گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۵۱

 

گر جان طلبی فدای جانتسهلست جواب امتحانت
سوگند به جانت ار فروشمیک موی به هر که در جهانت
با آن که تو مهر کس نداریکس نیست که نیست مهربانت
وین سر که تو داری ای ستمکاربس سر برود بر آستانت
بس فتنه که در زمین به پا شداز روی چو ماه آسمانت
من در تو رسم به جهد هیهاتکز باد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی