گنجور

 
ابن یمین فریومدی
 

ایچشم آهوانه تو مست شیرگیر

وی سرو نوجوان تو آشوب عقل پیر

گلرا صبا بحسن تو میکرد سرزنش

گل چاک زد ز دست تو آن گر ته حریر

با من مگوی جز صفت سرو قامتت

زیرا که نیست جز سخن راست دلپذیر

دارم زعارض و لب چون شیر و شکرت

تن در گداز همچو شکر در میان شیر

تا زلف قیرگون تو بگشاد دست جور

پای دل شکسته من بسته شد بقیر

در زیر بار عشق تو از پا در آمدم

آخر بر غم دشمنم ایدوست دست گیر

دائم ز عکس عارض مه پیکرت مرا

جانی مصور است در آئینه ضمیر

ایدوست بشنو آه دل سوزناک من

آری ز عود سوخته خوش میدمد عبیر

گر غمزه تو ز ابروی مشکین کمان کشد

ابن یمین چو صید در آید به پیش تیر