گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۲

 

اندیشه را رها کن اندر دلش مگیرزیرا برهنه‌ای تو و اندیشه زمهریر
اندیشه می‌کنی که رهی از زحیر و رنجاندیشه کردن آمد سرچشمه زحیر
ز اندیشه‌ها برون دان بازار صنع راآثار را نظاره کن ای سخره اثیر
آن کوی را نگر که پرد زو مصوراتوان جوی را کز او شد گردنده چرخ پیر
گلگونه‌ای کز اوست رخ دلبران چو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۶

 

زیرش عطارد، آن که نخوانیش جز دبیریک نام او عطارد و یک نام اوست تیر
عاجز شود ز اشک دو چشم و غریو منابر بهارگاهی و بختور در مطیر
گیتی چو گاو نیک دهد شیر مر تراخود باز بشکند به کرانه خنور شیر


متن کامل شعر را ببینید ...

رودکی
 

ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۷

 

با خویشتن شمار کن ای هوشیار پیرتا بر تو نوبهار چه مایه گذشت و تیر
تا بر سرت نگشت بسی تیر و نوبهارچون پر زاغ بود سر و قامتت چو تیر
گر ماه تیر شیر نبارید از آسمانبر قیرگون سرت که فرو ریخته‌است شیر؟
ز اول چنانت بود گمان اندر این جهانکاریت جز که خور نه قلیل است […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ناصرخسرو
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۲ - در تهنیت نوروز و مدح خواجه ابوالقاسم کثیر

 

نوروز فرخ آمدو نغز آمد و هژیربا طالع مبارک و با کوکب منیر
ابر سیاه چون حبشی دایه‌ای شده‌ستباران چو شیر و لاله‌ستان کودکی بشیر
گر شیرخواره لاله ستانست، پس چراچون شیرخواره، بلبل کو برزند صفیر!
صلصل به لحن زلزل وقت سپیده‌دماشعار بونواس همی‌خواند و جریر
بر بید، عندلیب زند، باغ شهریاربرسرو، زندواف زند، تخت اردشیر
عاشق شده‌ست نرگس تازه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۸۱ - در مرثیه

 

هرگز گمان مبر که کمال‌الزمان بمردکو روح محض بود نه جسم فناپذیر
می‌دان که ساکنان فلک سیر گشته‌انداز مطربی زهره بدین چرخ گنده پیر
خواهش گری به نزد کمال‌الزمان شدندکو بود در زمانه درین علم بی نظیر
گفتند زهره را ز فلک دور کرده‌ایمای رشک جان زهره بیا جای او بگیر


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات (گزیدهٔ ناقص) » شمارهٔ ۲۸ - فی التوحید الباری تعالی

 

ای پادشاه عالم، ای عالم خبیریک وصف تست قدرت و یک اسم تو قدیر
فضل تو بر تواتر و فیض تو بر دوامحکم تو بی‌منازع و ملک تو بی‌وزیر
بر چهرهٔ کواکب از صنع تست نوربر گردن طبایع از حکم تست نیر
چون آفتاب بر دل هر ذره روشن استکز زیت فیض تست چراغ قمر منیر
از آفتاب قدرت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۲ - فی التوحید الباری تعالی

 

دانستم از صفات که ذاتت منزهست
از شرکت مشابه و از شبهت نظیر
در دست من که قاصرم از شکر نعمتت
ذکر تو می کند بزبان قلم صریر
هرچند غافلم ز تو لکن ز ذکر تو
در و کر سینه مرغ دلم می زند صفیر
اندر هوای وصف تو پرواز خواست کرد
از پر خویش طایر اندیشه خورد تیر
منظومه ثنای تو تألیف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۰۸ - این قصیده در مدح خداوند عالم ملک اعظم ناج الدنیا والدین بردالله مضجعه گوید

 

ای دولت جوان ترا بنده چرخ پیر
در قبضهٔ ارادت تو آسمان اسیر
گردون گرفته بر خط پیمان تو مدار
و اختر گزیده بر ره فرمان تو مسیر
آن عالمی بجاه ، که از روی منقبت
در جنب تو صغیر بود عالم کبیر
پشت ولی ز کلک ضعیف تو شد قوی
عمر عدو ز رمح طویلت شده قصیر
گر دستم ستور […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۹۸ - وله ایضاً یمدحه و یذکر الشیّب

 

موی سپید هست خردمند را نذیر
ای غافل از زمانه بیک موی پند گیر
موی سپید گشت و دم سر میزنم
آری بیکدگر بود این برف وز مهریر
آمد فرو چو برف گران بر سرم نشست
ویرانه یی که هست اساسش خلل پذیر
برگ سمن که جای بنفشه فرو گرفت
پوشید ارغوان مرا کسوت زریر
ترسم شکوفۀ اجلست این که بشکفد
بر شاخسار عمرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۲۱۱ - وله ایضا

 

ای کاینات در نظر همّتت حقیر
دیوار آسمان ز معالیّ تو قصیر
نزهتگه خرد ز خیالت ، دماغها
بستانسرای خلد ز اندیشه ات، ضمیر
هم عقل را هدایت لفظ تو رهنمای
هم خلق را لطافت خلق تو دستگیر
ای خلق را وجود تو بایسته تر ز جان
وی در جهان بقای تو چون عقل ناگزیر
در جان من ز شوق جناب تو آتشیست
کز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۵۵

 

ای دیده روزگار ز دیوان جود تو
هر روزه وجه راتب روزی وحش و طیر
نا رفته بر زبان تو قولی برون ز حق
ناآمده ز دست تو فعلی برون ز خیر
دی اسبکی که حامل اوراد خادمست
گفت ای تو در تعهد من همچو من به سیر
گر تو ز حرص محمدت خواجه بی غذا
بنشستی این طمع نتوان داشتن ز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

ظهیر فاریابی » قطعات » شمارهٔ ۵۷

 

ای طلعت تو دیده جان را به جای نور
وی در صمیم دلها مهر تو جای گیر
دیدار تو چو غره اقبال جان فزای
گفتار تو چو وعده معشوق دلپذیر
لطف علاج توست که در موسم بهار
هر سال نوجوان شود از سر جهان پیر
شاهیست همت تو که ننگ آمدش اگر
زیر چهار بالش ارکان نهد سریر
دانند همگنان که نرفته ست […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی