گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸

 

ای گشته ز شاه عشق شهماتدر خشم مباش و در مکافات
در باغ فنا درآ و بنگردر جان بقای خویش جنات
چون پیشترک روی تو از خودبینی ز ورای این سماوات
سلطان حقایق و معانیوز نور قدیم چتر و رایات
چون گشت عیان مجو کرامتکز بهر نشان بود کرامات
تا ساحل بحر سیل پیداستچون غرقه شود کجاست هیهات
ما مات تویم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۸

 

سرمست درآمد از خراباتبا عقل خراب در مناجات
بر خاک فکنده خرقه زهدو آتش زده در لباس طامات
دل برده شمع مجلس اوپروانه به شادی و سعادات
جان در ره او به عجز می‌گفتکای مالک عرصه کرامات
از خون پیاده‌ای چه خیزدای بر رخ تو هزار شه مات
حقا و به جانت ار توان کردبا تو به هزار جان ملاقات
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی