گنجور

خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۶۷

 

خاقانیا نجات مخواه و شفا مبینکرد شفاعت علت و زاید نجات، بیم
کاندر شفاست عارضهٔ هر سپید کارواندر نجات مهلکهٔ هر سیه گلیم
خواهی نجات مهلکه منگر نجات بیشخواهی شفای عارضه مشنو شفا مقیم
نفی نجات کن که نجاتی است بس خطردور از شفا نشین که شفائی است بس سقیم
رو کاین شفا شفا جرف است از سقر توراآن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خاقانی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۴

 

اکنون که از بهشت نشان می‌دهد نسیمبنشان غبار ما به نم ساغر ای ندیم
انفاس دوستان دمد از باد بوستاندر موسمی چنین که روان پرورد نسیم
نام نعیم خلد مبر زانکه در بهشتنبود ورای وصل بهشتی رخان نعیم
آن درد نیست بردل ریشم که تا بحشرامکان آن بود که علاجش کند حکیم
وصلم مده بیاد که اهل جحیم رااندیشهٔ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۵۸۷

 

مایل به قامت تو بود طبع مستقیم
مجبول بر محبت تو فطرت سلیم
بعد از وجود جوهر فرد دهان تو
چون نفی جزو لایتجزی کند حکیم
ما را به عهد تو چه مجال سفر که شد
هر جا مسافری ست بر این آستان مقیم
در یتیم گوهر دندان توست و لب
بالای آن چو مرحمت و لطف بر یتیم
خال تو نقطه ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۵

 

ای بخت بارینی که به باران رسانیم
در تنگنای زرتشان وارهانیم
من مرده ام نه زنده بدین حال کس مباد
حقا خجالت ازین زندگانیم
نه پرسش نه طال بقائی به نامه ای
این چشم داشت نیست ز باران جائیم
خون میخورم به جای می این ست عشرتم
جانم به لب رسد ازین کامرانیم
با صد دریغ جان به جوانی دهم به باد
گر زآنکه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱۲

 

چون روز روشن است که ما رند و عاشقیم
فکر نو می کنیم در آن دم که خامشیم
چون صبح در پرستش روی تو صادقیم
ذکر تو میکنیم زمانی که ناطقیم
ما راست یک علاقه و آن عشق روی تست
باقی ز هرچه فرض کنی بی علائقیم
رطب اللسان به شکر تو مانند سوسنیم
فی چون گل دو روی در روی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

صامت بروجردی » غزلیات » شمارهٔ ۵۹

 

ما از دو کون پای به دامن کشیده‌ایم
در سایه محبت یاری خزیده‌ایم
آن بلبلیم ما که چو از بیضه درشدیم
بر شاخسار زلف نکویان پریده‌ایم
ای باغبان برای گلی در بما مبند
آخر نه ما به گلشن تو نو رسیده‌یم
مائیم در ازل که پیام الست را
با گوش خویش از لب جانان شنیده‌ایم
زاهد دگر حدیث زانهار و سلسبیل
با ما بگو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صامت بروجردی