گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۹

 

ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز میطامات تا به چند و خرافات تا به کی
بگذر ز کبر و ناز که دیده‌ست روزگارچین قبای قیصر و طرف کلاه کی
هشیار شو که مرغ چمن مست گشت هانبیدار شو که خواب عدم در پی است هی
خوش نازکانه می‌چمی ای شاخ نوبهارکآشفتگی مبادت از آشوب باد دی
بر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۹۰

 

جان خاک آن مهی که خداش است مشتریآن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری
چون از خودی برون شد او آدمی نمانداو راست چشم روشن و گوش پیمبری
تا آدمی است آدمی و تا ملک ملکبسته‌ست چشم هر دو از آن جان و دلبری
عالم به حکم او است مر او را چه فخر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۹

 

نوروز برنگاشت به صحرا به مشک و میتمثالهای عزه و تصویرهای می
بستان بسان بادیه گشته‌ست پرنگاراز سنبلش قبیله و از ارغوانش حی
صد کارگاه ششترکرده‌ست باغ لاشصد کارگاه تبت کرده‌ست دشت طی
طاوس میان باغ دمان و کشی‌کنانچنگش چو برگ سوسن و پایش چو برگ نی
بالش بسان دامن دیبای زربفتدمش پر از هلال و جناحش پر از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۷۳ - در مدح خواجه ابوسهل زوزنی

 

نوروز روزگار نشاطست و ایمنیپوشیده ابر دشت به دیبای ارمنی
بر یاسمین عصابهٔ در منضد استبر ارغوان طویلهٔ یاقوت معدنی
خیل بهار خیمه به صحرا برون زندواجب کند که خیمه به صحرا برون‌زنی
از بامداد تا به شبانگاه می خوریوز شامگاه تا به سحرگاه گل چنی
بر ارغوان قلادهٔ یاقوت بگسلیبر مشک بید نایژهٔ عود بشکنی
بر گل همی‌نشینی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

منوچهری
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۵

 

ای از حیای لعل لبت آب گشته میخورشید پیش آتش روی تو کرده خوی
در مصر تا حکایت لعل تو گفته‌انددر آتشست شکر مصری بسان نی
شور تو در سر من شوریده تا بچندداغ تو بر دل من دلخسته تا بکی
در آرزوی لعل تو بینم که هر نفسجانم چو جام می به لب آید هزار پی
صبحست و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۳۵ - بهشت و دوزخ

 

خوش گفت این حدیث که شرطست کآدمی
گام آنچنان نهد که ننالد از او زمی
چون بر زمین خرامی‌، ای مرد خودستای
از کبر و از تفرعن‌، فرعون اعظمی
خاک زمین به‌جای تو نفرین همی کند
تا تو به کبر بر زبر آن همی چمی
خود را ز هرچه هست شماری فزون‌، ولیک
غافل که این‌چنین که تویی کمتر از کمی
گاه معاملت‌، […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۵۴

 

ساقی بیا که موسم عیش است و میم و نی
می ده که لاله گون شده از باده ری و خی
رخ بر فروز و زلف مسلسل گره بزن
تا بشکند جمال تو بازار میم و هی
مه را به روی خوب تو نسبت کجا رسد
ای رویت آفتاب و لبت شین و کاف و ری
شکر شد از خجالت لعل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

رشیدالدین وطواط » قصاید » شمارهٔ ۱۸۹ - درمدح شمس‌الدین وزیر

 

فصل بهار آمد و بگذشت عهد دی
پیش آر، ای چراغ ری، اکنون چراغ می
تاریکی است مانده ز دی در نهاد ما
و آن جز چراغ می نبرد، ای چراغ ری
برکش نوا، که خاطب گل بر کشید صورت
بر گیر می، که لشکردی بر گرفت پی
گرمست با مشاهدهٔ گل نشاط ما
اکنون که نیست وحشت دیدار سردی
شادی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

رشیدالدین وطواط
 

کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۱۷۵ - در مدح رکن الدّین صاعد گوید

 

ای از بسیط جاه تو گردون ولایتی
وی از سپاه رای تو خورشید رایتی
کرده زبان سوسن آزاد هر نفس
در باب لطف از دم خلقت روایتی
درشان حادثات بود گاه حلّ و عقد
از لفظ درفشان تو هر نکته آیتی
بخشیده فیض طبع تو هر لحظه عالمی
بگرفته صیت جاه تو هر دم ولایتی
خورشید را غلالۀ زربفت برکشند
گر نبودش ز سایۀ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۲

 

پیک مبارک است نسیم سحر گهی
مشتاق را همی دهد از دوست آگهی
جان برخی نسیم که نگذاشت یک زمان
کز بوی زلف یار دماغم شود تهی
ای باد روح پرور همراز خوش نفس
یعقوب را بشارت یوسف همی دھی
این خسته فراق مصیبت رسیده را
پیغام می رسانی و مرهم همی نهی
مستعجلی و می نگذارم تو را ز دست
تا میکنی حکایت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی