبلان حزین است

چونانکه تو از جهان گزینی

این فصل ز فصلها گزین است

با حسن بهار و فرودین باش

تا حسن بهار و فرودین است

شعری که تو را رشید گفته است

گفتند که بحر او چنین است

این شعر چو شعر او نباشد

کان خان بزرگ و این تکین است

این شعر مکان او ندارد

کو در صف شاعران مکین است

طبعش به گه سخن لطیف است

رایش به گه ثنا رزین است

حال من و شعر من نزار است

حال وی و شعر او سمین است

تا نعمت روی دلربای است

تا نغمه چنگ رامتین است

اقبال فلک تو را مطیع است

جبار جهان تو را معین است